استوریصدرا❤️🩹
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
استوریپردیس🧡😍
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوریامیر
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
استوریامیر
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی ۹ سال پیش بود.. اون موقع تازه با امیر آشنا شده بودم هنوز به ۶ ماه نرسیده بود تاز
#سختتریندوراهی
یکم چشام سنگین شده بود دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم که صدای در بلند شد یکم بعد امیر اومد تو کنارم نشست
-چیزی شده؟
-میخواستم یه سوال ازت بپرسم..
-چی بپرس
-بدون بهونه یک کلمه بهم بگو اون روز مشکات چی گفت که شرطش نشد بود؟
-گفت باید طلاق بگیریم بعدشم بنویسیم امضا کنیم که دیگه با هم ازدواج نمیکنیم.. الان خیالت راحت شد؟
وقتی بهش گفتم حس کردم فکش قفل کرده میخواد داد بزنه ولی نمیتونه اشکی که تو چشاش حلقه کرده بود و ازم مخفی کرد بلافاصله از اتاق زد بیرون..
وقتی اومد تو چشاش امید دیدم.
امید داشت این شرطو شدنی کنه که نشد که نشد..
<سهروزبعد>
ساعت حدود ۸ صبح بود که زنگ خونه به صدا دراومد هردو با ترس پلیس یا آدمای مقدم دویدیم سمت آیفون اما اینبار کسی پشت آیفون بود که حسابی تعجب کردم..
#پارتدهم
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی یکم چشام سنگین شده بود دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم که صدای در بلند شد یکم بعد
#سختتریندوراهی
-این کیه تابان؟
-مشکات ! برای چی اومده اینجا چی میخواد ؟
-این مرتیکه با چه رویی اومده اینجا
-امیر آروم باش . درو باز کن ببینیم چی میگه
بعد حدود یک دقیقه وارد خونه شد
سنگینی نگاهش سکوت خاصی حکم میکرد که گفتم:
سلام خوش اومدین. اما دلیل اینجا اومدنتون چیه؟
-چشماتون پف کرده . مثل اینکه بیدارتون کردم
-مهم نیست
تو همین لحظه امیر هم سکوتش و شکست:
من متوجه نمیشم شما با چه رویی میتونی بیای تو خونه ی من تو چشمای من نگاه کنی ؟ خجالت نمیکشی تو ؟
-درکتون میکنم الان شاید متوجه عمق فاجعه نشده باشین اما بزودی اون شمایی که پناه میاری به من!
-چرا باید پناه بیاریم به تو ؟ فکر کردی کی هستی؟ یه هولدینگ داری فک کردی خیلی هنر کردی ؟ برو بیرون از خونه ی من
-من که میرم اما دفعه ی بعدی که اومدین سراغم میخوام برگه ی طلاق روی میزم باشه..
امروزم اومدم یکم با شما آشنا شم ولی گویا تمایلی ندارید که بازم درکتون میکنم
امیر که حسابی عصبی شده بود خواست بره سمتش اما جلوش و گرفتم
-کافیه آقای مشکات لطفا تا شر به پا نشده برید بیرون..
#پارتیازدهم