«قیام کلمات»
دَم او که دیده بود و نوشت گرم.همین که بعد ماجرای کربلا تا روزی که مختار سر عبیدالله را فرستاد مدینه زن های بنی هاشم حِداد می کردند.حداد کار زنهای مصیبت زده است.اصلش این بود که تا چهار ماه و ده روز بیوه زن ها آرایش نکنند و در سلباس فاخر نپوشند!برای اینکه معلوم باشد مرد مومنی مُرده و ستون خانواده ای فرو افتاده!اما زن های بنی هاشم یک جوری مصیبت دیده بودند که مسلمان نشنود کافر نبیند.برای غم یکی مثل حسین و دیگری مثل عباس حداد که هیچ!مردن روا بود.مگر زینب و رباب همان سال اول نمرده بودند؟زن های بنی هاشم از وقتی از شامبرگشتند نه موهایشان رنگ حنا دیده بود و نه چشمهایشان رد سرمه.چهار پنج سالی می شودها!اینها را زنها بیشتر می فهمند.دیگر نمی خواستند حُلّی و حریر بپوشند.سال هابه لباس های زبر وخشن اکتفا کردند.آخر چطور می شد آن آدم های عاشق را فراموش کرد که به فاصله یک ظهر تا غروب ،سپاه شام ازشان یک سر گذاشته بود روی نیزه.حالا نه اینکه بعد دیدن سر عبیدالله همه چیز یادشان برودها!مگر زنها خاطرات به آن تلخی یادشان می رود؟از مردهایی که لِنگه نداشتند....زن های هاشمی قیام کرده بودند.قیام حداد!تا همسایه و آشنا یادشان نرود آن روز عصر مسلمان ها کی ها را کشتند.
اسمش این بود که مثلاً جنگ تمام شده. امّا بنی امیه شش دانگ حواسش به مدینه بود.بیشتر از همه به علی ابن حسین علیه السلام که از قصه کربلا جان سالم بهدربرده بود.از دلواپسی بیرون شهر کپر می زد.جایی که محل تردد مسافرها و مردم بود.مثلا دعا می خواند اما نه یک دعای معمولی.مردم بی دست و پا بودند،دنبال شندر غاز دینار بخور و نمیر!زندگی کردن سرشان نمی شد که بنی امیه فرصت کرده بود بشود خلیفه مسلمین.علی ابن حسین با آدمهایی که زندگی یادشان رفته بود باید چکار می کرد جز اینکه زندگی کردن یادشان بدهد!
باید گره کور افق دیدشان را باز می کرد تا حالیِ شان شود به جز مرغ و تخممرغ و سیب زمینی واقعیت های مهم تری در دنیا هست که تاثیر زیادی در آدم شدن آدم دارد.
اسمش بود دعا می خواند اما قیام کرده بود!یک تنه زیر ذره بین بنی امیه عهده دار مردمی شده بود که بدجوری چوب سفله گری شان را خورده بودند.مگر ننگتنها ماندن ولی خدا بین گرگ هاچیز کمی بود؟کی این اتفاق افتاده بود؟سال شصت و یک هجری!شیعیان کجا بودند؟هیچجا!توی صف تعاونی قند و شکر ،دنیا و آخرتشان را به باد داده بودند.علی ابن حسین دعا می خواند.انگار که فقط زور خدا به آدمهایی که امام را تنها گذاشته بودند می رسید.علی ابن حسین دعا می خواند و پسرهایش باقر و زید می نوشتند.بی کم و زیاد.بی جا انداختن نقطه و اِعراب.درباره دنیا گفته بود و آخرت و پسرها نوشته بودند.تا شیعه زندگی کردن یاد بگیرد.همه زندگی را...
تابفهمد آدمعائله اش را بهانه نمی کند که از همراهی امام بماند.شاید کسی باور نکند کتابی که توی کتابخانهها و طاقچهها وکمدها دارد خاک می خورد توی مسیر رفت و آمد مسافرها توی آنهوای گرم ، زیر لنزهای دوربین حرفه ای بنی امیه نوشته شده بود با صدایی که می گفت«نگران زندگی کردنتان هستم».انگار نه انگار شیعهها باید درباره حرف های علی ابن حسین علیه السلام با هم حرف بزنند.ببینند از چی نگرانبوده؟چرا توی آن گرما او می گفته و بچه هایش می نوشتند!کتابی که حق التالیفی نداشت و هیچکدام از انتشاراتی های مدینه آن روز چاپش نکردند.
دلواپسی آدم از حرف هایش پیداست....
حالا که دستخط و آهنگ صدای علی ابن حسین بهما رسیده باید حرف هایش را از کتابخانه ها،از روی طاقچهها و توی کمدها برداشت،خاکش را گرفت و روزی یکخطش را خواند.آنجا او درباره خوب زندگی کردن کلی حرف دارد.حرف هایی که به جای خاک خوردن باید کلمه به کلمه اش را زندگی کرد.
به قلم طیبه فرید
#صحیفه_سجادیه
https://eitaa.com/menbarane