104.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پستامیردلی
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
استوریپویا
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
استوریامیر
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی -تابان تو میخوای با این عوضی بری؟ -امیر فک میکنی چاره ی دیگه ای برامون مونده؟ اگه
#سختتریندوراهی
توی ماشین منتظرم نشسته بود
بهم نگاهی انداخت و با لبخند پیروز مندانش از ماشین پیاده شد
رو به راننده اش کرد یه چیزایی گفت که نفهمیدم اما بلافاصله راننده از ماشین پیاده و شد و رفت..
-میخوای تا صبح وایسی اونجا ؟
بیا سوار شو
-منتظر راننده میمونم ایشون که اومد سوار میشم تا اون موقع حداقل کمتر تحملت میکنم
-پس خودتو خسته نکن راننده قرار نیست برگرده
از اونجایی که چاره ای نبود رفتم سوار ماشین شدم تا لحظه ی رسیدن جز سکوت کاری نکردم..حدود ۲۰ دقیقه ای گذشت که رسیدیم به یه باغ عمارت بزرگ که معلوم بود دست کم ۲۰ سال ساخته اما یه قشنگی خاصی داشت که به دلم میشست
درب ورودی به سالن یه در چوبی نسبتا بزرگ بود که اطراف اش و گل های یاس گرفته بود و عطرش همه جارو پر کرده بود
-واسه دیدن کل این عمارت وقت زیاده
بیا بریم اتاقت و نشون بدم
من خودم این اتاق و خیلی دوسش دارم چون سالها پیش واسه خواهرم بود بعد از مرگش به اتاق دست نزدیم تا الان..
که فک میکنم بتونم اتاق و وسایل های خواهرم و دست تو بسپارم..شایدم بعد ها کل این عمارتو
-چرا من؟
-چون تو با بقیه فرق داری چون به طور عجیبی بیشتر از چشمام بهت اعتماد دارم
از عجایب عشقه دیگه.. هم کورت میکنه هم کرت. منطق جاشو میده دل! افسارت که دست دل بیوفته دیگه کارت تمومه
#پارتبیستویکم
#سختتریندوراهی
مشکات از چیزی فکر میکردم تنها تر بود
اون واقعا کسی و نداشت تو اون عمارت به اون بزرگی تک و تنها ..من بودم افسردگی میگرفتم اون چطوری اینجا زندگی میکنه واقعا..
رفتم سمت کمد حتی یه لباسم با خودم نیورده بودم تو کمد پر لباس های مختلف و قشنگ بود انگار طبق سلیقه ی خودم گلچین شده بودن..
تو همین موقع بی مقدمه در اتاق باز شد
که دیدم مشکاتِ
-از لباسا خوشت اومد؟ اینا دیگه مال توعه از هر کدوم خواستی استفاده کن
-شما بلد نیستی در بزنی؟ شاید وضعیتم مناسب نبود
-شام حاضره بیا پایین
چیزی نگفتم و پشت سرش رفتم پایین واسه شام سر میز همچی پیدا میشد از شیر مرغ تا جون آدمیزاد منم که حسابی گشنم بود منتظر نموندم و بی اختیار شروع کردم به خوردن
-فردا باهم میریم هولدینگ یه جلسه داریم میخوام حتما توام باشی
-اقای مشکات مگه قرار نبود از پس فردا شروع به کار کنم؟
-اشکان صدام کن اینجوری راحت ترم..
آره قرار بود از پس فردا باشه اما برنامه عوض شد تاریخ جلسه جلو افتاده
-حضور من توی این جلسه چه تاثیری داره؟
-چون قرار داد بسته بشه سر یه پروژه و میخوام شما بالاسرش باشی پس لازمه از ریز به ریز پروژه باخبر باشی
-باشه
#پارتبیستودوم
آشنایان در عکس
یکی امیره با هدیه بازوبند و دختر نعمت الله
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'