eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم یه معرفی از رمان داشته باشیم👻
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمانِ سخت‌ترین‌دوراهی🛤❗️ افسانه پاکرو تابان پاکروان میلاد کی مرام امیر پارسا امیر مقاره اشکان مشکات الهه حصاری ساره صالحی امیر آقایی مقدم تعداد پارت نامشخص🤏🏼 خلاصه:👀 داستان زن و شوهری که درگیر یه بدهی بزرگ شدن اما توان برگشت این بدهی بزرگ ندارن به خاطر همین با فردی به نام مشکات آشنا میشن اما اون یه شرط خاص میزاره...
چون توی اکثر رمان های قبلی پردیس هم حضور داشت خواستم یکم تفاوت بدم اینبار تکراری نشه براتون😂
ناشناس‌ها‌پاک‌شد‌از‌کانال‌جهت‌پاکسازی🤏🏼
رزنـارنـجـی🫰
بزارم‌پارت‌؟
بزار😍تو گپ مون فور هم بده
رزنـارنـجـی🫰
رمانِ سخت‌ترین‌دوراهی🛤❗️ افسانه پاکرو تابان پاکروان میلاد کی مرام امیر پارسا امیر مقاره
با چشمای پر از اشکم به چشماش نگاه کردم که بغض پر از فریادش و قورت داد و اون برگه ی لعنتی و امضا زد و پاس داد سمت من با دستایی که می‌لرزید ناخواسته امضا زدم..هنوز باورم نمیشد دارم همچین برگه ای و امضا میکنم یه روزی قسم خوردیم هرچقدرم دنیا برامون سخت گرفت تحمل کنیم و دست هم و ول نکنیم ولی اینبار جوری سخت گرفته بود که چاره ای جز این برامون نبود.. 'فلش‌بک‌۲‌ماه‌قبل' چشم هام و باز کردم که نور خورشید چشم هامو کور کرد صدای زنگ آیفون یک سره بی امون می‌خورد و تمومی نداشت دیگه داشتم کلافه میشدم. برگشتم سمت راستم امیر و بیدار کنم اما نبود فک کنم بیدار شده بود همینطور که چشمامو فشار میدادم تا خواب ازش بپره امیر و دیدم که رو مبل سرشو گرفته بود و عصبی پاهاشو تکون میداد -امیر چیشده؟ کیه آیفون سوخت انقدر زنگ زد -طلبکارا اومدن جلو در نمیدونم چطوری آدرس خونه رو پیدا کردن -چی‌میگی امیر؟ حالا باید چیکار کنیم اینا دیگه ولمون نمیکنن -نمیدونم دارم روانی میشم -تا الان چقدر پول جمع شده؟ -بعد یک سال تازه یه میلیاردم نشده -یکم دیگه که اهمیت ندیدم خودشون میرن بعدش یه خاکی تو سرمون میکنیم انقدر خودتو اذیت نکن
رزنـارنـجـی🫰
#سخت‌ترین‌دوراهی با چشمای پر از اشکم به چشماش نگاه کردم که بغض پر از فریادش و قورت داد و اون برگه ی
بعد ۲ سال زحمت به جایی رسیدم که ناچار شدم دست بزارم روی چیزی که خودمو به خاطرش فدا کردم تا به اینجا برسه.. دیگه چاره ای نداشتم و باید دست میزاشتم رو طرح هام باید هر جور شده میفروختمشون با پرس و جو و جستجو از هزار نفر با یه هولدینگ بزرگ تجاری آشنا شدم به اسم مشکات ! اونجا تنها شرکتی بود که احتمال داشت بابت طرح هام اونقدر پول بده و به عبارتی تنها شانسم بود.. ۵ ساله دنبال یه سرمایه‌گزار معتبر میگشتم پیدا نشد که نشد حالا بعد ۵ سال خدا این هولدینگ سر راهم‌ گزاشت اونم توی این موقعیت .. بلند شدم بارونی کرمی رنگ ام و تن کردم و انگشتری که همیشه برام شانس میورد و دستم کردم -تابان.. -جانم ‐کجا میری اول صبحی؟ -میرم ببینم میتونم طرح هامو بفروشم -تابان چی داری میگی تو واسش ۵ سال زحمت کشیدی -میدونم ولی چاره ای نیست من راضیم دیشب فکرامو کردم تصمیم خودمو گرفتم سعی نکن پشیمونم کنی چون بی فایدس -نکن این کارو دورت بگردم جور میکنم خودم یه جوری -خودتم میدونی این ۲۰ میلیارد جور شدنی نیست. پس تمومش کن بحثو خودت میدونی چقدر جونم بسته اس به طرحام ولی الان که همچین تصمیمی گرفتم بدون قطعیه.. من دیگه باید برم صبحونه رو چیدم رو میز برو بخور -تابان ببخشید همش تقصیر منه -معلومه که تقصیر تو نیست! امیر نزنی این حرفو دیگه..کاری نداری با من؟ -نه به سلامت
رزنـارنـجـی🫰
#سخت‌ترین‌دوراهی بعد ۲ سال زحمت به جایی رسیدم که ناچار شدم دست بزارم روی چیزی که خودمو به خاطرش فدا
فعلا این دو پارت تقدیمتون👀 خلاصه ی داستان در واقع توی این دو پارت خلاصه شده توی پارت های بعدی منتظر اتفاق های جدید باشید🤏🏼
وای‌وایسین‌فک‌کنم‌الان‌خر‌ذوق‌میشم😐😭 الان‌سکته‌میکنم‌وایسین‌مطمعن‌شم‌‌بعد..
رزنـارنـجـی🫰
واییی‌امیررررررر‌لایکم‌کردششش🤩😵😭
دور‌سرتتتتت‌بگردمممممممم😭 تـوصدای‌خـندیدنـت‌'انقـدرقشـنگهـ شـده‌زنـگ‌گوشـی‌منـ ⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶. 𝑱𝒐𝒊𝒏🎻: ╔═⚘️═════════╗ https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9 ╚═════════⚘️═╝ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'