eitaa logo
𝐌𝐞𝐥𝐨𝐓𝐞𝐱𝐭🦋🫧.
122 دنبال‌کننده
21 عکس
99 ویدیو
0 فایل
𝐌𝐞𝐥𝐨𝐓𝐞𝐱𝐭🦋🫧🎧 برای وقت‌هایی که آهنگ‌ها بهتر از آدم‌ها می‌فهمند… زخمی که موسیقی مرهمش شد. 1404/05/06
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی توان توضیح دادن خستگی‌اش را هم ندارد. فقط می‌نشیند، به یک نقطه خیره می‌شود و با خودش فکر می‌کند که چطور شد همه‌چیز به اینجا رسید. چطور شد آدم‌هایی که یک روز تمام دنیایش بودند، تبدیل شدند به خاطره‌هایی که حتی مرور کردنشان هم درد دارد. چطور شد حرف‌هایی که روزی با شوق گفته می‌شد، حالا در ذهن آدم مثل صدای دوری از گذشته می‌پیچد و هر بار چیزی را درونش می‌شکند. من دلم برای روزهایی تنگ شده که هنوز از رفتن کسی نمی‌ترسیدم. برای زمانی که لبخندها واقعی بودند و شب‌ها فقط برای خوابیدن طولانی می‌شدند، نه برای فکر کردن و مرور کردن تمام اتفاق‌هایی که نباید می‌افتادند. دلم برای خودِ قدیمی‌ام تنگ شده؛ همان آدمی که زود می‌خندید، زود دل می‌بست و هنوز باور داشت اگر کسی را از ته قلبش دوست داشته باشد، شاید آن آدم تا آخر بماند. اما زندگی همیشه شبیه چیزی که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود. بعضی آدم‌ها می‌آیند تا به ما یاد بدهند دوست داشتن همیشه به معنی ماندن نیست. بعضی‌ها می‌آیند، تمام قلبمان را پر می‌کنند و بعد آن‌قدر آرام از زندگی‌مان بیرون می‌روند که حتی نمی‌فهمیم دقیقاً چه زمانی تنها شدیم. فقط یک روز چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم کسی که زمانی دلیل لبخندمان بود، حالا دلیل خیلی از سکوت‌هایمان شده است. بدترین قسمت ماجرا رفتن نیست؛ بدترین قسمت این است که بعد از رفتن، همه‌چیز سر جایش می‌ماند. همان خیابان‌ها، همان آهنگ‌ها، همان ساعت‌های شب، همان عکس‌ها و همان خاطرات. فقط آدمی که با آن‌ها معنا داشت دیگر نیست. یک آهنگ پخش می‌شود و ناگهان تمام گذشته زنده می‌شود. یک جمله را می‌بینی و یاد یک نفر می‌افتی. بوی یک عطر از کنارت رد می‌شود و قلبت برای چند ثانیه فراموش می‌کند که آن آدم دیگر قرار نیست برگردد. گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر با تو حرف بزنم؛ نه برای اینکه برگردی، نه برای اینکه چیزی را تغییر بدهی، فقط برای اینکه بگویم نبودنت چه بلایی سر من آورد. بگویم شب‌هایی بود که دلم آن‌قدر برایت تنگ می‌شد که نمی‌دانستم با این همه فکر چه کنم. بگویم بارها گوشی را برداشتم تا برایت چیزی بنویسم، اما آخرش صفحه را خاموش کردم، چون فهمیدم بعضی حرف‌ها وقتی قرار نیست شنیده شوند، گفتنشان فقط آدم را بیشتر می‌شکند. شاید تو حتی ندانی چند بار در نبودنت با خاطراتت زندگی کردم. چند بار با خودم تصور کردم اگر آن روز طور دیگری حرف می‌زدم، اگر آن لحظه سکوت نمی‌کردم، اگر کمی بیشتر می‌ماندم، اگر کمی کمتر غرور داشتم، شاید پایان قصه‌مان فرق می‌کرد. اما زندگی پر از «اگر»هایی است که هیچ‌کدام گذشته را تغییر نمی‌دهند. من از نبودنت بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم یاد گرفتم. یاد گرفتم بعضی آدم‌ها را نمی‌شود جایگزین کرد؛ فقط باید یاد گرفت نبودنشان را تحمل کرد. یاد گرفتم دلتنگی همیشه به معنی برگشتن نیست. گاهی دلت برای کسی تنگ می‌شود، اما می‌دانی اگر برگردد، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد شد. گاهی دوست داشتن هنوز هست، اما اعتماد از بین رفته. گاهی خاطرات هنوز زیبا هستند، اما آینده دیگر جایی برای آن آدم ندارد. و چه عجیب است آدمی که روزی نمی‌توانست چند ساعت بدون تو دوام بیاورد، حالا مجبور است روزها، ماه‌ها و شاید سال‌ها با نبودنت زندگی کند. نه اینکه فراموشت کرده باشد؛ فقط یاد گرفته است با جای خالی‌ات کنار بیاید. یاد گرفته است لبخند بزند، حتی وقتی درونش پر از حرف‌های نگفته است. یاد گرفته است جواب «خوبی؟» را با یک «آره، خوبم» کوتاه کند، چون هیچ‌کس حوصله شنیدن داستان واقعی پشت آن «خوبم» را ندارد. بعضی شب‌ها آدم دلش نمی‌خواهد کسی نصیحتش کند. نمی‌خواهد کسی بگوید «فراموشت می‌کند»، «زمان همه‌چیز را درست می‌کند» یا «آدم بهتری پیدا می‌کنی». بعضی دردها راه‌حل نمی‌خواهند؛ فقط می‌خواهند یک نفر کنار آدم بنشیند و بگوید: «می‌فهمم. می‌دانم سخت است.» من هنوز بعضی شب‌ها به گذشته فکر می‌کنم. به حرف‌ها، خنده‌ها، دعواها و حتی سکوت‌ها. به تمام لحظه‌هایی که آن زمان معمولی به نظر می‌رسیدند اما امروز آرزو می‌کنم فقط یک بار دیگر تجربه‌شان کنم. کاش می‌دانستم بعضی لحظه‌ها آخرین بارند. شاید بیشتر نگاهت می‌کردم. شاید بیشتر می‌خندیدم. شاید کمتر از چیزهای کوچک ناراحت می‌شدم. شاید بیشتر قدر حضورت را می‌دانستم. اما هیچ‌کس نمی‌داند آخرین بار، آخرین بار است. آخرین دیدار را جدی نمی‌گیریم. آخرین آغوش را معمولی رد می‌کنیم. آخرین «مراقب خودت باش» را مثل همیشه می‌شنویم. و بعد یک روز می‌فهمیم که دیگر هیچ «بعداً»ی وجود ندارد.
شاید غمگین‌ترین قسمت بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه کم‌کم یاد می‌گیری بعضی آدم‌ها قرار نیست تا آخر داستان بمانند. بعضی‌ها فقط چند فصل از زندگی‌ات هستند. می‌آیند، چیزی در تو تغییر می‌دهند و می‌روند. اما رد پایشان آن‌قدر عمیق می‌ماند که سال‌ها بعد، وقتی فکر می‌کنی دیگر فراموش کرده‌ای، یک خاطره کوچک کافی است تا دوباره همان احساس قدیمی برگردد. من نمی‌دانم پایان این دلتنگی کجاست. نمی‌دانم یک روز واقعاً بی‌تفاوت می‌شوم یا نه. شاید یک روز نامت را بشنوم و قلبم دیگر درد نگیرد. شاید یک روز عکس‌هایت را ببینم و فقط لبخند بزنم. شاید یک روز بتوانم درباره تو حرف بزنم، بدون اینکه صدایم بلرزد. اما امشب هنوز آن روز نرسیده است. امشب هنوز دلم گرفته. هنوز بعضی خاطرات سنگین‌اند. هنوز بعضی آهنگ‌ها را نمی‌توانم گوش بدهم. هنوز بعضی جاها را نمی‌توانم بدون یاد تو ببینم. و هنوز گاهی دلم می‌خواهد زمان برای چند دقیقه به عقب برگردد؛ فقط برای اینکه دوباره آن روزهایی را ببینم که فکر می‌کردم خوشبختی قرار است برای همیشه ادامه داشته باشد. شاید هیچ‌وقت نفهمی که رفتنت فقط یک نفر را از زندگی‌ام کم نکرد؛ بخشی از خودم را هم با خودت بردی. بخشی که ساده‌تر می‌خندید، راحت‌تر اعتماد می‌کرد و هنوز از آینده نمی‌ترسید. حالا من مانده‌ام و یک عالمه خاطره، چندین سؤال بی‌جواب و قلبی که هنوز گاهی به اشتباه منتظر صدای کسی می‌شود که دیگر قرار نیست برگردد. و شاید تمام غم همین باشد؛ اینکه هنوز دوستت داشته باشی، اما بدانی دیگر جایی در زندگی‌ات برای دوست داشتنت وجود ندارد. پس اگر یک روز از من شنیدی که دیگر دلم برایت تنگ نمی‌شود، باور نکن. شاید فقط یاد گرفته باشم دلتنگی‌ام را پنهان کنم. چون بعضی آدم‌ها فراموش نمی‌شوند؛ فقط کم‌کم از «زندگی» به «خاطره» تبدیل می‌شوند. و بعضی خاطره‌ها... تا آخر عمر، یک گوشه از قلب آدم را آرام و بی‌صدا به درد می‌آورند ._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ -> https://eitaa.com/melotext.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاهی دیگر از هیچ‌چیز ناراحت نیستم؛ فقط خسته‌ام... خسته از آدم‌هایی که آمدند و گفتند «می‌مانیم»، اما اولین کسانی بودند که رفتند. خسته از حرف‌هایی که قشنگ بودند، اما هیچ‌وقت پشتشان عملی نبود. خسته از اینکه همیشه باید وانمود کنم قوی‌ام، در حالی که درونم مدت‌هاست چیزی برای جنگیدن ندارد. گاهی دلم می‌خواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم هیچ خاطره‌ای ندارم. نه کسی را یادم باشد، نه حرفی، نه قولی، نه روزی که با تمام وجود خوشحال بودم و نه شبی که از شدت گریه خوابم برد. دلم می‌خواهد ذهنم برای یک روز هم که شده ساکت باشد. اما نمی‌شود. گذشته همیشه راهی برای برگشتن پیدا می‌کند. گاهی وسط شلوغی، ناگهان احساس تنهایی می‌کنم. بین آدم‌هایی که می‌خندند، حرف می‌زنند و زندگی می‌کنند، من فقط به این فکر می‌کنم که چقدر عجیب است وقتی هزار نفر اطرافت باشند، اما دلت فقط یک نفر را بخواهد؛ همان یک نفری که دیگر نیست. بدتر از نبودن تو، عادت کردن به نبودنت بود. اولش هر لحظه منتظر بودم برگردی. با هر صدای اعلان گوشی فکر می‌کردم شاید تویی. هر بار که شماره‌ای ناشناس زنگ می‌زد، قلبم برای چند ثانیه تندتر می‌زد. هر بار که جایی شبیه خاطراتمان می‌دیدم، دلم می‌خواست زمان متوقف شود. اما کم‌کم فهمیدم قرار نیست برگردی. و این فهمیدن، آرام‌آرام من را تغییر داد. دیگر منتظر پیام نمی‌مانم. دیگر صفحه‌ی گوشی را بی‌دلیل چک نمی‌کنم. دیگر وقتی کسی اسمت را می‌آورد، چیزی نمی‌گویم. حتی یاد گرفته‌ام لبخند بزنم و وانمود کنم برایم مهم نیست. اما حقیقت این است که بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با «بی‌تفاوتی» فراموش کرد. فقط یاد می‌گیری دردشان را پنهان کنی. گاهی دلم برای خودم قبل از تو تنگ می‌شود. برای آدمی که هنوز از دوست داشتن نمی‌ترسید. برای کسی که وقتی کسی می‌گفت «دوستت دارم»، به جای شک کردن، باور می‌کرد. برای کسی که فکر می‌کرد اگر خودش صادق باشد، دیگران هم با او صادق خواهند بود. کاش زندگی به ما یاد می‌داد که بعضی آدم‌ها را نباید آن‌قدر جدی گرفت. کاش قبل از اینکه به کسی دل ببندیم، می‌فهمیدیم قرار است بماند یا فقط آمده تا زخمی تازه روی زخم‌های قدیمی‌مان بگذارد. اما هیچ‌کس با چنین دانشی وارد یک رابطه نمی‌شود. ما اول دوست می‌داریم، بعد اعتماد می‌کنیم، بعد وابسته می‌شویم، و آخر سر می‌فهمیم که شاید از همان ابتدا تنها بوده‌ایم. گاهی به خودم می‌گویم شاید اگر کمتر دوستت داشتم، کمتر درد می‌کشیدم. شاید اگر کمتر منتظرت می‌ماندم، امروز این‌قدر خسته نبودم. شاید اگر از همان اول نشانه‌ها را جدی می‌گرفتم، امروز مجبور نبودم برای فراموش کردن تو این‌همه با خودم بجنگم. ولی چه فایده؟ گذشته نه عذر می‌خواهد، نه توضیح. فقط می‌ماند. مثل یک عکس قدیمی که هر بار نگاهش می‌کنی، به جای لبخند، چیزی در قلبت فرو می‌ریزد. من دیگر از رفتنت عصبانی نیستم. فقط ناراحتم که چرا ماندنت را باور کردم. ناراحتم که چرا حرف‌هایت را جدی گرفتم. چرا برای آینده‌ای که شاید هیچ‌وقت برای تو وجود نداشت، رویا ساختم. چرا تمام قلبم را جایی گذاشتم که قرار نبود از آن مراقبت شود. شاید روزی دوباره عاشق شوم. شاید دوباره بتوانم به کسی اعتماد کنم. شاید یک روز اسم تو فقط یک اسم باشد، نه مجموعه‌ای از خاطرات. اما امروز هنوز نه. امروز هنوز بعضی شب‌ها دلم می‌گیرد. هنوز وقتی هوا ساکت می‌شود، ذهنم شلوغ‌تر از همیشه است. هنوز گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار صدایت را بشنوم. نه برای برگشتن... فقط برای اینکه مطمئن شوم تمام آن روزها واقعاً اتفاق افتاده‌اند. و شاید عجیب‌ترین قسمت ماجرا این باشد که تو رفتی و زندگی‌ات ادامه پیدا کرد، اما من هنوز گاهی در همان روزی مانده‌ام که آخرین بار نگاهت کردم و نمی‌دانستم دارم آخرین خاطره‌مان را زندگی می‌کنم. حالا دیگر چیزی از تو نمی‌خواهم. نه برگشتنت را، نه توضیحت را، نه حتی عذرخواهی‌ات را. فقط آرزو می‌کنم اگر روزی دوباره کسی را دوست داشتی، با قلبش همان کاری را نکنی که با قلب من کردی. چون بعضی آدم‌ها بعد از شکستن، دیگر هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شوند. و من... هنوز دارم یاد می‌گیرم با تکه‌های خودم زندگی کنم. ._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ -> https://eitaa.com/melotext
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمی‌دانم از کِی این‌قدر ساکت شدم... شاید از همان روزی که فهمیدم هر حرفی را نمی‌شود به هر کسی گفت. از همان روزی که فهمیدم بعضی آدم‌ها فقط تا وقتی به تو نیاز دارند کنارت می‌مانند. شاید هم از شبی که برای اولین بار فهمیدم می‌شود یک نفر را با تمام وجود دوست داشت و در نهایت، برای او هیچ بود. من آدمی بودم که به ماندن‌ها ایمان داشت. به قول‌ها. به «همیشه» گفتن‌ها. به پیام‌های نصف شب. به «مراقب خودت باش»‌هایی که از ته دل گفته می‌شدند. اما حالا حتی وقتی کسی می‌گوید «من هستم»، یک گوشه‌ی ذهنم آرام می‌پرسد: «تا کی؟» چه چیزی در من عوض شد؟ شاید دیگر نمی‌توانم مثل گذشته اعتماد کنم. شاید آن‌قدر از رفتن آدم‌ها خسته شده‌ام که قبل از آمدنشان، برای رفتنشان آماده می‌شوم. شاید یاد گرفته‌ام هیچ‌کس را آن‌قدر نزدیک نکنم که نبودنش بتواند زندگی‌ام را خراب کند. ظاهر من آرام است. می‌خندم. حرف می‌زنم. گاهی حتی آن‌قدر خوب نقش آدم خوشحال را بازی می‌کنم که خودم هم برای چند دقیقه باورم می‌شود. اما شب که می‌شود، همه‌چیز برمی‌گردد. همان فکرها. همان خاطرات. همان سؤال‌های بی‌جواب. «چرا رفت؟» «کجای کار اشتباه کردم؟» «چرا برای من کافی نبودم؟» «چرا کسی که گفت می‌ماند، رفت؟» و هیچ‌وقت جوابی پیدا نمی‌کنم. فقط به سقف خیره می‌شوم و با خودم فکر می‌کنم چقدر آدم می‌تواند در سکوت گریه کند، بدون اینکه هیچ‌کس بفهمد. بعضی دردها صدا ندارند. آدم می‌تواند دلش شکسته باشد و همچنان صبح از خواب بیدار شود، لباس بپوشد، بیرون برود، با دیگران حرف بزند و حتی بخندد. هیچ‌کس نمی‌فهمد پشت آن لبخند چه خبر است. هیچ‌کس نمی‌داند چند بار قبل از خواب، تمام گذشته را از اول مرور کرده‌ای. چند بار خواسته‌ای پیام بدهی و نداده‌ای. چند بار عکس‌ها را باز کرده‌ای و بعد سریع بسته‌ای. چند بار دلت خواسته کسی فقط بگوید «بیا حرف بزنیم» و هیچ‌کس نبوده. تنهایی همیشه این نیست که کسی کنارت نباشد. گاهی تنهایی یعنی هزار نفر دور و برت باشند، اما هیچ‌کدام نتوانند بفهمند درونت چه می‌گذرد. گاهی دلت فقط یک نفر را می‌خواهد؛ همان کسی که اگر کنار تو بود، لازم نبود برای توضیح دادن حالت، هزار کلمه حرف بزنی. فقط نگاهت می‌کرد و می‌فهمید. اما بعضی آدم‌ها حتی وقتی کنارمان هستند هم ما را نمی‌فهمند. و این شاید از تنهایی هم دردناک‌تر باشد. من هنوز دلم برای خیلی چیزها تنگ می‌شود. برای حرف‌هایی که تمام نمی‌شدند. برای خنده‌هایی که دلیل نمی‌خواستند. برای شب‌هایی که ساعت‌ها بیدار می‌ماندیم و فکر می‌کردیم این لحظه‌ها قرار است همیشه ادامه داشته باشند. کاش می‌دانستم «آخرین بار» است. آخرین حرف. آخرین نگاه. آخرین خنده. آخرین آغوش. شاید بیشتر قدرش را می‌دانستم. آدم‌ها معمولاً وقتی چیزی را از دست می‌دهند، تازه می‌فهمند چقدر برایشان مهم بوده. من هم فهمیدم. اما خیلی دیر. حالا دیگر نه می‌توانم گذشته را برگردانم و نه می‌توانم خودم را به روزهایی برگردانم که هنوز خوشحال بودم. فقط مانده‌ام با خاطراتی که هر کدامشان یک تکه از قلبم را با خودشان برده‌اند. گاهی فکر می‌کنم شاید مشکل از من بود. شاید زیادی دوست داشتم. زیادی اهمیت می‌دادم. زیادی می‌بخشیدم. زیادی منتظر می‌ماندم. اما بعد با خودم می‌گویم: دوست داشتن زیاد، اشتباه نیست. اشتباه این بود که آن را برای کسی خرج کردم که قدرش را نمی‌دانست. شاید یک روز از این همه فکر کردن خسته شوم. شاید یک روز دیگر دلم نخواهد گذشته را مرور کنم. شاید یک روز وقتی کسی اسمت را گفت، فقط شانه بالا بیندازم و بگویم: «گذشته.» اما امشب هنوز نه. امشب هنوز بعضی خاطره‌ها تازه‌اند. هنوز بعضی حرف‌ها درد دارند. هنوز بعضی آهنگ‌ها مرا به روزهایی می‌برند که دیگر وجود ندارند. و شاید هیچ‌کس نفهمد که من چقدر برای فراموش کردن چیزی جنگیده‌ام که یک روز تمام زندگی‌ام بود. فقط خودم می‌دانم چند بار شکستم و دوباره خودم را جمع کردم. فقط خودم می‌دانم چند شب گفتم «دیگر کافی است» و صبح دوباره با همان دلتنگی بیدار شدم. و فقط خودم می‌دانم که هنوز، تهِ تمام این بی‌تفاوتی‌ها، یک قلب خسته وجود دارد که فقط می‌خواهد یک بار، فقط یک بار، کسی واقعاً بماند. نه برای چند روز. نه تا وقتی همه‌چیز خوب است. نه تا وقتی دوست داشتن آسان است. فقط بماند... حتی وقتی من ساکتم. حتی وقتی خسته‌ام. حتی وقتی خودم هم نمی‌دانم چه می‌خواهم. شاید تمام چیزی که همیشه می‌خواستم همین بود: یک نفر که رفتنش را از قبل به من ثابت نکند. یک نفر که وقتی گفت «می‌مانم»، واقعاً بماند. اما اگر چنین کسی وجود نداشته باشد، چه؟ شاید باید یاد بگیرم خودم برای خودم کافی باشم. شاید باید قبول کنم بعضی آدم‌ها فقط برای یک فصل از زندگی ما هستند، نه برای تمام عمر. و شاید سخت‌ترین درس زندگی همین باشد: گاهی باید کسی را که هنوز دوستش داری، رها کنی...
نه چون دیگر دوستش نداری، بلکه چون دیگر نمی‌توانی با دوست داشتنش، خودت را بیشتر از این نابود کنی. ._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ -> https://eitaa.com/melotext
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کاش می‌دانستی... پشت تمام «خوبم» گفتن‌هایم، چند بار شکستم. پشت تمام لبخندهایم، چند شب گریه کردم. و پشت تمام سکوت‌هایم، هزاران حرف بود که هیچ‌وقت جرئت نکردم به زبان بیاورم. کاش یک بار می‌پرسیدی: «واقعاً خوبی؟» نه از روی عادت... نه فقط برای اینکه جوابی شنیده باشی. کاش یک بار می‌ماندی و جواب واقعی‌ام را می‌شنیدی. می‌گفتم: نه، خوب نیستم. خیلی وقت است خوب نیستم. از وقتی رفتی، یک چیزی در من خاموش شده. چیزی که حتی خودم هم نمی‌دانم چطور دوباره روشنش کنم. هنوز صبح‌ها از خواب بیدار می‌شوم، هنوز زندگی ادامه دارد، هنوز آدم‌ها دور و برم هستند؛ اما انگار من فقط دارم روزها را پشت سر می‌گذارم، نه اینکه واقعاً زندگی کنم. گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار برگردی. نه برای همیشه... نه حتی برای اینکه دوباره همه‌چیز مثل قبل شود. فقط برای یک لحظه. فقط آن‌قدر که بتوانم روبه‌رویت بنشینم و تمام حرف‌هایی را که سال‌ها در قلبم دفن کرده‌ام، بگویم. بگویم دلم برایت تنگ شده بود. بگویم خیلی بیشتر از چیزی که نشان دادم دوستت داشتم. بگویم بعضی شب‌ها اسم تو را در ذهنم تکرار می‌کردم، فقط برای اینکه احساس کنم هنوز چیزی از آن روزها باقی مانده. بگویم وقتی رفتی، من فقط تو را از دست ندادم؛ خودم را هم گم کردم. بعد از تو، دیگر هیچ‌کس نتوانست آن آدم قبلی را از من برگرداند. من هنوز همان آدمم، اما دیگر مثل قبل نمی‌خندم. دیگر به «همیشه» اعتماد نمی‌کنم. دیگر وقتی کسی می‌گوید «کنارت می‌مانم»، ته قلبم می‌ترسم. می‌ترسم دوباره باور کنم. دوباره وابسته شوم. دوباره تمام قلبم را به کسی بدهم و یک روز ببینم دست‌هایم خالی مانده‌اند. گاهی به خودم می‌گویم شاید تو هیچ‌وقت نفهمیدی رفتنت چه کرد. شاید برای تو فقط تمام شدن یک رابطه بود. اما برای من، تمام شدن یک دنیا بود. دنیایی که در آن تو بودی. در آن آینده‌ای تصور کرده بودم. در آن برای فرداهایم نقشه کشیده بودم. و حالا از آن همه رویا فقط چند خاطره مانده. چند عکس. چند آهنگ. چند پیام قدیمی. و یک قلب که هنوز نمی‌داند چرا باید چیزی را که این‌قدر دوست داشته، فراموش کند. گاهی گوشی‌ام را برمی‌دارم و ناخودآگاه دنبال اسم تو می‌گردم. بعد یادم می‌افتد که دیگر نباید بنویسم. می‌خواهم بگویم: «دلم برایت تنگ شده.» اما نمی‌فرستم. می‌خواهم بپرسم: «هنوز یادت هست؟» اما نمی‌پرسم. چون می‌ترسم جواب تو بیشتر از سکوتت درد داشته باشد. و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛ اینکه هنوز دوستت دارم، اما دیگر جایی برای گفتنش ندارم. تو زندگی‌ات را ادامه دادی. شاید خندیدی. شاید عاشق شدی. شاید حتی دیگر یادت نباشد روزی کسی با تمام وجود دوستت داشت. اما من هنوز گاهی در گذشته گیر می‌کنم. هنوز وقتی باران می‌بارد، یاد تو می‌افتم. هنوز بعضی شب‌ها دلم می‌خواهد کسی کنارم باشد و فقط بگوید: «گریه کن... اشکالی ندارد.» چون من خیلی وقت است قوی بودن را خسته شده‌ام. خسته‌ام از اینکه همیشه خودم را جمع کنم. خسته‌ام از اینکه وقتی دلم می‌شکند، باز هم به دیگران بگویم «چیزی نیست». خسته‌ام از اینکه کسی نمی‌بیند چقدر دلم می‌خواهد یک بار، فقط یک بار، خودم باشم و مجبور نباشم وانمود کنم حالم خوب است. اگر روزی دوباره مرا دیدی و دیدی دیگر حرفی نمی‌زنم، فکر نکن فراموشت کرده‌ام. شاید فقط آن‌قدر گریه کرده‌ام که دیگر اشکی برایم نمانده. اگر دیدی دیگر دنبالت نیامدم، فکر نکن دوستت نداشتم. شاید فهمیده‌ام کسی که می‌خواهد برود را نمی‌شود با التماس نگه داشت. و اگر یک روز شنیدی که دیگر از تو حرف نمی‌زنم، فکر نکن برایم تمام شده‌ای. بعضی آدم‌ها تمام نمی‌شوند. فقط یاد می‌گیریم اسمشان را به زبان نیاوریم. تو شاید دیگر بخشی از زندگی من نباشی... اما همیشه بخشی از گذشته‌ای خواهی بود که هر وقت به آن فکر می‌کنم، هم لبخند می‌زنم و هم دلم می‌گیرد. و اگر یک روز دلم خیلی برایت تنگ شد، احتمالاً دوباره چیزی نمی‌گویم. فقط یک گوشه می‌نشینم، چشم‌هایم را می‌بندم، و برای چند دقیقه وانمود می‌کنم هنوز همان روزهایی هست که تو بودی... بعد چشم‌هایم را باز می‌کنم و دوباره با حقیقت روبه‌رو می‌شوم: تو دیگر نیستی. و من هنوز اینجا هستم... با تمام حرف‌هایی که نگفتم، با تمام اشک‌هایی که ریختم، و با قلبی که هنوز نمی‌داند چطور باید کسی را که یک روز تمام دنیایش بود، فقط به یک خاطره تبدیل کند. ._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ -> https://eitaa.com/melotext
دری مرسی الینا عالین ولی خیلی طولانیههه
به من گفت دخترم. منم ذوق کردم نمیدونستم کل شهر خواهرای منن!! ._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ -> https://eitaa.com/melotext