eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
شات از مانکن خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
پولار خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رمان جدید🤍 جدال عشق و غرور. شخصیت ها: ماهک سعادت یاس ریاحی ماهلین سعادت اراد مهرآرا آرتا مهرآرا مسیحا راد به قلم:نازنین🤍🫁 تعداد پارت ها مشخص نیست🕊!
جــدال عــشــق و غــرور همراهمون باشید🤍🫀
رزنـارنـجـی🫰
جــدال عــشــق و غــرور همراهمون باشید🤍🫀
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 با خستگی در خونه رو باز کردم و وارد شدم مامان و ماهلین تو اشپزخونه درحال اشپزی کردن و قطعا مطمئنم مامان الان خیلی عصبیه که چرا انقدر دیر اومدم بهتره بی سروصدا برم تو اتاقم که برام بد تموم نشه! داشتم میرفتم به سمت اتاقم که با صدای مامان ایستادم _ماهک کجا بودی تو دختر اول تو دلم یه صلوات فرستادم و اروم برگشتم سمتش _دانشگاه بودم کلاسام طول کشید _خیلی خب برو لباساتو عوض کن بیا کمک کن شب مهمون داریم _ کی؟ _آقا امیر زنگ زد به بابات گفت امشب میان خونمون خواستگاری ماهلین به ماهلین نگاهی کردم آرتا واقعا پسر خوبی بود و برعکس برادر مغرور و خودشیفته اش خیلی پسر مهربونی بود با آرتا میونه خوبی داشتم و همیشه مثل یه برادر پشتم بوده اما با آراد نه! از همون بچگی با هم جنگ و دعوا داشتیم که خداروشکر برای مدتی رفت المان و کمتر دیدمش ولی مثل اینکه برگشته... 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 بی توجه به مامان و ماهلین به سمت اتاقم رفتم رو تختم دراز کشیدم به سقف خیره شدم خب بهتره الان یه زنگ به مسیحا بزنم بعد از چند بوق جواب داد _جانم ماهکم _کجایی مسیح _شرکت _اومم..باشه مراقب خودت باش _توام همینطور دورت بگردم گوشیو قطع کردم و انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مامان از خواب بیدار شدم _ماهک...دختر تو خوابیدی!؟ بلند شو الان مهمونا میان _اه مامان ولم کن _من نگرفتمت که ولت کنم پاشو به زور از رو تخت بلند شدم و به سمت کمد رفتم لباسامو پوشیدم ورفتم جلو آینه یه ارایش ملیحی کردم از اتاق خارج شدم و... 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 از اتاق خارج شدم و به سمت بابا رفتم که صدای زنگ تو خونه پیچید _ماهک دخترم دروبازکن _چشم *** نیم ساعتی بود که عمو اینا اومده بودن عمو و بابا غرق حرف زدن بودند با حس نگاه خیره ای روم سرمو بالا گرفتم که با آراد مواجه شدم واا این چشه! هووففف اصلا اینجا حس خوبی نداشتم پاشدم بدو بدو به سمت اتاق رفتم پشت سرم صدای قدمای کسی رو متوجه شدم ولی اهمیت ندادم رفتم اتاق و رو تخت نشستم که در باز شد و آراد اومد تو اتاق یعنی واقعا که..یعنی چی سرشو عین یه خر میندازه پایین میاد تو اتاق پسره بیشعور! _میدونم جذابم حالا نمیخواد اینطوری خیرم بشی فهمیدم تمام مدتی که داشتم خر حسابش میکردم زل زده بودم بهش اه اه خودشیفته بی توجه به حرفش با اخم گفتم _تو بلد نیستی در بزنی؟حداقل یه اجازه میگرفتی _من به اجازه کسی نیاز ندارم _برو بیرون جوابم فقط یه پوزخند بود. اه متنفر بودم از این پوزخندای مزخرفش _چخبر از اون پسره..؟امم پسر داییتو میگم..اسمش چی بود؟! اها فهمیدم«مسیحا»قراره بیاد خواستگاریت؟ _آمم..چطور؟ _همینجوری فقط کنجکاو شدم _اهوم قراره بعد از کارای شرکت بیاد خواستگاری پوزخندی زد و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 بعد از مکث کوتاهی گفت _با این پسره نگرد..بهتره ازش دور بمونی _چی؟منظورت چیه؟ _منظورم اینه که به این پسره عوضی اعتماد نکن _چی میگی تو واسه خودت میفهمی من دارم چی میگم؟!منو مسیحا میخوایم ازدواج کنیم الانم از اتاقم برو بیرون. با اخمی که کرد ترسیدم!پسره روانی سریع از اتاق بیرون رفت واییی نمیدونم چرا اما یه دلشوره عجیبی داشتم اراد منظورش از اون حرف چی بود؟ یعنی چی که از مسیح دور بمونم وای بیخیال بابا با صدای مامان از فکر بیرون اومدم _ماهک بیا کمک کن میز شامو بچینیم _باشه الان میام *** درحال غذا خوردن بودیم که صدای عمو باعث شد برگردم سمتش _خب ماهک جان شما خوبی عمو _ممنون عمو جان _راستی رشتت چی بود دخترم؟ _عکاسی _اوو باریکلا دخترم ماشاءالله آراد:بابا همچین میگی باریکلا انگار مثلا چیکار کرده..یه عکاسیه دیگه چیز خاصی نیست! واییی چقدر الان دوس داشتم با همین قاشق بزنم تو صورتش🗿 ارتا مثل همیشه خندون گفت _ماهک ناراحت نشو آراده دیگه عادتشه _اهوم میدونم آراد:چیشد ماهی کوچولو خیلی بهت برخورد؟ 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
ناشناس سنجاقه منتظر نظرات قشنگتون هستیم:) 4 پارت تقدیم نگاهتون
: رمان جدیتون واقعا عالیه با همین چند پارت اول خوشم اومد ادامه بده مرسیییییی🫶🫂 مرسی نظر لطفتونه باید از رفیق عزیزم نازنین جون تشکر کرد💋
: رمان عالیهه تنکیو وری ماچ😂 مرسی قشنگ ترینم😅
عروس مردگان🧟‍♀👰‍♀ دیده نشده خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄