_منهای صدا_
شب سی و نهم میدان داری بود.
عَلم را بر دوش گذاشتم و بین مردم رفتم .
کنار جاده ، جایی که با پرچم ها و شعارهایمان از ماشین هایی که هر کدام یک پرچم را مهمان سواره خود کرده بودند و با دستان گره کرده و سر دادن شعار هایی همدردی خود را با ما نشان میدادند ، چند ساعتی ایستادم .
تمام قوای بدنی خود را در آن لحظه در دستانم جمع کرده بودم که علم بالاتر از من باشد .
نزدیک های نیمه شب بود که دیگر دستانم بی جان شده بودند و تصمیم بر آن شد که کمی در گوشه ای بنشینم و بعد از جان گرفتن با یک یا علی دوباره به گوشه ی جاده برگردم.
چشم چرخاندم که گلیمی ، فرشی ، نیمکت و یا چیزی که بشود روی آن نشست پیدا کنم .
کمی از محل تجمعات دور شدم و روی سکوی خاک گرفته کنار دکانی نشستم ؛ هویتش مشخص نبود.
به کرکره ها و قفل اش نگاه کردم. حدس میزدم سن و قواره شان به بالای پنجاه شصت سال برسد. از زنگ زدگی های روی قفل پیدا بود.
کمی سرم را پایین آوردم تا دیوار کناری مغازه را هم ببینم، وسیله ای توجهم را جلب کرد.
یک موتورِ وسپای قرمزِ خاک گرفته زنگ زده با نشیمن گاه سیاهی که چرمش پوست پوست شده .
در ذهنم به دنبال زندگی موتور بودم که ببینم از کجا آمده .
روزی جوانی با خوشحالی فراوان موتوری قرمز رنگ که برقی خاص در نو بودن آن نهفته بود با پس انداز هایی که بالاخره به ثمر نشسته؛ به خانه آمد.
با صدای از ته گلو و مردانه فریادی بر آورد و زنِ خانه را به درب خانه کشاند.
کوچه های محله را دوری زدند و با افتخار به خانه بازگشتند.
هیاهوی در شهر بود. مردم میگفتند می خواهد مردی بیاید که انقلاب کند و ایران را سر و سامانی بدهد.
مرد جوان شب ها بعد از آنکه کرکره مغازه خود را پایین میکشید و آن را به امان خدا میسپرد با موتور خود به مسجد محله میرفت . دسته ای اعلامیه زیر بغل میگذاشت و دل به سیاهی شب میزد .
کارش چندین و چند سال همین بود . انقلاب شد .
او باز هم در رکاب بود .
با این تفاوت که این بار در رکاب یاری که دیگر غایب نیست؛ قدم بر میداشت.
شب ها همسفر خود را به حسینه امام میبرد و خود در گوشه ای از خیابان گوش به صداها میسپرد.
یک روز از رادیوی خاک خورده دکان صدایی شنید.
آن صداها برایش آشنا بود .
نجوای یک جنگ تحمیلی می آمد .
دوباره به صحنه آمد.
در صدای آژیر ها و زیر بمب و باروت و ترکش کارش حمل مجروهان بود .
خدا میداند چند تا انسانِ زخمی بر روی آن نشسته بودند؛
نمیدانم کدامشان سالم به مقصد رسیده اند و کدام یک در بین راه نیمه جان ، جان داده اند و به سوی معبود شتافتند
الله اعلم.
بعد از جنگ کارش نه دیده ها، که شنیده ها و شنیدنی ها را به تصویر می کشید،جان میبخشید و به حرکت در می آورد.
دیگر سن و سالش بالا رفته و به سرفه افتاده بود اما باز هم تاریخ را ورق میزد و غبار های تاریک را از صفحات پاک میکرد.
او آرام آرام ، مخزن آگاهی های خود را انباشته و انباشته تر می کرد.
او بود در همه جا؛
هر جایی صدای از تشییع شهدا و یا راه پیمایی بود آن هم بود .
و الان در گوشه تاریخ ایستاده است.
بگذریم...
با آن به قول پیرمرد همه جا را سیاحت کرده ،
با همسفر خود همراه شده و بهار و زمستان ها را دیده بود . در باران های پاییزی خیابان ها را بالا و پایین کرده بود .
او با آن موتور زندگی کرده و نظاره گر جهان شده بود.
او پا به پای انقلاب ها بزرگ شده بود و قد کشیده .
به نظرم آمد که موتور خوشبختی است .
چون گرم و سرد روزگار را چشیده بود و الان در این نقطه زمانی سر چهار راهی که مردم حرف از ندای حق میزنند جا خوش کرده بود .
دوست داشتم صاحب آن موتور را ببینم .
می خواستم بدانم همان پیرمردی است که تصور کرده بودم یا نه
و گره های ذهنم همانند شاخه های درختی کهنه باز میشود یا همانند موضوع های دیگر دست نخورده و پیچ در پیچ باقی می ماند .
در آن مدتی که آنجا بودم به افرادی که به سمت موتور می آمدند نگاه میکردم بلکه بتوانم صاحب را پیدا کنم .
او نیامد و من باید باز میگشتم سر کارم
علم منتظرم بود ...
شش و هفت/ سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد
کتابی که آدم را به سکوت وا میدارد. نه از آن سکوتهای پوچ، از آن سکوتهایی که پس از شنیدن موسیقیِ خوب، بر دل مینشیند.
سه دیدار مجموعه ای است از سه داستان بلند.
نادر ابراهیمی در این کتاب به درون انسان ها سفر می کند.
سه داستان، سه ماجرای متفاوت، اما همه دربارهی تنهایی انسان، ناتوانی در ارتباط و جستجوی معنا...
صحبت از سه انسان در میان است.
سه انسان که هرکدام در گوشهای از زندگی گرفتارند. اما این گرفتاری، زنجیر نیست. حصار است. حصاری که خودشان دور خودشان کشیدهاند و راهی برای بیرون آمدن نمیبینند.
دیدار اول : داستان انسانهای تنها و جستجوی ارتباط
دیدار دوم: تمرکز بر محدودیتهای جسمانی و تنهایی
دیدار سوم: داستانی دربارهی خاطرات، از دست دادن و تلاش برای بازسازی گذشته.
_روایتی از زندگی عارفِ فیلسوفِ سیاستمدار ، بنیان گذار انقلاب اسلامی، سید روح الله موسوی خمینی (ره)_
دفتر کاهی باز است. ورقهایش زبر و صمیمیاند، مثل پوستِ درخت.
مدادرنگیها را ردیف کردهام: قرمز، نارنجی، بنفش... همه در انتظار. انگار میدانند امروز قرار است اتفاقی بیفتد.
رنگ آبی را میکشم؛ آسمانِ بعد از باران است. زرد را میزنم؛ گویا لبخندی است که از لای ابرها بیرون میآید. سبز را...
اما دفتر کاهی خودش بوی جنگل میدهد ؛ هنوز رنگ نخورده.
نور از پنجره میتابد و مدادها را زنده میکند.
نور کم است. نه تاریکی، نه روشنایی مطلق . چیزی میان این دو. این دقیقاً همان لحظهای است که مدادرنگی دوست دارد.
سایهشان روی کاغذ کوتاه میشود.
دفتر کاهی، صبور است. خودش را به دست رنگها میسپارد. مدادرنگی هم وفادار است؛ کوتاه میشود اما باز می ماند.
در نور کم، رنگها صادقترند. نه آنقدر درخشاناند که دروغ بگویند، نه آنقدر بیروح که ناپدید شوند. فقط هستند. مثل ما آدمها، گاهی.
دفتر کاهی میبلعد. مداد میکشد. نور هدایت میکند.
و من، فقط نگاه میکنم و بین این سه، نقاشِ کوچکِ دنیای خودم هستم.
هشت/ انقلاب ما به ما چه داد؟
نادر ابراهیمی آن نویسندهای بود که قلم را نه ابزار قدرت میدانست و نه وسیله ای برای فرار؛ بلکه آن را چراغی می دانست برای روشن کردنِ زوایایی که کسی جرأت نگاه کردن به آنها را نداشت.
در انقلاب ما به ما چه داد، ابراهیمی راویِ دردناکِ قصهی مردمی است که آرمانهایشان را در مشت گرهکرده بودند و پس از انقلاب، مشتشان را باز کردند و دیدند آسمانیست پر از ستارههایی که نه سهمشان بود و نه روشناییشان .
او نمینالد. فقط نَمی شکایت میکند. اما قلمش آهسته میسوزاند، و خواننده را با پرسشی تنها میگذارد:
ما که انقلاب کردیم، از جنس خودِ انقلاب بودیم؟
این کتاب نه دربارهی تاریخ است، نه سیاست. دربارهی آدمهاست. آدمهایی که زخم خوردند بیآنکه بدانند این زخم از کجا مهمان خانه شان شده است.
#کتاب