4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👑🧡
زندگی به من یاد داد از کارهای اشتباهم درس بگیرم و انجام ندم و کارهای خوب یاد بگیرم زیاد انجام بدم 👌👌
ایمان به خدا اعتماد میآفریند، حتی زمانی که نقشههای او را نفهمی! 🧡🌹
خدایا خیلی دوستت دارم چون کمکم کردی که تغییر کنم و محبتتو با تمام وجودم در زندگیم احساس کنم 🌸👌❤️❤️
تلاش کن و از خدا بخواه چیزی که میخای حتما به ارزوت میرسی هیچوقت ناامید نشو 😉
از ته دل میگم امیدوارم خداروزهایی را برای من و شماها و همه بسازه که هیچ انسانی با هیچ قدرتی قادر به خراب کردنش نباشه🌸🧡
خدایا من ایمان دارم بهت و شدیداااااااااا عاشقتم 🧡👑
🌸 خدایا شکرت 👑
👑 خدایا خیلی خیلی دوست دارم 👑
#خدا👑🧡
#part1
اســیــــــر عـــشــــــق❤️🩹🦋
با پیج و تاب گرفتن دلم صبرم به لب رسید. با اینکه اصلا خوش نداشتم از این استاد مغرور و یه دنده برای بیرون رفتن اجازه بگیرم اما ناچار با بالا بردن دستم اینکارو کردم.
استاد ویهان کاویانی، خشن و مغرور ترین استادی که تا به حال دیده بودم بلاخره از تخته دل کند و رو به کلاس کرد. حالم ازین بدتر نمیشد. احساس حالت تهوعی که بهم دست داد باعث شد تا بی توجه به استاد از کلاس خارج بشم!
میدونستم که استاد کاویانی بدون اینکه حالمو درک کنه میره پیشه مدیر و برام دردسر درست میکنه. تا به سرویس بهداشتی رسیدم، بی اختیار هرچی از دیشب شام خوردم رو بالا آوردم. انقدر بالا آوردم که گلوم میسوخت. اصلا حالم خوب نبود دمای بدنم به شدت بالا بود.
وقتی به سالن رسیدم سعی کردم آهسته قدم بردارم که جلب توجه نکنم، ولی نه خبری از استاد بود و نه خانم احمدی(مدیر). به کلاس رسیدم پشت در ایستادم و تقه ای به در زدم و وارد شدم. استاد به شدت عصبانی بود و منتظر بود تا جواب قانع کننده ای برای کاری که کردم به او بدهم....
رزنـارنـجـی🫰
#part1 اســیــــــر عـــشــــــق❤️🩹🦋 با پیج و تاب گرفتن دلم صبرم به لب رسید. با اینکه اصلا خوش ندا
#part2
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
استاد داد زد: چرا بدون اجازه از کلاس خارج شدی؟ خانم پناهی مگه اینجا کاروانسرا هست؟
منم که ثانیه به ثانیه حالم بدتر میشد، استاد هم که کوتاه بیا نبود.
چرا ساکتین؟ شما که ماشالا دو متر زبون دارید..
انقدر حالم بد بود که روی زمین افتادم. آخرین چیزی که به یاد میارم صدای مردی بود که داد زد: دلاراااااااا
# ویهان کاویانی
این دختر چقدر گستاخ شده! میدونم باهاش چیکار کنم. وقتی وارد کلاس شد، رنگی به رخ نداشت. عصبانی بودم که جرعت کرده به کلاس برگرده. سرش داد زدم اما تاثیری نداشت، این دختر خیلی نترس بود. خیلی مظلوم نگاهم میکرد اما کور خونده!
با افتادن دلارا روی زمین بی اختیار به سمتش دوییدم و بلند گفتم: دالارااااا..
بی توجه به سنگینی نگاه دانشجوها و هم همه ای که کل کلاس رو فرا گرفته بود دلارا رو از روی زمین بلند کردم و به سمت حیاط پا تند کردم و بی وقفه میدوییدم.
دلارا رو توی ماشین گذاشتم و به طرف بیمارستان حرکت کردم...
وقتی چشامو باز کردم تقریبا همه جا سفید بود کمی که سرمو چرخوندم متوجه شدم که بیمارستانم، انگار ویندوزم روشن شده بود در عرض چند دقیقه تمام خاطراتم تو ذهنم مرور شد.
مادر و پدری که منو نمیخواستن و از ۳ سالگی ولم کردن و سرپرستی من افتاد به عهده ی خاتون و داریوش(مادر بزرگ و پدر بزرگم) طلا(مادرم) رو گَه گاهی میدیدم اما آریا(پدرم) رو دوسالی میشد ندیده بودم.
با دیدن کسی که درست رو به روم ایستاده بود چشام گرد شد...
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جرر🤣🤣
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلفیقصداشون🥲🥺
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂
عرررر🧡🥰😍🤩
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂