eitaa logo
_منهای صدا_
118 دنبال‌کننده
96 عکس
8 ویدیو
0 فایل
"در سکوتِ رنگ‌ها و کلمات، نفس می‌کشم." 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی توی خونه توت فرنگی هست ... 🍓🌱✨️
_منهای صدا_
شب سی و نهم میدان داری بود. عَلم را بر دوش گذاشتم و بین مردم رفتم . کنار جاده ، جایی که با پرچم ها و شعارهایمان از ماشین هایی که هر کدام یک پرچم را مهمان سواره خود کرده بودند و با دستان گره کرده و سر دادن شعار هایی همدردی خود را با ما نشان میدادند ، چند ساعتی ایستادم . تمام قوای بدنی خود را در آن لحظه در دستانم جمع کرده بودم که علم بالاتر از من باشد . نزدیک های نیمه شب بود که دیگر دستانم بی جان شده بودند و تصمیم بر آن شد که کمی در گوشه ای بنشینم و بعد از جان گرفتن با یک یا علی دوباره به گوشه ی جاده برگردم. چشم چرخاندم که گلیمی ، فرشی ، نیمکت و یا چیزی که بشود روی آن نشست پیدا کنم . کمی از محل تجمعات دور شدم و روی سکوی خاک گرفته کنار دکانی نشستم ؛ هویتش مشخص نبود. به کرکره ها و قفل اش نگاه کردم. حدس میزدم سن و قواره شان به بالای پنجاه شصت سال برسد. از زنگ زدگی های روی قفل پیدا بود. کمی سرم را پایین آوردم تا دیوار کناری مغازه‌ را هم ببینم، وسیله ای توجهم را جلب کرد. یک موتورِ وسپای قرمزِ خاک گرفته زنگ زده با نشیمن گاه سیاهی که چرمش پوست پوست شده . در ذهنم به دنبال زندگی موتور بودم که ببینم از کجا آمده . روزی جوانی با خوشحالی فراوان موتوری قرمز رنگ که برقی خاص در نو بودن آن نهفته بود با پس انداز هایی که بالاخره به ثمر نشسته؛ به خانه آمد. با صدای از ته گلو و مردانه فریادی بر آورد و زنِ خانه را به درب خانه کشاند. کوچه های محله را دوری زدند و با افتخار به خانه بازگشتند. هیاهوی در شهر بود‌. مردم میگفتند می خواهد مردی بیاید که انقلاب کند و ایران را سر و سامانی بدهد. مرد جوان شب ها بعد از آنکه کرکره مغازه‌ خود را پایین میکشید و آن را به امان خدا می‌سپرد با موتور خود به مسجد محله میرفت . دسته ای اعلامیه زیر بغل میگذاشت و دل به سیاهی شب میزد . کارش چندین و چند سال همین بود . انقلاب شد . او باز هم در رکاب بود . با این تفاوت که این بار در رکاب یاری که دیگر غایب نیست؛ قدم بر می‌داشت. شب ها همسفر خود را به حسینه امام میبرد و خود در گوشه ای از خیابان گوش به صداها میسپرد. یک روز از رادیوی خاک خورده دکان صدایی شنید. آن صداها برایش آشنا بود . نجوای یک جنگ تحمیلی می آمد ‌. دوباره به صحنه آمد. در صدای آژیر ها و زیر بمب و باروت و ترکش کارش حمل مجروهان بود . خدا میداند چند تا انسانِ زخمی بر روی آن نشسته بودند؛ نمیدانم کدامشان سالم به مقصد رسیده اند و کدام یک در بین راه نیمه جان ، جان داده اند و به سوی معبود شتافتند الله اعلم. بعد از جنگ کارش نه دیده ها، که شنیده ها و شنیدنی ها را به تصویر می کشید،جان می‌بخشید و به حرکت در می آورد. دیگر سن و‌ سالش بالا رفته و به سرفه افتاده بود اما باز هم تاریخ را ورق میزد و غبار های تاریک را از صفحات پاک میکرد. او آرام آرام ، مخزن آگاهی های خود را انباشته و انباشته تر می کرد. او بود در همه جا؛ هر جایی صدای از تشییع شهدا و یا راه پیمایی بود آن هم بود . و الان در گوشه تاریخ ایستاده است. بگذریم... با آن به قول پیرمرد همه جا را سیاحت کرده ، با همسفر خود همراه شده و‌ بهار و زمستان ها را دیده بود . در باران های پاییزی خیابان ها را بالا و پایین کرده بود . او با آن موتور زندگی کرده و نظاره گر جهان شده بود. او پا به پای انقلاب ها بزرگ شده بود و قد کشیده . به نظرم آمد که موتور خوشبختی است . چون گرم و‌ سرد روزگار را چشیده بود و الان در این نقطه زمانی سر چهار راهی که مردم حرف از ندای حق میزنند جا خوش کرده بود . دوست داشتم صاحب آن موتور را ببینم . می خواستم بدانم همان پیرمردی است که تصور کرده بودم یا نه و گره های ذهنم همانند شاخه های درختی کهنه باز میشود یا همانند موضوع های دیگر دست نخورده و پیچ در پیچ باقی می ماند . در آن مدتی که آنجا بودم به افرادی که به سمت موتور می آمدند نگاه میکردم بلکه بتوانم صاحب را پیدا کنم . او نیامد و من باید باز میگشتم سر کارم علم منتظرم بود ...
لحظه هایی دور از همهمه ی شهر ✨️