فکر کنم ایشون خواهر بانو هستن
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
خواهر زاده شون
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
دیده نشده
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
فکر کنم ایشون خواهر بانو هستن خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ
دوستان فک کنم خواهرشون نیست دوست صمیمی شونه🙏
حدیثه جانم🥺امار جدیدت مبارک قشنگ ترینم به امید 3k شدنتتت مهربوننن!!😍
از طرف مدیریت هیژا
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
رزنـارنـجـی🫰
"جدالعشقوغرور" _پارتِ54_ همه خیلی خوب میدونستن پدربزرگم چقدر مادرمو دوست داره و همیشه ازش حمای
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ55_
مامان میخواست چیزی بگه که بابا وارد اتاق شد
_چمدون هارو جمع کردی لیلا
_آره محمد جان
بابا خوبه ای گفت که سریع گفتم
_میشه بگید اینجا چخبره؟
_آخه میخواید چیکار کنید؟بخاطر من زندگی تونو ول کنید؟من همچین اجازهای رو نمیدم..
بابا وسط حرفم پرید
_پسر عزیزم من دلم نمیخواد تو مجبور بشی با یاس ازدواج کنی..حق با مادرتِ..
باید بریم..نمیخوام تو زندگی تو دخالتی بشه و گند بخوره به آیندهت
_اما بابا..
_حرفی نباشه آراد..تو که نمیخوای ماهکُ عذاب بدی؟تو دوسش داری پس باید کنار ماهک باشی نه کسِ دیگه
با حرفی که زد حس کردم قلبم مچاله شده
_حتی پدرش هم بهم زنگ زد..ماهک حالش بد شده بود و بردنش بيمارستان..بدجور از تو گِله کرد آراد..بهم گفت هنوز نیومده باعث شده دخترم حالش بد بشه..اما خب نگران نباش حال ماهک الان خوبه بردنش خونه..مارتین هم از فرانسه برگشته و حداقل باعث حال خوب خواهرش شده
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ56_
عشق من رو تخت بیمارستان بوده؟
خدای من!دیگه نمیتونم تحمل کنم..
فقط ماهکُ به من بده..
قول میدم خوشبختش کنم
با حالی خراب از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم
رو تخت نشستم
دنبال ی چیزی بودم که بشکونم و خودمو خالی کنم اما هر چی گشتم چیزی پیدا نکردم
#ماهک
جلو آینه ایستادم و به گردنبندی که آراد بهم داده بود خیره شدم
دقیقا همون گردنبندی که وقتی اعتراف کرد دوسم داره بهم داد
اون روز تو رستوران..
من اون روز بیشتر باهاش لجبازی کردم اما اون همیشه دوسم داشت و از من محافظت میکرد
خیلی دوسش داشتم.
کاش بهم میرسيديم..
از جلو آینه کنار رفتم و به سمت پنجره رفتم
به بیرون نگاه میکردم که چشمم خورد به ماشینی..
وای خدای من.
این ماشین آراد نیست؟
نفسم بند اومده بود
سریع شالمو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم
مارتین با دیدن من شوکه گفت
_چیزی شده؟کجا میری؟
_امم نه الان برمیگردم
به سمت ماشینش رفتم
وای واقعا خودش بود
از ماشین پیاده شد و نزدیکم شد
وقتی دیدمش حالم به شدت خراب شد
زیر چشماش سرخ شده بود و مشخص بود حال خوبی نداره
_سلام ماهی کوچولوم
دهنش بوی ال*کل میداد
ترسیده گفتم
_آراد جلو نیا تو حالت خوبه؟
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"