رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی ۹ سال پیش بود.. اون موقع تازه با امیر آشنا شده بودم هنوز به ۶ ماه نرسیده بود تاز
#سختتریندوراهی
یکم چشام سنگین شده بود دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم که صدای در بلند شد یکم بعد امیر اومد تو کنارم نشست
-چیزی شده؟
-میخواستم یه سوال ازت بپرسم..
-چی بپرس
-بدون بهونه یک کلمه بهم بگو اون روز مشکات چی گفت که شرطش نشد بود؟
-گفت باید طلاق بگیریم بعدشم بنویسیم امضا کنیم که دیگه با هم ازدواج نمیکنیم.. الان خیالت راحت شد؟
وقتی بهش گفتم حس کردم فکش قفل کرده میخواد داد بزنه ولی نمیتونه اشکی که تو چشاش حلقه کرده بود و ازم مخفی کرد بلافاصله از اتاق زد بیرون..
وقتی اومد تو چشاش امید دیدم.
امید داشت این شرطو شدنی کنه که نشد که نشد..
<سهروزبعد>
ساعت حدود ۸ صبح بود که زنگ خونه به صدا دراومد هردو با ترس پلیس یا آدمای مقدم دویدیم سمت آیفون اما اینبار کسی پشت آیفون بود که حسابی تعجب کردم..
#پارتدهم
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی یکم چشام سنگین شده بود دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم که صدای در بلند شد یکم بعد
#سختتریندوراهی
-این کیه تابان؟
-مشکات ! برای چی اومده اینجا چی میخواد ؟
-این مرتیکه با چه رویی اومده اینجا
-امیر آروم باش . درو باز کن ببینیم چی میگه
بعد حدود یک دقیقه وارد خونه شد
سنگینی نگاهش سکوت خاصی حکم میکرد که گفتم:
سلام خوش اومدین. اما دلیل اینجا اومدنتون چیه؟
-چشماتون پف کرده . مثل اینکه بیدارتون کردم
-مهم نیست
تو همین لحظه امیر هم سکوتش و شکست:
من متوجه نمیشم شما با چه رویی میتونی بیای تو خونه ی من تو چشمای من نگاه کنی ؟ خجالت نمیکشی تو ؟
-درکتون میکنم الان شاید متوجه عمق فاجعه نشده باشین اما بزودی اون شمایی که پناه میاری به من!
-چرا باید پناه بیاریم به تو ؟ فکر کردی کی هستی؟ یه هولدینگ داری فک کردی خیلی هنر کردی ؟ برو بیرون از خونه ی من
-من که میرم اما دفعه ی بعدی که اومدین سراغم میخوام برگه ی طلاق روی میزم باشه..
امروزم اومدم یکم با شما آشنا شم ولی گویا تمایلی ندارید که بازم درکتون میکنم
امیر که حسابی عصبی شده بود خواست بره سمتش اما جلوش و گرفتم
-کافیه آقای مشکات لطفا تا شر به پا نشده برید بیرون..
#پارتیازدهم
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوریامیررر🥰
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی -این کیه تابان؟ -مشکات ! برای چی اومده اینجا چی میخواد ؟ -این مرتیکه با چه رویی ا
#سختتریندوراهی
تازه چشمام گرم شده بود که صدای شکستن چیزی توی سالن خواب ام و پروند به کنارم نگاهی کردم که امیر متعجب تر از من به در خیره شده بود
بلند شدم :
امیر صدای چی بود فکر کردم تویی
-نمیدونم تو همینجا بمون برم ببینم چه خبره ؟
-مراقب باش
امیر آروم رفت تو سالن اما دلشوره ی عجیبی اومد سراغم هنوز ۲۰ ثانیه نگذشته بود که
با صدای گلوله ای که پخش شد از جا پریدم و دوییدم سمت سالن
خون کف و سالن و گرفته بود یکم رفتم جلوتر که دو نفر بالاسر امیری که پخش زمین بود و از درد ناله میکرد وایساده بودن دنبال منشا خون میگشتم که چشمم که پای امیر افتاد از ترس نمیتونستم حرفی بزنم خواستم چیزی بگم که احساس کردم چیزی با سرم برخورد کرد برگشتم به پشتم نگاهی انداختم که مقدم با اسلحه رو به روم وایساده بود
-به به تابان خانوم. فک نمیکردم امیر انقدر خوش سلیقه باشه آخه یه مفنگیِ گدا رو چه به همچین لعابی
-آقای مقدم ماکه بهتون گفته بودم پول و جور میکنیم فقط یکم فرصت خواستیم
-فرصت؟ دو سال فرصت کم بود ؟
-مگه داشتیم و ندادیم
-اون موقعی که داشتی ایده های آشغالت و عملی میکردی. اون موقعی که ۱۵ میلیارد جیرینگی پول گرفتی یاد این موقع نبودی؟ ولی من اومدم که یادت بندازم
اگه تا ۴ روز پول من و جور کردی که کردی
اگه نکردی جنازه ی شوهرت و کف خونت میبینی! این یه تحدید ساده نیست یه هشدار جدیه
اینا رو گفت و با آدماش زد بیرون...
#پارتدروازدهم
#سختتریندوراهی
بعد عمل ۲ ساعتی بود که بیهوش افتاده بود . تو خواب هزیون میگفت از تک تک کلماتی که تو خواب میگفت مشخص بود ترس وجودشو گرفته
کم کم چشماشو باز کرد و حالش بهتر شد
امیر جان بهتری؟
-خوبم فقط یکم درد دارم
-دکتر آرامبخش زده الان آروم میشه
-تابان دیگه کارمون تمومه ببخش منو نتونستم خوشبختت کنم
-این چه حرفیه زبون تو گاز بگیر
-حقیقت همینه تابان جان
-امیر یه چیزی میخوام بگم میدونم فرصت خوبی نیست اما من تصمیمو گرفتم
-چه تصمیمی؟
-باید طلاق بگیریم اونم به محض اینکه مرخص شدی !
-تابان چی داری میگی؟ شوخی میکنی دیگه نه؟
-امیر ما تو موقعیتی نیستیم که باهم شوخی کنیم بفهم چاره ای نداریم امیر میکشنت
-خب بکشن.. بمیرم بهتر از اینه که تو بری با اون یارو مشکات
-فک کردی با کشتن تو همچی تموم میشه؟ نه عزیزم اونا میان سراغ من
سکوت عمیقی کرد
با بغضی که تو گلوش بود گفت:
-تابان من نمیتونم بدون تو
-واسه منم راحت نیست ولی مجبوریم
همیشه قصه ها پایان خوشی ندارن..
همیشه قابل پیش بینی نیستن..
یه وقتایی اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره..
#پارتسیزدهم