merit 🧝🏻♀️
تو اون سفر برای اربعین همدیگه خیلی دعا کردیم؛
چند ماه بعدش سهتامون ( من و پایداری و سما) هر کدوم به نحوی تونستیم تو اربعین خودمونو برسونیم کربلا.
هنوزم که هنوزه فکر میکنم احتمالا به حرمت اون عهد و قرار و نفس پاک بچهها امام زمان خواست که امر محال اربعین رفتن برای منهم ممکن شه..
خدا دانَد.
ما روابطمون کاملا شهرستانیه!تنگاتنگ و سنتی و بیاهمیت به عاملیت و اعتقاد به در هر قِسْم به هم کمک کردن و سرمون تو زندگی هم بودن! یکی از همین روزها که یک ایل جمع شده بودیم تو باغ و بازی میکردیم،یک سوال افتاد به دخترعموی مادرم؛
نام سه عاشق و معشوق افسانهای؟ پنج ثانیه وقت داشت که سه مورد نام ببره؛
لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و...
ثانیهها داشت تموم میشد که با جیغ گفت عزیز و ژاله!
با خودم داشتم فکر میکردم که حالا لابد قراره کسی قبول نکنه که دیدم نه! جدی جدی همه قبول کردن. بعدش فکر کردم که عجیبتر، اتفاقا تفکر من بوده که با خودم گفتم لابد کسی قبول نمیکنه. عشق مامانبزرگ و بابابزرگم تو کل طایفه سرآمد بود! چرا کسی قبول نکنه؟!
یادمه یکی از همین روزهایی که فکوفامیل مادرم تصمیم گرفته بودن دخترونه برن مشهد، مامانژالهم بخاطر باباعزیزم نرفت. قبلتر هم که به زور برده بودنش شمال، روز دوم پسرشو مجبور کرده بود برشگردونه همدان چون دلش برای عزیزش تنگ شده بود.
merit 🧝🏻♀️
ما روابطمون کاملا شهرستانیه!تنگاتنگ و سنتی و بیاهمیت به عاملیت و اعتقاد به در هر قِسْم به هم کمک کر
راستشو بخواین همون موقع که فهمیدیم مامانژاله تومور مغزی داره، استرس ته دلمون افتاده بود که باباعزیز چطور با این قضیه کنار میاد؟! کنار نیومد. وقتی مامانبزرگم از اتاق عمل خارج شد و ویدیوکال گرفت با بابابزرگم، فرداش بابابزرگم سکته کرد و رفت icu. مامانژاله خوب شده بود و مرخص شد اما باباعزیز همچنان icu بود! و ما این وسط نمیدونستیم جواب مامانژالهرو چی بدیم.
باباعزیز رفت...
و امروز دقیقا ۴ ماه بعد رفتنش مامانجونم رفت کما..
ما همه مات و مبهوت این چهار ماهیم..
نمیدونم اگه اتفاقی براش بیوفته منبعد کی میخواد بهم بگه زَرزَر طلا یا سفید برفی یا خورشید خانم؛ قطعا کسی نمیتونه اینجوری هندونه زیر بغلم بذاره.
نمیدونم بعدش کی میخواد خاطرات مدرسهشو با ژورژِت،رفیق مسیحیش برام تعریف کنه. آخه هیچکس جز مامانجونم رفیق مسیحی صمیمی نداشته.
کی میخواد بهم القا کنه که آسمون سوراخ شده و من و خواهرام ازش افتادیم و بقیه خرن؟! منبعد خواستیم کاری کنیم که مامان و بابا نفهمن از کی پول قرض بگیریم که هم دهنش قرص باشه هم اگه اتفاقی افتاد محکم پشتمون وایسه بگه با اجازهی من کردن.
خدایا توروخدا بذار مامانجونم عروسی منو ببینه؛ اصلا من هیچی! بذار بچهی خواهرمو حداقل بغل کنه. چند ماه بود منتظر بود؛ علی چند هفته دیگه به دنیا میاد..
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-گویند ز مرگ در جهان نیست بتر
واللّه فِراق، ثُمَّ باللّه فِراق.!
«که بی او زیستن کم مُردنی نیست..»
اردیبهشت 04 / جنت الله فی الارض
هنوزم که هنوزه تا کوره این زندگی داغ میشه، بیهوا میپرم بیرون ازش!
فرار میکنم تا جزغاله نشم؛ حواسم نیست که به نفعمه پخته بشم. گلایهای هم نیست..
خامیم.
هدایت شده از Asimeh | آسیمہ
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
اینجا خونهی یه خانوادهی عراقی بود، شب دوم طریق رو اینجا خوابیدیم. یه خانوادهای که چون خونشون از طریق دور بود کسی نمیومد پیششون. و حالا خوشحااال و ذوقزده بودن بخاطر حضور یه کاروان ۵۰ نفری؛ کاروان طریق الجنه عزیز و خاطرانگیز ما.. این صوت و هزار صوت دیگه از هیئت دخترونه و جمع جوریه که کنار هم گرفتیم..
merit 🧝🏻♀️
اینجا خونهی یه خانوادهی عراقی بود، شب دوم طریق رو اینجا خوابیدیم. یه خانوادهای که چون خونشون از ط
از آن خواب غمین و شیرین؛
از اربعینی که گذشت.
طریقالجنة؛ کاروان دانشجویی بسیج دانشگاه شهید بهشتی