eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
رزنـارنـجـی🫰
#Part_27 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به پایین پله ها که رسیدم با د
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 لیلا:با رفقاش رفته بیرون با صدای ماهلین به سمتش برگشتم _سلام ما اومدیمممم خاله لیلا با شوق و ذوق به سمت شون برگشت: _خوش اومدید دورتون بگردم ماهلین با ذوق به سمتم اومد محکم بغلم کرد ماهلین:واااییی ماهک خیلی نگرانت شدم چه اتفاقی افتاده بود!؟آراد گفت بعدا تعریف میکنید.چیشده؟ _ولش کن ماهلین مهم نیست حالا بعدا بهت همه چی رو میگم باشه ای گفت و لبخندی زد آرتا و ماهلین کنار خاله لیلا نشستن و مشغول احوال پرسی شدند... بعد از چند دقیقه با صدای آراد لبخندی رو لبم نشست _سلاممم به به آقا آرتااا آرتا:کجا بودی تو پسر؟ _بیرون با اشکان و بقیه بچها.تو چرا نیومدی؟ _وای آراد تو فکر میکنی من میتونم از دست این ماهلین تکون بخورم اصلا الان دارم احساس پشیمونی میکنم که زن گرفتم ماهلین با حرص لیوان آب رو برداشتُ رو آرتا خالی کرد _بیشعوررر مگه زورت کرده بودم؟؟ آرتا:بیااا نگاه کنید چیکار کرددد.وحشی چون همه صندلی ها پر شده بود فقط صندلی کنار من خالی بود آراد سریع اومد کنارم و اول چشمکی بهم زد و رو صندلی نشست یاس با حرص بهمون خیره شده بود 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بگگراند خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
وای خدا جذابی تا چه حد؟ انیمه خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_28 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 لیلا:با رفقاش رفته بیرون با ص
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 بعد از شام سریع به سمت اتاق رفتم رو تخت نشستمُ مشغول پاک کردن آرایشم شدم که در باز شد و ماهلین وارد اتاق شد _ماهییی چرا پایین نموندی؟ _حوصله شونو نداشتم _هوففف...آراد بهم گفت چیشده!باورم نمیشه!یعنی اینا قبلا باهم رفیق بودن؟ _اهوممم...ولی واقعا بره مسیحا متاسفم حتی به من که دختر عمه اش بودم نمی‌خواست رحم کنه عوضی _ماهککک؟؟ _هوم!؟ _ببینم نکنه مامان و بابا از این ماجرا خبر داشتن؟؟که انقدر بهت میگفتن طرف مسیحا نرو!حتی مامانم از دوستیت با مسیحا مخالفت کرد!یعنی مامانم حتی میدونسته مسیحا دنبال انتقامِ؟هوفف آره دیگه میدونسته...آراد بهشون گفته که قبول کردن تو و آراد باهم ازدواج کنید..هه حتی به زور واقعا واسشون متاسفم همه می‌دونستن به جز ما!!!! 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بگگراند خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄