استوریامیر و خشایار😂
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
نشریشاعره
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
📜دیالوگی از سریال "شاعره"...
بهار: پس سازمانم تصمیم میگیره که با ... ازدواج کنه، ها؟!
هاشم: من تصمیمم رو گرفتم، هم نبودن با سازمان رو، هم ازدواج با...
+ سازمان چه غلطی کرده، شوهر منو زن بدید؟!
رعیتی
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
هدایت شده از گـسـتـردهمــاه🦭🤍
❤️🩹🖌
《تا برگشتم سمتش دیدم از موتور پیاده شد و به سمتم دوید و از پشت ب.لم کرد..با فشاري که به شونه هام داد مجبورم کرد خَم بشم.
و بعد صداي شلیکِ سه تا گلوله. و گاز دادنِ یه موتور...
دستاش که تا چند ثانیه پیش محکم دورم پیچیده شدن بودن، حالا آروم آروم شُل شد.
دستش به کاپشنم چنگ زد تا نیفته روي زمین.. اما رويِ زانوهاش افتاد. 》
👇🏻📖
https://eitaa.com/joinchat/1396966180C708a5da54b