eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت چهل و هشتم صدای برخورد مکرر امواج به پایه‌های چوبی اسکله، تنها صدای موجود در محل قرار من با معاون ضدجاسوسی موساد بود و با هر قدمی که به سمت انتهای اسکله برمی‌داشتم، می‌دانستم که در واقع دارم به قلب یک میدان مین، قدم می‌گذارم؛ میدانی که من آن را با دقت ریاضی طراحی کرده بودم، اما خب همیشه قرار نبود دو دوتا چهارتا بشود. از کنار کانتینرهای زنگ‌زده گذشتم. بوی روغن سوخته باعث شده بود کمی سر درد بگیرم. وقتی به فاصله دو قدمی معاون موساد رسیدم، ایستادم. به عبری، گفتم: «خیلی دیر کردید، آقای معاون.» او آرام چرخید. بخشی از چهره‌اش در نیم ‌سایه کلاهش پنهان بود، اما می‌توانستم سنگینی نگاهش را حس کنم؛ نگاهی که مثل یک اسکنر، از سر تا پای من رد شد تا کوچک‌ترین نشانه‌ای از مسلح بودن یا استرس را پیدا کند. او حتی یک پلک هم نزد. گفت: «تأخیر، بخشی از پروتکل‌های امنیتی من هست.» گام کوچکی به سمت من برداشت، من هم، بدون اینکه عقب‌نشینی کنم، در جایم ثابت ماندم و به او خیره شدم. فاصله ما به اندازه یک دست بود. در این فاصله، من می‌توانستم ضربان قلب او را حس کنم. سعی کردم برای اینکه اطمینانش را بیشتر جلب کنم، بی‌طرفانه صحبت کنم... گفتم: «شنیدم که پرونده استانبول، خواب و از چشم آدم‌‌هایی که توی حلقه خودت هستن، گرفته. حتی برای کسانی که عادت دارند با خواب‌های شیرین به خانه برگردن.» ماسکش را برداشت، لبخند تلخی زد، گفت: «خواب، لوکس‌ترین چیزی هست که در این حرفه می‌شه بهش امیدوار بود. من برای معامله اطلاعات، اینجا هستم، نه برای صحبت درباره کیفیت خواب این و اون.» لبخندی زدم، اما چیزی نگفتم. او ادامه داد، پرسید: «حالا، بگو ببینم... چقدر از اون چیزی که در استانبول اتفاق افتاده، واقعاً می‌دونی؟ و چقدر فقط بر اساس شایعات وارد این بازی شدی؟» در آن لحظه، در میانه‌ی آن اسکله متروکه، فهمیدم که این فقط یک ملاقات نیست؛ این شروع یک جنگ اطلاعاتی جدید است که در آن، حقیقت، تنها ابزاری برای بقای من است و او اگر ذره‌ای فکر می‌کرد من با تلفیقی از دروغ و واقعیت در این میدان قدم گذاشتم، دخلم را می‌آورد. من در آن لحظه کمال الحارثی بودم؛ دلال بی‌رحم اسرار که می‌دانستم قیمت هر قطره خون در بازار سیاه اطلاعاتی چقدر است. بی‌رحمانه سرم را بالا آوردم و مستقیم به چشمان معاون موساد خیره شدم. لرزشی در نگاهش نبود، اما گشاد شدن مردمک‌هایش را در آن نور کم‌جان اسکله به وضوح می‌دیدم. او منتظر بود که من با ولع یک دلال اطلاعاتی یا یک جاسوس، پیشنهاد بدهم؛ اما این کار را نکردم و اجازه دادم زمان همه چیز را جلو ببرد. به هر حال، بخشی از کار من روانشناسی بود و می‌دانستم با چه کسی طرفم. معاون ضدجاسوسی موساد، دستش را به سمت کمرش برد. با خودم گفتم شهادت حتمی است و او کار من را تمام خواهد کرد؛ شاید در تمام طول عمرم، در بعضی موارد در عملیات‌های درون مرزی و برون مرزی ترسیدم، اما والله در آن لحظه از هیچ چیزی نترسیدم؛ آرزوی من این بود که به دست یهودیان صهیونیست که شقی‌ترین موجودات روی زمین هستند، کشته شوم. صلاح، در تاریکی بالا، آماده شلیک بود و سیدعاصف عبدالزهراء در سایه کانتینر، آماده ورود. ذره‌ای تکان نخوردم. مطمئن بودم بزند، می‌خورد و نمی‌تواند جان سالم به در ببرد. برای این مرحله پیش‌بینی کرده بودیم که حتی اگر شد، سوژه را زخمی کنند و مورد ربایش قرار بدهند. تیم امنیتی من، زبده‌ترین تیم بود و سال‌ها پیش ما معاون اطلاعات اورشلیم را به درک واصل کرده بودیم و حالا هم برای ما کاری نداشت، حتی به قیمت جان خومان. سیدعاصف عبدالزهراء نقش سایه آماده را داشت. او در نزدیکی اسکله، در نقش یک ماهیگیر تنها و بعضاً یک گشت‌زن بی‌خیال، در دسترس من بود. او قرار نبود مستقیماً در این بخش از عملیات شرکت کند، چون قرار نبود هویتش فاش شود، اما وظیفه‌اش این بود که در صورت بروز هرگونه درگیری یا اگر قرارمان از کنترل خارج شد، با سرعت برق وارد عمل شود. سیدعاصف عبدالزهراء، بازوی اجرایی من بود که در فاصله می‌ایستاد؛ نه آنقدر نزدیک که دیده شود، و نه آنقدر دور که به موقع نرسد. پرونده استانبول برای معاون موساد فقط یک شکست نبود، بلکه سیاهچاله‌ی اداری بود که هر لحظه می‌توانست او و نتانیاهو را همزمان ببلعد. دستی به موهایم کشیدم، گفتم: «می‌دونی چرا امروز به جای اینکه این اسناد و برای بخش بازرسی داخلی‌تون، یا برای دفتر نخست وزیری بفرستم یا اون‌ها رو به قیمت خون یک پادشاه به رقبای تو بفروشم، مستقیم به سراغ خودت اومدم؟ چون من به یک گاو شیرده در قامت تو نیاز دارم، نه یک جسد متعفن اطلاعاتی و سیاسی.»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و نهم لب‌هایش از هم جدا شد، اما حرفی نزد. من ادامه دادم: «رییس دفتر تو، همون مردی که مثل سایه همه‌جا دنبالت هست، در استانبول دقیقاً چه کار می‌کرد؟ اون سفر کاری کوتاه، بیش از یک هماهنگی اداری بود. تو خیلی خوب می‌دونستی که وزیر انرژی‌تان، سگو، سال‌ها بود که به سرویس امنیتی ایران سواری می‌داد. اما این سگو نبود که در قلعه رو برای ایران باز کرد؛ رییس دفتر تو بود. اون معمار این پل برای ورود به قلعه بود. اون بود که با هماهنگی شخص تو، اجازه داد وزیر انرژی اسراییل در یکی از کشورهای آفریقایی اطلاعات استراتژیک و به سمت تهران نشت بده. و البته... اون‌همه تلاش، بی‌پاداش نموند. 20 درصد از چهل درصد سود استخراج طلا از اون معدن طلا در آفریقا رو، هر ماه تو با واسطه می‌گیری؛ فکر کردی این‌ها از چشم من پنهان مونده؟» چهره‌اش رنگ باخت. این فقط یک تهدید نبود؛ این یک تومار کامل از خیانت سطح یک سرویس اطلاعاتی اسراییل بود. اگر این اطلاعات لو می‌رفت، او نه تنها اخراج، بلکه به اتهام خیانت بزرگ، تا آخر عمر در زندان فوق‌امنیتی می‌پوسید. با عصبانیت، اما صدایی آرام که لرزش را می‌شد در صدایش به وضوح شنید، گفت: «تو از طرف کی اومدی؟ ایران؟ آفریقا؟ چی می‌خوای؟ چقدر می‌خوای؟» خندیدم. به عبری غلیظ گفتم: «پول؟ مشکل همین‌جاست که هنوز تو نفهمیدی با کی طرفی. من کمال الحارثی‌ام. من برای نان و خرده‌ریز اینجا نیستم. من تو رو نابود نمی‌کنم، به یک شرط...» تاملی کرد، پرسید: «چه شرطی؟» گفتم: «اول اینکه دستت و از کنار کمرت بکش بیرون؛ این غلط‌ها به تو نیومده. مورد بعدی اینکه، تو از این لحظه به بعد مهره من هستی. من به دسترسی‌های تو نیاز دارم. به امضاهای تو، به کدهای دسترسی سری موساد به کل اسراییل؛ و به هر اون چیزی که تو رو در این جایگاه طلایی نگه داشته تا حالا.» به چشمانش خیره شدم، طوری که انگار می‌توانستم تار و پود وجودش را ببینم. سیگارش را روشن کرد، با عصبانیت چند پک زد؛ گفتم: «ببین، معاون موساد! من چندتا دیگه مثل تو دارم، اما به نفعت هست که این کار و برام انجام بدی. من یک عملیات بزرگ‌تر در پیش دارم که بدون اجازه و مهر تو، غیرممکن هست...» نگاهی به من کرد، چیزی به جز نفرت و عصبانیت را در چشمانش ندیدم. لحظاتی سکوت کرد، فقط سیگار کشید تا تمامش کرد. گفت: «حرف آخر و، اول بزن. چی می‌خوای؟» گفتم: «آزادی رضوان و می‌خوام.» آب دهانش را قورت داد، با تعجب پرسید: «رضوان؟!» گفتم: «تیم عملیاتی تو چندسال هست که اون و دستگیر کرده. تو باید به من کمک کنی تا این کار و خیلی دقیق، بعنوان یه دلال اطلاعاتی پیش ببرم.» معاون موساد می‌دانست که راهی ندارد. او بین سقوط حتمی و بردگی برای یک غریبه، گیر افتاده بود. گفتم: «امشب و به خونه‌ات برگرد. بخواب، البته اگر می‌تونی. فردا صبح، وقتی به دفترت رفتی، منتظر اولین دستور من باش. اگر یک کلمه به کسی بگی، یا بخواهی اطلاعاتی‌بازی در بیاری، تمام اسناد سهم تو از معدن طلای آفریقا و پیوند رییس دفترت با تهران که با هدایت تو اومد جلو، روی میز نخست وزیر و رییس موساد سبز می‌شه. تو از حالا دیگه اون معاون قدرتمند سابق نیستی. تو فقط ابزار منی.» او هیچ‌چیزی نگفت. فقط سرش را به نشانه تسلیم مطلق پایین انداخت. بازی حالا به طور جدی شروع شده بود و سیستم امنیتی موساد بی‌آنکه بداند، یکی از مهم‌ترین مهره‌هایش را به دشمن واگذار کرده بود. از اسکله خارج شدم و آن شب دوساعتی را پشت هم ضدتعقیب زدم تا خیالم جمع شود کسی دنبالم نیست. وارد خانه امن شدم. یک بطری آب از یخچال گرفتم و تمامش را سر کشیدم. جگرم خنک شد، آنقدر خسته بودم که روی کاناپه، ولو شدم. اما رضوان چه کسی بود که من و ایران حاضر شدیم برای نجات او همزمان با پروژه‌های دیگرمان دست به کار شویم تا او را هرچه زودتر از چنگ رژیم آزاد کنیم؟ رضوان نه فقط یک زندانی یا یک مأمور، بلکه او یک ستون پنهان بود؛ همان ستونی که اگر فرو می‌ریخت، سقف تمام ساختار ضداطلاعاتی اسرائیل بر سرشان آوار می‌شد. هفت سال بود که نفس می‌کشید، اما زندگی نمی‌کرد. هفت سال بی‌نور، بی‌آسمان، بی‌صدا در چنگال یهودیان صهیونیسم، در اعماق سلول‌های بتنی (شیکما) یا همان عسقلان بود. رضوان باید آزاد می‌شد. نه به‌عنوان یک معامله انسانی، بلکه چون او کلید این بازی بود. اسراییل به هیچ عنوان حاضر نبود با هیچ کسی او را مبادله کند. چون صهیونیست‌ها می‌دانستند آزادی او به معنای یک اشتباه استراتژیک دیگر است. این پروژه، مستقیم روی میز من گذاشته شده بود، نه اینکه چون بهترین بودم، بلکه چون بیش از هفده سال در تاریکی‌های تل‌آویو نه مستقیم، بلکه با منبع و چندباری هم به صورت مستقیم خزیده بودم و رژیم را مثل بندهای تنفسی‌اش می‌شناختم. می‌دانستم کدام پیچ را شل کنم تا ستون‌ها بلرزند، و کدام سیم را بکشم تا چراغ‌هایشان خاموش شود.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه اما آنچه این مأموریت را ناممکن کرده بود، فقط امنیت جهنمی شیکما نبود، بلکه ارزش رضوان بود. او آخرین زنده مانده از واحد نفوذی‌ای بود که روزگاری ستون فقرات عملیات حزب‌الله در شمال محسوب می‌شد. او تنها کسی بود که دقیقاً می‌دانست کدام خطوط شنود در مرزهای غربی دستکاری شده‌اند، اسامی واقعی سه مأمور دوگانه‌ای که در ارتش اسرائیل جاگذاری شده‌اند، فهرست کامل افسرانی که از طریق قبرس خریداری شده بودند، و در نهایت، نقشه قدیمی سامانه‌ای که اسرائیل سال‌ها برای کشف مسیرهای تونلی حزب‌الله به کار می‌برد؛ او دست پرورده شهید عماد مغنیه و مصطفی بدرالدین بود و این‌ها را موساد می‌دانست. و همین کافی بود که او را هرگز آزاد نکنند. اما رضوان نشکسته بود. اطلاع داشتم که شکنجه، بازجویی‌های ۱۹ ساعته، انزوای مطلق، قطع خواب، محرومیت حسی، هیچ‌چیز او را نشکسته بود. واقعا عنصر قوی و شکست ناپذیری بود. اولین بار وقتی فهمیدم او زنده است که آن پیام رمزگذاری‌شده را سه سال پس از اسارتش توسط کمیته اتاق مشترک ما و حزب‌الله دریافت کردیم: «لباس‌ها را شستم، اما هیچ‌چیز خیس نشد...» سرباز ساده‌ای که پیام را رسانده بود، خودش نمی‌دانست معنایش چیست، اما من فهمیدم. عمار فهمید، سیدعاصف فهمید... یعنی: «سه سال شکنجه، و هنوز لب باز نکرده‌ام و نم پس نداده‌ام...» ما از همان روزهای اول دست به کار شدیم و با سیدحسن نصرالله و دیگر برادرنمان در ایران و حزب‌الله طراحی کردیم که باید چه کار کنیم تا رضوان را از آن مخمصه بیرون بیاوریم. ده‌ها طراحی صورت چذیرفت که یا با شکست مواجه شد، یا اجرا نشد. چنین مردی اگر آزاد می‌شد، می‌توانست اسرائیل را در شمال به عصر حجر برگرداند؛ و حالا معاون موساد، با تمام غرورش، با تمام ژست امنیتی‌اش، با آن صندلی چرخان براقش در طبقه پنجم ساختمان گلیلیت، همان مردی بود که باید درب‌های جهنم شیکما را برای من باز می‌کرد. به سمت او برگشتم. سه روز پس از اولین دیدارمان در کنار اسکله، در یک شب بارانی به سمت ویلایی که برای معاون موساد بود رفتم. از قبل، در اطراف ویلا عاصف و عمار و صلاح مستقر شده بودند. باران شبانه روی پنجره‌های قدی ویلای قیصریه شلاق می‌زد. صدای کوبش امواج مدیترانه از چندصد متری به گوش می‌رسید. اینجا، در این کنج ساحلی و گران‌قیمت، معاون موساد فکر می‌کرد دژی امن برای گریز از آشوب‌های تل‌آویو برای خودش ساخته است. روی دیوارها و درگاه‌ها، چراغ‌های آبی‌رنگ سیستم‌های ضدشنود و مسدودکننده‌های سیگنال جمر به آرامی چشمک می‌زدند و من این تجهیزات را خیلی خوب می‌شناختم. او تمام امواج را کور کرده بود تا مبادا کلمه‌ای از این خانه به بیرون درز کند. نمی‌دانست که این کوری مطلق، بهترین هدیه برای من است. یک بار در عمرم حاج عماد مغنیه را دیده بودم؛ در یک جلسه که حاج کاظم هم در آن حضور داشت. حاج عماد می‌گفت «من معتقدم بهترین ضربه به دشمن، ضربه‌ای نیست که به نقاط ضعفش زده شود، بلکه بهترین ضربه، ضربه‌ای است که به نقاط قوت دشمن زده شود» و این استراتژی سال‌ها بعنوان الگوی عملیاتی من بود. بماند که تیم من چگونه برای ورود من همه چیز را از کار انداخت؛ پس از ورود، روی صندلی چرمی پشت میز کار معاون ضدجاسوسی موساد، در تاریک‌ترین نقطه اتاق نشسته بودم. از قبل ردش را زده بودیم و می‌دانستیم که او قرار است به این ویلا بیاید، چون به شدت فکرش را به هم ریخته بودیم و نیاز به خلوت داشت. حالا پس از سه روز قرار بود به صورت غیر منتظره من را ببیند؛ صدای چرخیدن کلید قفل درب ورودی آمد. بعد، صدای قدم‌های خسته و سنگینش. صدای محافظان را در اطراف حیاط ویلا می‌شنیدم. وقتی وارد شد، کت باران‌خورده‌اش را درآورد، چراغ کوچک رومیزی را روشن کرد و درست در لحظه‌ای که می‌خواست روی صندلی بنشیند، من را دید. به شرط حیات ادامه دارد...
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجاه و یکم سر جایش خشک شد. دستش ناخودآگاه به سمت زیر بغلش، جایی که کلتش قرار داشت، حرکت کرد. سرد و بی‌حرکت، به عبری گفتم: «دستت و بکش عقب. یکی از همراهان من همین حالا از پنجره پشتی باغ با تک‌تیرانداز حرارتیش داره پیشانیت و تماشا می‌کنه. بشین.» آب دهانش را قورت داد. به آرامی روی مبل مقابل میز نشست و سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند؛ گفت: «تو دیوانه‌ای کمال... تو دلال اطلاعاتی نیستی و این فقط یک پوشش بود برای نزدیک شدن به من؛ تو نیروی امنیتی حزب‌الله، یا نیروی اطلاعاتی سازمان مجد حماس هستی... چطور وارد شدی؟ این منطقه تحت الحفظ هست. سیستم‌های امنیتی...» حرف‌هایش را نیمه‌تمام گذاشتم و سوییچ یک تبلت نظامی ضدضربه را لمس کردم. صفحه‌اش روشن شد و نقشه سه‌بعدی زندان شیکما روی میز درخشید. گفتم: «بهتره وقت و تلف نکنیم؛ مهم نیست اهل کجا هستم. مهم اینه سیستم‌های تو فقط برای کسانی کار می‌کنن که از بیرون میان، نه کسی که از درون سیستم خودت کد عبور داره. بگذریم. وقت نداریم... ما اینجا نیستیم که درباره امنیت ضعیف ویلای تو صحبت کنیم. اومدیم تا درباره رضوان حرف بزنیم.» معاون موساد گوشش به صحبت‌های من بود و چشم‌هایش به عکس زندان روی تب‌لت. با دیدن نقشه شیکما، چهره‌اش در هم کشیده شد. با لحنی که سعی می‌کرد اقتدار رو به زوالش را در آن حفظ کند، سرکشی کرد: «رضوان؟ تو عقلت و از دست دادی؟ شیکما یک دژ هست. بند انفرادی بخش امنیتی، پروتکل‌های ویژه داره. انتقال یک مهره ارزش‌بالا مثل رضوان مثل با امضای سه جانبه و تایید مستقیم دفتر نخست وزیری غیرممکن هست. هیچ‌کس نمی‌تونه اون و بیرون بکشه. هیچ‌کس! حتی جسد رضوان و هم...» تبلت را کمی به سمتش سر دادم. گفتم: «بهتره خفه شی! پروتکل اضطراری بند ۳۰۲، تبصره ج قانون اداره زندان‌های نظامی رو که خودت پنج سال پیش برای انتقال اون منبع پرارزش سوری امضا کردی، یادت هست؟» نگاهش روی بندهای قانون قفل شد. ادامه دادم: «وقتی پای بقای خودت وسط باشه، بروکراتیک‌ترین سیستم‌ها هم منعطف می‌شن. پس برای من ادای تنگ‌ها رو در نیار. تو این کار و می‌کنی، چون من می‌خوام. و نقشه‌اش همین جاست.» با انگشت روی صفحه زدم و مراحل را یکی‌یکی نشانش دادم: «گام اول: بحران پزشکی. طی دو روز آینده، یکی از نفوذی‌های ما که در بخش تغذیه شیکما هست، دوز کنترل‌شده‌ای از یک ترکیب شیمیایی خاصی رو به غذای رضوان اضافه می‌کنه. در عرض چند ساعت، علائم یک بیماری مسری و حاد تنفسی ظاهر می‌شه و رضوان و تا مرز فروپاشی می‌بره. پزشک بهداری شیکما یعنی دکتر آهارون، نه تجهیزات احیا داره و نه جرأت نگهداری مریضی با اون شرایط و. طبیعتا، آهارون باید سریعاً درخواست بده که رضوان به تجهیزاتی نیاز داره که فقط در بیمارستان نظامی سوروسکا در بئرالسبع موجود هست.» معاون موساد از این همه تسلط من نسبت به درون زندان و نفرات آن بهت زده شد. به صفحه خیره شد گفت: «پروتکل امنیتی شاباک برای انتقال اون، یک تیم اسکورت کامل با چهار خودروی زرهی می‌فرسته. چرا فکر می‌کنی شاباک احمق هست؟ اون‌ها استعلام موازی انجام می‌دن! چطور می‌خوای از اون عبور کنی؟» به عبری و با عصبانیت پاسخ دادم: «با امضای تو... پس، بهتره ببندی دهنت و به حرفم خوب گوش کنی...» سرش را انداخت پایین و سکوت کرد. گفتم: «اما گام دوم؛ دستور انتقال اضطراری می‌دی. تو دستور انتقال و با طبقه‌بندی (فوق‌محرمانه نظامی) صادر می‌کنی، به این بهانه که نگرانید رضوان قبل از تخلیه اطلاعاتی کامل بمیره و توی تمام این سال‌ها مقاومت کرده. در همین زمان، تغییر مسیر انتقال موضوع دیگه‌ای هست که باید انجام بدی. به محض ثبت درخواست بیمارستان، تو وارد سیستم می‌شی. به بهانه دریافت گزارش‌های اطلاعاتی مبنی بر احتمال ربودن یا ترور رضوان توسط حزب‌الله در مسیر بیمارستان عمومی، سطح امنیت و به "عملیات ویژه موساد" تغییر می‌دی. دستور صادر می‌کنی که رضوان باید با یک آمبولانس بدون آرم و تحت پوشش مأموران خودت به یک نقطه درمانی امنیتی نامشخص منتقل بشه. با این امضا، رضوان از سیستم ثبت رسمی سازمان زندان‌ها خارج و وارد فضایی که من می‌گم می‌شه؛ جایی که هیچ ردپایی وجود نداره. اون مسیری که باید آمبولانس بره کجاست؟ در کیلومتر ۴۲ جاده فرعی منتهی به بئرالسبع، درست در جایی که تپه‌های خاکی مسیر و احاطه کردند و پوشش تلفن همراه و رادیویی به دلیل تداخل‌های محلی صفر هست. ضمنا، اسکورت باید در سکوت کامل رادیویی، در اواخر شب با کمترین نیرو، فقط یک آمبولانس زرهی و یک خودروی پوششی شاباک، انجام بشه. برای راضی کردن شاباک، من کدهای دسترسی قدیمی و اسنادی از فساد مالی معاون شین‌بت و به تو می‌دم تا در صورت دخالت در کار تو، به عنوان اهرم فشار در یک گفتگوی دوستانه بهش یادآوری کنی که دخالتی در پروتکل اسکورت نکنه.» معاون موساد نفسش را حبس کرد. پرسید: «و بعد؟»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه و دوم تاملی کردم، خیره شدم به چشم‌های پر از وحشت معاون موساد؛ گفتم: «گام سوم، نقطه کور هست. آمبولانس در مسیر فرعی، به دلیل یک کارگاه ساختمانی صوری و انسداد جاده‌ای که ما هماهنگ کردیم، تغییر مسیر می‌ده. محافظانی که تو انتخاب می‌کنی، نباید از پلیس یا نیروهای یامام باشه. فقط وای به حالت بخوای دست از پا خطا کنی، یا کاری کنی که این ماموریت طبق خواسته من انجام نشه. اون وقت قبرت و با دست‌های خودم می‌کَنم.» پرسید: «تو واقعا دلال اطلاعاتی هستی؟ گفتم: «بله. من یک دلال اطلاعاتی هستم...» سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. باران شدیدتر شده بود. معاون سرش را میان دست‌هایش گرفت. گفت: «این یک خودکشی شغلی هست. اگر یکی از قطعات این پازل کج بره، من بعنوان معاون موساد، فردا صبح به جرم خیانتی بزرگ علیه اسراییل، اعدام می‌شم.» رفتم نزدیکش ایستادم و به سمتش خم شدم. سایه‌ام روی صورتش افتاد، گفتم: «تو همین حالا هم اعدام شدی، فقط تاریخش و من تعیین می‌کنم... اگر غلطی کنی که این بازی خراب بشه، تو به عنوان یک خائن به اسراییل، توی همون سلول انفرادی رضوان، پوسیده می‌شی. اما اگر دقیقاً طبق نقشه من عمل کنی، تو نجات پیدا می‌کنی، رضوان آزاد می‌شه، جایگاهت هم در موساد تثبیت میشه. انگار آب از آب تکان نخورد.» گفت: « این دیوانگی هست...» گفتم: «به نظرم چیزی فراتر از دیوانگی هست و هیچ‌وقت کسی هم این کارهایی که من دارم انجام میدم، باور نمی‌کنه. ضمنا برای اینکه هوس نکنی وسط راه بازی رو خراب کنی یا برای آمبولانس تله بگذاری، دو چیز و باید بدونی.» از جیبم جعبه کوچکی را درآوردم و روی میز گذاشتم. معاون موساد به آن خیره شد. در جعبه را باز کردم و یک جفت دکمه‌سرآستین شیک و ظریف نقره‌ای که درون آن بود، بیرون آوردم. گفتم: «اول اینکه، من کاری نمی‌کنم که اصلی‌ترین مهره‌ام، توی تشکیلات اطلاعاتی موساد بسوزه؛ من یک دلال اطلاعاتی هستم و با تو حالا حالاها کار دارم. مورد بعدی اینکه تمام مدارک مربوط به استانبول، معاملات طلای آفریقا و ارتباطت درمورد اینکه وقتی سیستم امنیتی ایران روی سِگِو وزیر انرژی اسراییل سوار شد، اون تو بودی که بخاطر مشکلات سیاسی که باهاش داشتی، مسیر وبرای تهران هموارتر کردی و سوییچ مرگ و در دست اون گذاشتی.» گفت: «تو واقعا دلال اطلاعاتی؟» گفتم: «بهتره کاری که بهمون سپرده شده رو درست انجام بدیم. هم من، هم تو. ضمنا، من هر دوازده ساعت باید یک سیگنال تایید رمزگذاری‌شده به سرور امن خودم بفرستم. اگر فرستاده نشه، یعنی اگر من بازداشت بشم یا اتفاقی برام بیفته، تمام مدارک به طور خودکار به رییس موساد، دفتر نخست وزیری و رسانه‌ها ارسال می‌شه، بخصوص معاریو. پس جان من و رضوان، جان توست.» دکمه‌سرآستین‌ها را به سمتش هل دادم. گفتم: «این دکمه‌سرآستین‌های جدید و از فردا به کتت متصل می‌کنی. درون یکی از اون‌ها یک میکروفرستنده پیشرفته غیرفعال حرارتی کار گذاشته شده. جمرهای دفتر موساد هم نمی‌تونن اون و شناسایی کنن، چون روی فرکانس نوسانی بسیار پایینی کار می‌کنه. از این به بعد، هر کلمه‌ای رو که در ستاد موساد می‌گی یا می‌شنوی، می‌شنوم. من در سایه تو هستم، آقای معاون موساد. پس دقت کن دست از پا خطا نکنی؛ چون دود بشی بری توی آسمون هم پیدات می‌کنم؛ این و خوب توی مغز داغونت فرو کن، تو خیلی وقته که هیچ راه فراری نداری...» معاون ضدجاسوسی موساد به دکمه‌سرآستین‌ها نگاه کرد و چیزی نگفت. اما من خوب می‌دانستم که او دارد به دستبندهای اسارتش نگاه می‌کند، طوری که بدنش شل شده بود. به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست، طوری که می‌شد فهمید از همین حالا شکستش را پذیرفته است. دقایقی به سکوت گذشت. پس از آن، خیلی آرام و با صدای خالی از امید گفت: «از کی شروع کنیم؟» فهمیدم دیگر قلاب به طور نهایی در دهان صید قرار گرفته، تبلت را خاموش کردم و آن را داخل کیفم گذاشتم. کلاهم را روی سرم کشیدم و به سمت در پشتی راه افتادم. قبل از اینکه خارج شوم، نیم‌نگاهی به او انداختم گفتم: «یکبار بهت گفتم که از همین فردا صبح. دوباره هم می‌گم از همین فردا صبح. وقتی رضوان اولین نشانه‌های بیماری رو نشان داد، تو باید قلمت و برای امضای دستور انتقال آماده کرده باشی و مراحل انتقالش و هماهنگ کنی. همه حرفم اینه که هون روز مسمومیت، رضوان باید در راه سوروسکا باشه. بازی از حالا شروع شده معاون ضدجاسوسی موساد. پس، اگر زندگیت و دوست داری، مواظب لرزش دستت باش که زندگیت و به لرزه نندازم.» از در پشتی ویلا خارج شدم و در دلم توسلی به امام زمان کردم. دائم ذکر یاصاحب الزمان اغثنی و لا تهلکنی را زمزمه می‌کردم و با خودم می‌گفتم که رضوان، آماده باش، به لطف حضرت حجت صلوات‌الله، ما داریم می‌آییم. به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجاه و سوم ساعت از نه شب گذشته بود که در یکی از امنیتی‌ترین سلول‌های انفرادی رژیم خبیث یهودی_صهیونیستی، رضوان، مردی که هفت سال در برابر کوبنده‌ترین بازجویی‌ها و شکنجه‌های موساد مثل صخره ایستاده بود، داشت استراحت می‌کرد. ناگهان از روی تخت باریکش به کف سرد سلول پرتاب شد. دارویی که دکتر آهارون، تحت فشار و تهدید معاون موساد، در جیره غذایی او حل کرده بود، کارش را شروع کرد. تشنج‌های شدید، کفی که روی لب‌های رضوان بود و افت ناگهانی فشار خون روی مانیتورهای اتاق کنترل، خطوط سبز علائم حیاتی رضوان را اینگونه نشان می‌داد که بوی مرگ او بلند شده است. آلارم‌های امنیتی با صدایی ممتد و آزاردهنده سکوت راهروهای منتهی به سلول انفرادی رضوان را شکستند و همه را به خود حساس کرد. دکتر آهارون با صورتی برافروخته و دستانی که از ترس (نه برای بیمار، که برای جان خودش) می‌لرزید، وارد سلول شد. او با ظاهرسازی بی‌نقص، بالای سر رضوان فریاد می‌کشید: «شوک سپتیک! سموم وارد جریان خون شده... کلیه‌ها در حال از کار افتادن هستن. این مرد تا دو ساعت دیگه تمام می‌کنه! ما این‌جا دیالیز نداریم، تجهیزات احیای قلبی پیشرفته نداریم. اگر بمیره، تمام حیثیت ما بر باد می‌ره...» فشار معاون موساد از پشت تلفن، کار را تمام کرده بود. رئیس امنیت شیکما، که می‌ترسید مسئولیت مرگ گران‌بهاترین زندانی امنیتی و اطلاعاتی در بند اسرائیل در شیفت او باشد، تسلیم شد. حکم خروج صادر شد: «انتقال اضطراری و فوق‌محرمانه.» ساعت 22:30، آمبولانس بی‌نشان بهداری در حالی که یک خودروی شاسی‌بلند تیره با سه مأمور زبده آن را اسکورت می‌کرد، از دروازه‌های سنگین شیکما خارج شد. مقصد ظاهری بیمارستان سوروسکا بود. اما مقصد واقعی جایی بود که افسران اطلاعاتی ایران و حزب‌الله لبنان منتظر عملیات بودند. تیم من در کیلومتر ۴۲ جاده فرعی منتهی به بئرالسبع منتظر بود. جایی که جاده از میان تپه‌های خاکی و پست صحرای نقب می‌گذشت. صدای عاصف در گوشم پیچید؛ او از روی تپه‌ای در پانصد متری جاده، با دوربین دید در شب، جاده را اسکن می‌کرد. به عبری گفت: «دانیال، شکار وارد منطقه شد. حامل (آمبولانس) در جلو، شاسی‌بلند با فاصله بیست متری در عقب. سرعتشون ۹۰ کیلومتر. تا ۳۰ ثانیه دیگه به نقطه کور می‌رسن.» عمار کنار یک دستگاه کنترل از راه دور ایستاده بود. او با مهارتی که فقط از یک نابغه تخریب برمی‌آمد، مانع شبیه‌سازی‌شده‌ای را که قبل از حضورمان، دیگر عوامل مخفی ما که از حریدی‌های صهیونیست بودند و برای ایران کار می‌کردند، درست در لحظه ورود کاروان به پیچ تند، فعال کرد. یک انفجار کوچک خاک‌افکن و ریزش مصنوعی تپه کناری، جاده را در کسری از ثانیه بست. صدای جیغ لاستیک‌ها و برخورد سنگین خودروها با بتن و خاک، سکوت موقعیت عملیات را شکست. آمبولانس منحرف شد و خودروی اسکورت با شدت خیلی زیاد، به تپه خاکی کوبیده شد. گرد و غبار همه‌جا را گرفت. مأموران مجروح، گیج و خون‌آلود، در حالی که سعی می‌کردند اسلحه بکشند، خودشان را از خودرو بیرون انداختند. اما صلاح و عمار مثل یک عقاب شکاری، قبل از آنکه آن‌ها بفهمند از کجا خورده‌اند، بالای سرشان حاضر شدند و خلع سلاحشان کردند. سیدعاصف خیلی فوری از تپه پایین آمد و به سمت درهای پشتی آمبولانس دوید. از طریق دوربینی که روی لباس عاصف نصب شده بود، دیدم رضوان، نیمه‌هوش و ناتوان، میان تجهیزات پزشکی افتاده. عاصف به زحمت وارد آمبولانسی که منحرف‌شده بود، شد. رضوان برای لحظه‌ای چشمانش را باز کرد. در آن عمق خستگی، بغضم گرفت. چقدر رضوان پیر و نحیف شده بود. سرم روی شانه‌هایم خم شد و بغضم ترکید؛ چشمانم خیس شدند. به یاد روزهایی افتادم که در لبنان دوسال با هم علیه اسرائیل بزرگترین اقدامات را انجام داده بودیم و به خط می‌زدیم و عملیات‌های اطلاعاتی انجام می‌دادیم. حالا، هم من، هم او، می‌دانستیم که کابوس هفت‌ساله زندان، رو به پایان است. رضوان، همان دارایی استراتژیک حزب‌الله لبنان بود که هفت سال در انتظارمان بود، حالا با کمک صلاح بر روی شانه‌های سیدعاصف عبدالزهراء قرار گرفته بود و باید به سمت خودروی تیم خودمان منتقل می‌شد. صلاح پس از اطمینان از انتقال ایمن رضوان به سمت خودرویشان، فوری به موقعیت عمار برگشت، اما سیدعاصف در کنار رضوان باقی ماند. فید زنده از دوربین تاکتیکی عمار را چک کردم؛ وضعیت نهایی را داشتم می‌دیدم که سه افسر اسکورت و کادر درمانی آمبولانس، زمین‌گیر و ناتوان شدند. پنج شاهد زنده، یعنی سه افسر اسکورت و دو همراه آمبولانس، اکنون در کنترل کامل ما بودند. همانطور که عمار اسلحه را به سمتشان نشانه گرفته بود، صلاح با استفاده از بست‌های پلاستیکی تاکتیکی دست‌هایشان را از پشت مهار کرد. سپس با اعمال فشار فیزیکی و لگد، وادارشان کردند به‌صورت سینه‌خیز تا کنار آمبولانس حرکت کنند.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه و چهارم این اقدام نه فقط برای جابجایی، که برای درهم‌شکستن مقاومت روانی آن‌ها بود. درست در همان لحظه که معاون ضدجاسوسی موساد در توهم یک عملیات کلاسیک ربایش و گریز دست‌وپا می‌زد و گمان می‌کرد سناریو با خروج رضوان از صحنه به پایان می‌رسد، زمان اجرای اصلی‌ترین قسمت از گام سوم که او از آن بی‌خبر بود، فرا رسید. او از لایه اصلی عملیات ما بی‌خبر بود. لایه‌ای که قرار بود با یک عملیات فریب، تمام تحلیل‌های امنیتی او را به بیراهه بکشاند. برای او، ما صرفاً یک دلال اطلاعاتی و گروه مافیایی بودیم که رضوان را ربوده و متواری شده‌اند؛ اما در واقعیت، ما در حال مهندسی یک شکست جعلی بودیم تا او را برای همیشه با یک خطای شناختی در باتلاق اطلاعاتی و قفس تضادهای خودش حبس کنیم. وارد مرحله عملیات فریب برای معاون ضدجاسوسی موساد شدیم؛ جسدی با ابعاد مشابه و شباهت فیزیکی دقیق و چهره‌ای که عامدانه برای جلوگیری از شناسایی بصری تخریب شده بود، به سختی توانستیم در یکی از سردخانه‌های تل‌آویو پیدا کنیم و البته بابتش هزینه هنگفتی هم پرداخت کردیم و آن را جایگزین رضوان روی برانکارد کردیم. عملیات تعویض، با دقتی مکانیکی و در کمتر از ۱۲۰ ثانیه به اتمام رسید. استرس باعث شده بود دهانم خشک شود. بطری آب را از روی میز برداشتم و چند جرعه خوردم، سلامی به امام حسین دادم. چشم‌هایم را بستم، در دلم توسلی به حضرت امیرالموئمنین کردم و نفس عمیقی کشیدم. نگاهی به مانیتور کردم، با خودم گفتم این پنج شاهد زنده، پنج نشت اطلاعاتی بالقوه هستند. در قاموس و الفبای اطلاعاتی من، «اگر و اما» مفهومی نداشت و ندارد. برای همین باید همه راه‌های نشت را می‌بستم. عمار «آوی» آمد روی خطم، به عبری گفت: «دانیال، چیکار کنیم؟» رفتم روی فرکانس اختصاصی عمار، دستور پاکسازی نهایی را صادر کردم. علت این کار برای این بود که اگر حتی یکی از آن‌ها زنده می‌ماند، کل فاز استخراج رضوان زیر سؤال می‌رفت و تمام شبکه ما در اسرائیل می‌سوخت. عمار و صلاح از آمبولانس و خودروی اسکورت فاصله گرفتند؛ عمار ماشه الکترونیکی بمب ترمیت که در کف آمبولانس تعبیه و با یک تایمر مکانیکی ضد الکترونیک تنظیم شده بود را فشرد، آمبولانس و خودروی اسکورت با انفجاری مهیب و حرارتی فوق‌العاده بالا، به یک گلوله آتش بزرگ تبدیل شدند و آن پنج نفر هم به خاکستر. این حرارت شدید، نه تنها آمبولانس را به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود، بلکه باعث جوش خوردن ساختاری فلزات شده بود که بازسازی دقیق صحنه را برای تیم‌های تحقیقاتی رژیم غیرممکن می‌کرد. حالا برای سیستم امنیتی و تروریستی اسرائیل، بخصوص برای معاون موساد، همه‌چیز یک حادثه تلخ رانندگی و آتش‌سوزی در حین انتقال بود. رضوان در آتش سوخته بود و مأموران هم جان باخته بودند و پرونده هم برای همیشه بسته شده بود و معاون موساد فکر می‌کرد توسط شاباک رو دست خورده است. علت این کار، دلایل دیگری هم داشت از جمله اینکه آمبولانس باید به تلی از خاکستر تبدیل می‌شد تا هیچ نمونه DNA، هیچ اثر انگشت و هیچ سرنخی از جایگزین جسد، باقی نماند. این نه یک قتل، که یک استراتژی بقای کلاسیک در حوزه اطلاعاتی و امنیتی بود. حکم سلب حیات شاهدان با قاطعیت اجرا شد تا راز آن شب، زیر تپه‌های خاکی صحرای نقب برای همیشه، مهر و موم شود. فردا صبح، نتانیاهو و شاباک و موساد با خبر مرگ شاه‌مهره‌ترین اسیر امنیتی و اطلاعاتی خود بیدار می‌شدند، در حالی که آن مهره، در دست من بود. رضوان فقط باید خارج می‌شد؛ این بخش ساده ماجرا بود. بخش اصلی، بعد از خروج آغاز می‌شد. من نمی‌خواستم فقط یک زندانی را از چنگ‌شان بیرون بکشم. می‌خواستم چیزی در دل روایت رسمی اسراییل بکارم، چیزی که بعدها آرام و بی‌صدا در ذهن فرماندهان‌شان ریشه بدواند. برای همین، بسته‌ای را از قبل آماده کرده بودیم. نه آن‌قدر بزرگ که جلب توجه کند، نه آن‌قدر کوچک که نادیده بماند. چند سند فیزیکی، چند ردّ دیجیتال، چند نام حساب‌شده. همه‌چیز طوری چیده شده بود که وقتی لاشه سوخته را بررسی می‌کنند، به یک نتیجه مشخص برسند. آن هم اینکه این عملیات، فقط یک ربایش نبوده، رد خیانت از داخل خود سیستم سیاسی و امنیتی اسراییل بالا آمده است. این همان چیزی‌ست که من به آن می‌گویم تروجان قانونی. ما قرار نبود فقط رضوان را بگیریم و ناپدید شویم. قرار بود رژیم نامشروع صهیونیستی را وادار کنیم خودشان، با قوانین خودشان، با گزارش‌های خودشان، با کمیته‌های تحقیق خودشان، به جان هم بیفتند تا هر سندی که پیدا می‌کنند، برایشان یک سؤال بسازد و دشمن را از درون درگیر کنیم. من همیشه گفته‌ام نابودی یک سیستم، از بیرون آغاز نمی‌شود؛ بلکه بیشتر اوقات از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دیگر به خودش اعتماد ندارد، و این فروپاشی از درون برای اسراییل، موضوعی بود که سال‌ها ما در ایران روی آن متمرکز بودیم و هنوز هم هستیم.