eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
پوستر رمان خفنمون😉😎 https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 جوین:/
هدایت شده از ℱ𝒶𝓇𝓏𝒶ℓ𝒾𝓃ℓ𝒶𝓋ℯ𝓇
1.8kHappy🤍!
مبارکت باشه نازنینم🥺😍به امید 2k شدنت
هدایت شده از ℱ𝒶𝓇𝓏𝒶ℓ𝒾𝓃ℓ𝒶𝓋ℯ𝓇
مرسی عزیز دلم به امید 1k شدنت💛🙂
مرسی🥰
حدیثه جانم🥺امار جدیدت مبارک قشنگ ترینم به امید 3k شدنتتت مهربوننن!!😍 از طرف مدیریت هیژا https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
رزنـارنـجـی🫰
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ54_ همه خیلی خوب می‌دونستن پدربزرگم چقدر مادرمو دوست داره و همیشه ازش حمای
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ55_ مامان میخواست چیزی بگه که بابا وارد اتاق شد _چمدون هارو جمع کردی لیلا _آره محمد جان بابا خوبه ای گفت که سریع گفتم _میشه بگید اینجا چخبره؟ _آخه میخواید چیکار کنید؟بخاطر من زندگی تونو ول کنید؟من همچین اجازه‌ای رو نمیدم.. بابا وسط حرفم پرید _پسر عزیزم من دلم نمیخواد تو مجبور بشی با یاس ازدواج کنی..حق با مادرتِ.. باید بریم..نمیخوام تو زندگی تو دخالتی بشه و گند بخوره به آینده‌ت _اما بابا.. _حرفی نباشه آراد..تو که نمیخوای ماهکُ عذاب بدی؟تو دوسش داری پس باید کنار ماهک باشی نه کسِ دیگه با حرفی که زد حس کردم قلبم مچاله شده _حتی پدرش هم بهم زنگ زد..ماهک حالش بد شده بود و بردنش بيمارستان..بدجور از تو گِله کرد آراد..بهم گفت هنوز نیومده باعث شده دخترم حالش بد بشه‌..اما خب نگران نباش حال ماهک الان خوبه بردنش خونه..مارتین هم از فرانسه برگشته و حداقل باعث حال خوب خواهرش شده به قلم:نازنین چنل"هیژا"
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ56_ عشق من رو تخت بیمارستان بوده؟ خدای من!دیگه نمیتونم تحمل کنم.. فقط ماهکُ به من بده.. قول میدم خوشبخت‌ش کنم با حالی خراب از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم رو تخت نشستم دنبال ی چیزی بودم که بشکونم و خودمو خالی کنم اما هر چی گشتم چیزی پیدا نکردم جلو آینه ایستادم و به گردنبندی که آراد بهم داده بود خیره شدم دقیقا همون گردنبندی که وقتی اعتراف کرد دوسم داره بهم داد اون روز تو رستوران.. من اون روز بیشتر باهاش لجبازی کردم اما اون همیشه دوسم داشت و از من محافظت می‌کرد خیلی دوسش داشتم. کاش بهم می‌رسيديم.. از جلو آینه کنار رفتم و به سمت پنجره رفتم به بیرون نگاه می‌کردم که چشمم خورد به ماشینی.. وای خدای من. این ماشین آراد نیست؟ نفسم بند اومده بود سریع شالمو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم مارتین با دیدن من شوکه گفت _چیزی شده؟کجا میری؟ _امم نه الان برمی‌گردم به سمت ماشینش رفتم وای واقعا خودش بود از ماشین پیاده شد و نزدیکم شد وقتی دیدمش حالم به شدت خراب شد زیر چشماش سرخ شده بود و مشخص بود حال خوبی نداره _سلام ماهی کوچولوم دهنش بوی ال*کل می‌داد ترسیده گفتم _آراد جلو نیا تو حالت خوبه؟ به قلم:نازنین چنل"هیژا"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بگ خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
وایب خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄