مامان من عاشق گل و گیاهه. کل خونهمون شده گل.همهجا.
همون حسی که من نسبت به کتابهام دارمو مامانم نسبت به گلهاش داره.
یادمه یبار یکی از گلهای مامانمو کج کردم بهم گفت الهی کج شی گلمو خراب کردی! برام عجیب بود تا اینکه چند وقت بعد آب ریخته بود رو همهی کتابام.
(من میرم زیرزمین مطالعه میکنم چون هم خنکه هم آروم و بیسروصدا و لولهی آب تصمیم گرفته بود بترکه.)
یادمه وقتی مهدیه زنگ زد بهم، نیم ساعت داشت مقدمهچینی میکرد که سکته نکنم؛ بعدش که فهمیدم همون پسفرداش بلند شدم از تهران رفتم همدان.
شاید باور نکنید ولی منه جنون دست داده بود و با بیل بابام داشتم سعی میکردم در و دیوار خونهرو خراب کنم که الحمدلله زورم نرسید.
یه حصار شیشهای درست کردم برای کتابام که از شر جمیع بلایا محفوظ بمونه.
هنوز کلی از کتابام مونده تهران، کلی دیگهش دست خواهرام و خالهم و یه تعدادیش دست رفیقامه.
حساب همش تو دستمه و لحظه شماری میکنم تا موعدش فرا برسه و برم سر وقتشون و خدام به خداست اگه خط و خشی به یکیش وارد شده باشه!
کن فیکون میکنم.
آدمی، رو چیزی که دوست داره، غیرت و حساسیت داره.
اگه محبت خدا نسبت به ما با چیزی قابل قیاس نیست و اگه او خودش منشأ غیرت عالم امکانه؛ پس چه باک از رسیدن ضرر و زیان؟!
مگه نه اینکه گفته عاشقمونه؟! پس هوامونو داره..