eitaa logo
merit 🧝🏻‍♀️
49 دنبال‌کننده
36 عکس
1 ویدیو
0 فایل
‌آشفتگیه! باید ببخشید. ‌ ‌ ‌‌ [دلتنگ ابدی شارع‌الرسول]
مشاهده در ایتا
دانلود
شما چندتا دونه عکس می‌بینید؛ ما یه کوه خاطره. اون شال قرمزی که تو تصویرِ دسته‌جمعی می‌بینید رو، تقریبا همه باهاش پونصدتا عکس گرفتیم چون هارمونی خوبی با رنگ چشمای خسته و گریه‌آلودمون ایجاد می‌کرد. اینجا دیگه تصمیم گرفتیم با یه عکس نشون بدیم هممون امت واحده‌ زیر سایه شال قرمز رنگ هستیم. به جز امیری که از همین لحظه برانداز به نظام مقدس شال قرمز رنگ آغشته شده به خیل زائران امام رضا جان اعلامش می‌کنم.
merit 🧝🏻‍♀️
شما چندتا دونه عکس می‌بینید؛ ما یه کوه خاطره. اون شال قرمزی که تو تصویرِ دسته‌جمعی می‌بینید رو، تقری
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانم عباسی بهتر از این نمی‌تونست ویدیوی نازنین روبه‌رو گنبد صحن گوهرشادمو خراب کنه. (البته با اختلاف زیاد، بعدِ ایتا که گند می‌زنه به کیفیت مدیا تا رضایت ارسال بده.)
ما سال قبل، دقیقا در همین لحظه نجف بودیم:)))
ما بلد نبودیم ″الرفیق ثم الطریق″ زندگی کردن‌رو! بی یار و یاور وارد راهی شدیم که شاید هزینه‌ش تنهایی ایستادن بود! ولی نبود.. پایداری و سماسادات جزو اتفاقات فوق‌العاده‌ی این مسیر بودن؛ حرف زیاده اما من هرگز فراموش نمی‌کنم وقتی همراه با معصومه، تو سرداب امام زمان توی سامرا، باهم دست دوستی دادیم و باهم عهد رفاقت بستیم و هرکدوم یک گوش از این چاردیواری رفاقت‌رو گرفتیم که اگه کسی خواست از مسیر خارج شه بقیه این اجازه‌رو بهش ندن. اون روز امام زمان‌ رو شاهد و ناظر این عهد قرار دادیم؛ از اون روز به بعد جنس رفاقت من با این آدم‌ها با تمام آدم‌های دنیا فرق کرد..
merit 🧝🏻‍♀️
تو اون سفر برای اربعین همدیگه خیلی دعا کردیم؛ چند ماه بعدش سه‌تامون ( من و پایداری و سما) هر کدوم به نحوی تونستیم تو اربعین خودمونو برسونیم کربلا. هنوزم که هنوزه فکر می‌کنم احتمالا به حرمت اون عهد و قرار و نفس پاک بچه‌ها امام زمان خواست که امر محال اربعین رفتن برای من‌هم ممکن شه.. خدا دانَد.
ما روابطمون کاملا شهرستانیه!تنگاتنگ و سنتی و بی‌اهمیت به عاملیت و اعتقاد به در هر قِسْم به هم کمک کردن و سرمون تو زندگی هم بودن! یکی از همین روزها که یک ایل جمع شده بودیم تو باغ و بازی می‌کردیم،یک سوال افتاد به دخترعموی مادرم؛ نام سه عاشق و معشوق افسانه‌ای؟ پنج ثانیه وقت داشت که سه مورد نام ببره؛ لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و... ثانیه‌ها داشت تموم می‌شد که با جیغ گفت عزیز و ژاله! با خودم داشتم فکر می‌کردم که حالا لابد قراره کسی قبول نکنه که دیدم نه! جدی جدی همه قبول کردن. بعدش فکر کردم که عجیب‌تر، اتفاقا تفکر من بوده که با خودم گفتم لابد کسی قبول نمی‌کنه. عشق مامان‌بزرگ و بابابزرگم تو کل طایفه سرآمد بود! چرا کسی قبول نکنه؟! یادمه یکی از همین روزهایی که فک‌وفامیل مادرم تصمیم گرفته بودن دخترونه برن مشهد، مامان‌ژاله‌م بخاطر باباعزیزم نرفت. قبل‌تر هم که به زور برده بودنش شمال، روز دوم پسرشو مجبور کرده بود برش‌گردونه همدان چون دلش برای عزیزش تنگ شده بود.
merit 🧝🏻‍♀️
ما روابطمون کاملا شهرستانیه!تنگاتنگ و سنتی و بی‌اهمیت به عاملیت و اعتقاد به در هر قِسْم به هم کمک کر
راستشو بخواین همون موقع که فهمیدیم مامان‌ژاله تومور مغزی داره، استرس ته دلمون افتاده بود که باباعزیز چطور با این قضیه کنار میاد؟! کنار نیومد. وقتی مامانبزرگم از اتاق عمل خارج شد و ویدیوکال گرفت با بابابزرگم، فرداش بابابزرگم سکته کرد و رفت icu. مامان‌ژاله خوب شده بود و مرخص شد اما باباعزیز همچنان icu بود! و ما این وسط نمی‌دونستیم جواب مامان‌ژاله‌رو چی بدیم. باباعزیز رفت... و امروز دقیقا ۴ ماه بعد رفتنش مامان‌جونم رفت کما.. ما همه مات و مبهوت این چهار ماهیم.. نمی‌دونم اگه اتفاقی براش بیوفته منبعد کی می‌خواد بهم بگه زَرزَر طلا یا سفید برفی یا خورشید خانم؛ قطعا کسی نمی‌تونه اینجوری هندونه زیر بغلم بذاره. نمی‌دونم بعدش کی میخواد خاطرات مدرسه‌شو با ژورژِت،رفیق مسیحیش برام تعریف کنه. آخه هیچکس جز مامان‌جونم رفیق مسیحی صمیمی نداشته. کی می‌خواد بهم القا کنه که آسمون سوراخ شده و من و خواهرام ازش افتادیم و بقیه خرن؟! منبعد خواستیم کاری کنیم که مامان و بابا نفهمن از کی پول قرض بگیریم که هم دهنش قرص باشه هم اگه اتفاقی افتاد محکم پشتمون وایسه بگه با اجازه‌ی من کردن. خدایا توروخدا بذار مامان‌جونم عروسی منو ببینه؛ اصلا من هیچی! بذار بچه‌ی خواهرمو حداقل بغل کنه. چند ماه بود منتظر بود؛ علی چند هفته دیگه به دنیا میاد..