شات از مانکن
#ادمین
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
شات از مانکن
#ادمین
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
#ادمین
#منبع_روبیکا
پولار
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
جــدال عــشــق و غــرور همراهمون باشید🤍🫀
#Part_1
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
#ماهک
با خستگی در خونه رو باز کردم و وارد شدم
مامان و ماهلین تو اشپزخونه درحال اشپزی کردن و قطعا مطمئنم مامان الان خیلی عصبیه که چرا انقدر دیر اومدم
بهتره بی سروصدا برم تو اتاقم که برام بد تموم نشه!
داشتم میرفتم به سمت اتاقم که با صدای مامان ایستادم
_ماهک کجا بودی تو دختر
اول تو دلم یه صلوات فرستادم و اروم برگشتم سمتش
_دانشگاه بودم کلاسام طول کشید
_خیلی خب برو لباساتو عوض کن بیا کمک کن شب مهمون داریم
_ کی؟
_آقا امیر زنگ زد به بابات گفت امشب میان خونمون خواستگاری ماهلین
به ماهلین نگاهی کردم
آرتا واقعا پسر خوبی بود و برعکس برادر مغرور و خودشیفته اش خیلی پسر مهربونی بود
با آرتا میونه خوبی داشتم و همیشه مثل یه برادر پشتم بوده اما با آراد نه!
از همون بچگی با هم جنگ و دعوا داشتیم که خداروشکر برای مدتی رفت المان و کمتر دیدمش ولی مثل اینکه برگشته...
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>
#Part_2
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
بی توجه به مامان و ماهلین به سمت اتاقم رفتم
رو تختم دراز کشیدم به سقف خیره شدم
خب بهتره الان یه زنگ به مسیحا بزنم
بعد از چند بوق جواب داد
_جانم ماهکم
_کجایی مسیح
_شرکت
_اومم..باشه مراقب خودت باش
_توام همینطور دورت بگردم
گوشیو قطع کردم و انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای مامان از خواب بیدار شدم
_ماهک...دختر تو خوابیدی!؟
بلند شو الان مهمونا میان
_اه مامان ولم کن
_من نگرفتمت که ولت کنم پاشو
به زور از رو تخت بلند شدم و به سمت کمد رفتم
لباسامو پوشیدم ورفتم جلو آینه یه ارایش ملیحی کردم
از اتاق خارج شدم و...
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>
#Part_3
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
از اتاق خارج شدم و به سمت بابا رفتم که صدای زنگ تو خونه پیچید
_ماهک دخترم دروبازکن
_چشم
***
نیم ساعتی بود که عمو اینا اومده بودن
عمو و بابا غرق حرف زدن بودند
با حس نگاه خیره ای روم سرمو بالا گرفتم که با آراد مواجه شدم
واا این چشه!
هووففف اصلا اینجا حس خوبی نداشتم
پاشدم بدو بدو به سمت اتاق رفتم
پشت سرم صدای قدمای کسی رو متوجه شدم ولی اهمیت ندادم
رفتم اتاق و رو تخت نشستم که در باز شد و آراد اومد تو اتاق
یعنی واقعا که..یعنی چی سرشو عین یه خر میندازه پایین میاد تو اتاق
پسره بیشعور!
_میدونم جذابم حالا نمیخواد اینطوری خیرم بشی
فهمیدم تمام مدتی که داشتم خر حسابش میکردم زل زده بودم بهش
اه اه خودشیفته
بی توجه به حرفش با اخم گفتم
_تو بلد نیستی در بزنی؟حداقل یه اجازه میگرفتی
_من به اجازه کسی نیاز ندارم
_برو بیرون
جوابم فقط یه پوزخند بود.
اه متنفر بودم از این پوزخندای مزخرفش
_چخبر از اون پسره..؟امم پسر داییتو میگم..اسمش چی بود؟! اها فهمیدم«مسیحا»قراره بیاد خواستگاریت؟
_آمم..چطور؟
_همینجوری فقط کنجکاو شدم
_اهوم قراره بعد از کارای شرکت بیاد خواستگاری
پوزخندی زد و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>
#Part_4
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
بعد از مکث کوتاهی گفت
_با این پسره نگرد..بهتره ازش دور بمونی
_چی؟منظورت چیه؟
_منظورم اینه که به این پسره عوضی اعتماد نکن
_چی میگی تو واسه خودت
میفهمی من دارم چی میگم؟!منو مسیحا میخوایم ازدواج کنیم
الانم از اتاقم برو بیرون.
با اخمی که کرد ترسیدم!پسره روانی
سریع از اتاق بیرون رفت
واییی نمیدونم چرا اما یه دلشوره عجیبی داشتم
اراد منظورش از اون حرف چی بود؟
یعنی چی که از مسیح دور بمونم
وای بیخیال بابا
با صدای مامان از فکر بیرون اومدم
_ماهک بیا کمک کن میز شامو بچینیم
_باشه الان میام
***
درحال غذا خوردن بودیم که صدای عمو باعث شد برگردم سمتش
_خب ماهک جان شما خوبی عمو
_ممنون عمو جان
_راستی رشتت چی بود دخترم؟
_عکاسی
_اوو باریکلا دخترم ماشاءالله
آراد:بابا همچین میگی باریکلا انگار مثلا چیکار کرده..یه عکاسیه دیگه چیز خاصی نیست!
واییی چقدر الان دوس داشتم با همین قاشق بزنم تو صورتش🗿
ارتا مثل همیشه خندون گفت
_ماهک ناراحت نشو آراده دیگه عادتشه
_اهوم میدونم
آراد:چیشد ماهی کوچولو خیلی بهت برخورد؟
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>