هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت پنجاه و یکم
سر جایش خشک شد. دستش ناخودآگاه به سمت زیر بغلش، جایی که کلتش قرار داشت، حرکت کرد. سرد و بیحرکت، به عبری گفتم: «دستت و بکش عقب. یکی از همراهان من همین حالا از پنجره پشتی باغ با تکتیرانداز حرارتیش داره پیشانیت و تماشا میکنه. بشین.»
آب دهانش را قورت داد. به آرامی روی مبل مقابل میز نشست و سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند؛ گفت: «تو دیوانهای کمال... تو دلال اطلاعاتی نیستی و این فقط یک پوشش بود برای نزدیک شدن به من؛ تو نیروی امنیتی حزبالله، یا نیروی اطلاعاتی سازمان مجد حماس هستی... چطور وارد شدی؟ این منطقه تحت الحفظ هست. سیستمهای امنیتی...»
حرفهایش را نیمهتمام گذاشتم و سوییچ یک تبلت نظامی ضدضربه را لمس کردم. صفحهاش روشن شد و نقشه سهبعدی زندان شیکما روی میز درخشید. گفتم: «بهتره وقت و تلف نکنیم؛ مهم نیست اهل کجا هستم. مهم اینه سیستمهای تو فقط برای کسانی کار میکنن که از بیرون میان، نه کسی که از درون سیستم خودت کد عبور داره. بگذریم. وقت نداریم... ما اینجا نیستیم که درباره امنیت ضعیف ویلای تو صحبت کنیم. اومدیم تا درباره رضوان حرف بزنیم.»
معاون موساد گوشش به صحبتهای من بود و چشمهایش به عکس زندان روی تبلت. با دیدن نقشه شیکما، چهرهاش در هم کشیده شد. با لحنی که سعی میکرد اقتدار رو به زوالش را در آن حفظ کند، سرکشی کرد: «رضوان؟ تو عقلت و از دست دادی؟ شیکما یک دژ هست. بند انفرادی بخش امنیتی، پروتکلهای ویژه داره. انتقال یک مهره ارزشبالا مثل رضوان مثل با امضای سه جانبه و تایید مستقیم دفتر نخست وزیری غیرممکن هست. هیچکس نمیتونه اون و بیرون بکشه. هیچکس! حتی جسد رضوان و هم...»
تبلت را کمی به سمتش سر دادم. گفتم: «بهتره خفه شی! پروتکل اضطراری بند ۳۰۲، تبصره ج قانون اداره زندانهای نظامی رو که خودت پنج سال پیش برای انتقال اون منبع پرارزش سوری امضا کردی، یادت هست؟»
نگاهش روی بندهای قانون قفل شد. ادامه دادم: «وقتی پای بقای خودت وسط باشه، بروکراتیکترین سیستمها هم منعطف میشن. پس برای من ادای تنگها رو در نیار. تو این کار و میکنی، چون من میخوام. و نقشهاش همین جاست.»
با انگشت روی صفحه زدم و مراحل را یکییکی نشانش دادم: «گام اول: بحران پزشکی. طی دو روز آینده، یکی از نفوذیهای ما که در بخش تغذیه شیکما هست، دوز کنترلشدهای از یک ترکیب شیمیایی خاصی رو به غذای رضوان اضافه میکنه. در عرض چند ساعت، علائم یک بیماری مسری و حاد تنفسی ظاهر میشه و رضوان و تا مرز فروپاشی میبره. پزشک بهداری شیکما یعنی دکتر آهارون، نه تجهیزات احیا داره و نه جرأت نگهداری مریضی با اون شرایط و. طبیعتا، آهارون باید سریعاً درخواست بده که رضوان به تجهیزاتی نیاز داره که فقط در بیمارستان نظامی سوروسکا در بئرالسبع موجود هست.»
معاون موساد از این همه تسلط من نسبت به درون زندان و نفرات آن بهت زده شد. به صفحه خیره شد گفت: «پروتکل امنیتی شاباک برای انتقال اون، یک تیم اسکورت کامل با چهار خودروی زرهی میفرسته. چرا فکر میکنی شاباک احمق هست؟ اونها استعلام موازی انجام میدن! چطور میخوای از اون عبور کنی؟»
به عبری و با عصبانیت پاسخ دادم: «با امضای تو... پس، بهتره ببندی دهنت و به حرفم خوب گوش کنی...»
سرش را انداخت پایین و سکوت کرد. گفتم: «اما گام دوم؛ دستور انتقال اضطراری میدی. تو دستور انتقال و با طبقهبندی (فوقمحرمانه نظامی) صادر میکنی، به این بهانه که نگرانید رضوان قبل از تخلیه اطلاعاتی کامل بمیره و توی تمام این سالها مقاومت کرده. در همین زمان، تغییر مسیر انتقال موضوع دیگهای هست که باید انجام بدی. به محض ثبت درخواست بیمارستان، تو وارد سیستم میشی. به بهانه دریافت گزارشهای اطلاعاتی مبنی بر احتمال ربودن یا ترور رضوان توسط حزبالله در مسیر بیمارستان عمومی، سطح امنیت و به "عملیات ویژه موساد" تغییر میدی. دستور صادر میکنی که رضوان باید با یک آمبولانس بدون آرم و تحت پوشش مأموران خودت به یک نقطه درمانی امنیتی نامشخص منتقل بشه. با این امضا، رضوان از سیستم ثبت رسمی سازمان زندانها خارج و وارد فضایی که من میگم میشه؛ جایی که هیچ ردپایی وجود نداره. اون مسیری که باید آمبولانس بره کجاست؟ در کیلومتر ۴۲ جاده فرعی منتهی به بئرالسبع، درست در جایی که تپههای خاکی مسیر و احاطه کردند و پوشش تلفن همراه و رادیویی به دلیل تداخلهای محلی صفر هست. ضمنا، اسکورت باید در سکوت کامل رادیویی، در اواخر شب با کمترین نیرو، فقط یک آمبولانس زرهی و یک خودروی پوششی شاباک، انجام بشه. برای راضی کردن شاباک، من کدهای دسترسی قدیمی و اسنادی از فساد مالی معاون شینبت و به تو میدم تا در صورت دخالت در کار تو، به عنوان اهرم فشار در یک گفتگوی دوستانه بهش یادآوری کنی که دخالتی در پروتکل اسکورت نکنه.»
معاون موساد نفسش را حبس کرد. پرسید: «و بعد؟»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه و دوم
تاملی کردم، خیره شدم به چشمهای پر از وحشت معاون موساد؛ گفتم: «گام سوم، نقطه کور هست. آمبولانس در مسیر فرعی، به دلیل یک کارگاه ساختمانی صوری و انسداد جادهای که ما هماهنگ کردیم، تغییر مسیر میده. محافظانی که تو انتخاب میکنی، نباید از پلیس یا نیروهای یامام باشه. فقط وای به حالت بخوای دست از پا خطا کنی، یا کاری کنی که این ماموریت طبق خواسته من انجام نشه. اون وقت قبرت و با دستهای خودم میکَنم.»
پرسید: «تو واقعا دلال اطلاعاتی هستی؟
گفتم: «بله. من یک دلال اطلاعاتی هستم...»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. باران شدیدتر شده بود. معاون سرش را میان دستهایش گرفت. گفت: «این یک خودکشی شغلی هست. اگر یکی از قطعات این پازل کج بره، من بعنوان معاون موساد، فردا صبح به جرم خیانتی بزرگ علیه اسراییل، اعدام میشم.»
رفتم نزدیکش ایستادم و به سمتش خم شدم. سایهام روی صورتش افتاد، گفتم: «تو همین حالا هم اعدام شدی، فقط تاریخش و من تعیین میکنم... اگر غلطی کنی که این بازی خراب بشه، تو به عنوان یک خائن به اسراییل، توی همون سلول انفرادی رضوان، پوسیده میشی. اما اگر دقیقاً طبق نقشه من عمل کنی، تو نجات پیدا میکنی، رضوان آزاد میشه، جایگاهت هم در موساد تثبیت میشه. انگار آب از آب تکان نخورد.»
گفت: « این دیوانگی هست...»
گفتم: «به نظرم چیزی فراتر از دیوانگی هست و هیچوقت کسی هم این کارهایی که من دارم انجام میدم، باور نمیکنه. ضمنا برای اینکه هوس نکنی وسط راه بازی رو خراب کنی یا برای آمبولانس تله بگذاری، دو چیز و باید بدونی.»
از جیبم جعبه کوچکی را درآوردم و روی میز گذاشتم. معاون موساد به آن خیره شد. در جعبه را باز کردم و یک جفت دکمهسرآستین شیک و ظریف نقرهای که درون آن بود، بیرون آوردم.
گفتم: «اول اینکه، من کاری نمیکنم که اصلیترین مهرهام، توی تشکیلات اطلاعاتی موساد بسوزه؛ من یک دلال اطلاعاتی هستم و با تو حالا حالاها کار دارم. مورد بعدی اینکه تمام مدارک مربوط به استانبول، معاملات طلای آفریقا و ارتباطت درمورد اینکه وقتی سیستم امنیتی ایران روی سِگِو وزیر انرژی اسراییل سوار شد، اون تو بودی که بخاطر مشکلات سیاسی که باهاش داشتی، مسیر وبرای تهران هموارتر کردی و سوییچ مرگ و در دست اون گذاشتی.»
گفت: «تو واقعا دلال اطلاعاتی؟»
گفتم: «بهتره کاری که بهمون سپرده شده رو درست انجام بدیم. هم من، هم تو. ضمنا، من هر دوازده ساعت باید یک سیگنال تایید رمزگذاریشده به سرور امن خودم بفرستم. اگر فرستاده نشه، یعنی اگر من بازداشت بشم یا اتفاقی برام بیفته، تمام مدارک به طور خودکار به رییس موساد، دفتر نخست وزیری و رسانهها ارسال میشه، بخصوص معاریو. پس جان من و رضوان، جان توست.»
دکمهسرآستینها را به سمتش هل دادم. گفتم: «این دکمهسرآستینهای جدید و از فردا به کتت متصل میکنی. درون یکی از اونها یک میکروفرستنده پیشرفته غیرفعال حرارتی کار گذاشته شده. جمرهای دفتر موساد هم نمیتونن اون و شناسایی کنن، چون روی فرکانس نوسانی بسیار پایینی کار میکنه. از این به بعد، هر کلمهای رو که در ستاد موساد میگی یا میشنوی، میشنوم. من در سایه تو هستم، آقای معاون موساد. پس دقت کن دست از پا خطا نکنی؛ چون دود بشی بری توی آسمون هم پیدات میکنم؛ این و خوب توی مغز داغونت فرو کن، تو خیلی وقته که هیچ راه فراری نداری...»
معاون ضدجاسوسی موساد به دکمهسرآستینها نگاه کرد و چیزی نگفت. اما من خوب میدانستم که او دارد به دستبندهای اسارتش نگاه میکند، طوری که بدنش شل شده بود. به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست، طوری که میشد فهمید از همین حالا شکستش را پذیرفته است. دقایقی به سکوت گذشت. پس از آن، خیلی آرام و با صدای خالی از امید گفت: «از کی شروع کنیم؟»
فهمیدم دیگر قلاب به طور نهایی در دهان صید قرار گرفته، تبلت را خاموش کردم و آن را داخل کیفم گذاشتم. کلاهم را روی سرم کشیدم و به سمت در پشتی راه افتادم. قبل از اینکه خارج شوم، نیمنگاهی به او انداختم گفتم: «یکبار بهت گفتم که از همین فردا صبح. دوباره هم میگم از همین فردا صبح. وقتی رضوان اولین نشانههای بیماری رو نشان داد، تو باید قلمت و برای امضای دستور انتقال آماده کرده باشی و مراحل انتقالش و هماهنگ کنی. همه حرفم اینه که هون روز مسمومیت، رضوان باید در راه سوروسکا باشه. بازی از حالا شروع شده معاون ضدجاسوسی موساد. پس، اگر زندگیت و دوست داری، مواظب لرزش دستت باش که زندگیت و به لرزه نندازم.»
از در پشتی ویلا خارج شدم و در دلم توسلی به امام زمان کردم. دائم ذکر یاصاحب الزمان اغثنی و لا تهلکنی را زمزمه میکردم و با خودم میگفتم که رضوان، آماده باش، به لطف حضرت حجت صلواتالله، ما داریم میآییم.
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت پنجاه و سوم
ساعت از نه شب گذشته بود که در یکی از امنیتیترین سلولهای انفرادی رژیم خبیث یهودی_صهیونیستی، رضوان، مردی که هفت سال در برابر کوبندهترین بازجوییها و شکنجههای موساد مثل صخره ایستاده بود، داشت استراحت میکرد. ناگهان از روی تخت باریکش به کف سرد سلول پرتاب شد. دارویی که دکتر آهارون، تحت فشار و تهدید معاون موساد، در جیره غذایی او حل کرده بود، کارش را شروع کرد.
تشنجهای شدید، کفی که روی لبهای رضوان بود و افت ناگهانی فشار خون روی مانیتورهای اتاق کنترل، خطوط سبز علائم حیاتی رضوان را اینگونه نشان میداد که بوی مرگ او بلند شده است. آلارمهای امنیتی با صدایی ممتد و آزاردهنده سکوت راهروهای منتهی به سلول انفرادی رضوان را شکستند و همه را به خود حساس کرد.
دکتر آهارون با صورتی برافروخته و دستانی که از ترس (نه برای بیمار، که برای جان خودش) میلرزید، وارد سلول شد. او با ظاهرسازی بینقص، بالای سر رضوان فریاد میکشید: «شوک سپتیک! سموم وارد جریان خون شده... کلیهها در حال از کار افتادن هستن. این مرد تا دو ساعت دیگه تمام میکنه! ما اینجا دیالیز نداریم، تجهیزات احیای قلبی پیشرفته نداریم. اگر بمیره، تمام حیثیت ما بر باد میره...»
فشار معاون موساد از پشت تلفن، کار را تمام کرده بود. رئیس امنیت شیکما، که میترسید مسئولیت مرگ گرانبهاترین زندانی امنیتی و اطلاعاتی در بند اسرائیل در شیفت او باشد، تسلیم شد. حکم خروج صادر شد: «انتقال اضطراری و فوقمحرمانه.»
ساعت 22:30، آمبولانس بینشان بهداری در حالی که یک خودروی شاسیبلند تیره با سه مأمور زبده آن را اسکورت میکرد، از دروازههای سنگین شیکما خارج شد. مقصد ظاهری بیمارستان سوروسکا بود. اما مقصد واقعی جایی بود که افسران اطلاعاتی ایران و حزبالله لبنان منتظر عملیات بودند.
تیم من در کیلومتر ۴۲ جاده فرعی منتهی به بئرالسبع منتظر بود. جایی که جاده از میان تپههای خاکی و پست صحرای نقب میگذشت. صدای عاصف در گوشم پیچید؛ او از روی تپهای در پانصد متری جاده، با دوربین دید در شب، جاده را اسکن میکرد. به عبری گفت: «دانیال، شکار وارد منطقه شد. حامل (آمبولانس) در جلو، شاسیبلند با فاصله بیست متری در عقب. سرعتشون ۹۰ کیلومتر. تا ۳۰ ثانیه دیگه به نقطه کور میرسن.»
عمار کنار یک دستگاه کنترل از راه دور ایستاده بود. او با مهارتی که فقط از یک نابغه تخریب برمیآمد، مانع شبیهسازیشدهای را که قبل از حضورمان، دیگر عوامل مخفی ما که از حریدیهای صهیونیست بودند و برای ایران کار میکردند، درست در لحظه ورود کاروان به پیچ تند، فعال کرد. یک انفجار کوچک خاکافکن و ریزش مصنوعی تپه کناری، جاده را در کسری از ثانیه بست.
صدای جیغ لاستیکها و برخورد سنگین خودروها با بتن و خاک، سکوت موقعیت عملیات را شکست. آمبولانس منحرف شد و خودروی اسکورت با شدت خیلی زیاد، به تپه خاکی کوبیده شد. گرد و غبار همهجا را گرفت.
مأموران مجروح، گیج و خونآلود، در حالی که سعی میکردند اسلحه بکشند، خودشان را از خودرو بیرون انداختند. اما صلاح و عمار مثل یک عقاب شکاری، قبل از آنکه آنها بفهمند از کجا خوردهاند، بالای سرشان حاضر شدند و خلع سلاحشان کردند.
سیدعاصف خیلی فوری از تپه پایین آمد و به سمت درهای پشتی آمبولانس دوید. از طریق دوربینی که روی لباس عاصف نصب شده بود، دیدم رضوان، نیمههوش و ناتوان، میان تجهیزات پزشکی افتاده. عاصف به زحمت وارد آمبولانسی که منحرفشده بود، شد. رضوان برای لحظهای چشمانش را باز کرد. در آن عمق خستگی، بغضم گرفت. چقدر رضوان پیر و نحیف شده بود. سرم روی شانههایم خم شد و بغضم ترکید؛ چشمانم خیس شدند. به یاد روزهایی افتادم که در لبنان دوسال با هم علیه اسرائیل بزرگترین اقدامات را انجام داده بودیم و به خط میزدیم و عملیاتهای اطلاعاتی انجام میدادیم. حالا، هم من، هم او، میدانستیم که کابوس هفتساله زندان، رو به پایان است.
رضوان، همان دارایی استراتژیک حزبالله لبنان بود که هفت سال در انتظارمان بود، حالا با کمک صلاح بر روی شانههای سیدعاصف عبدالزهراء قرار گرفته بود و باید به سمت خودروی تیم خودمان منتقل میشد. صلاح پس از اطمینان از انتقال ایمن رضوان به سمت خودرویشان، فوری به موقعیت عمار برگشت، اما سیدعاصف در کنار رضوان باقی ماند. فید زنده از دوربین تاکتیکی عمار را چک کردم؛ وضعیت نهایی را داشتم میدیدم که سه افسر اسکورت و کادر درمانی آمبولانس، زمینگیر و ناتوان شدند.
پنج شاهد زنده، یعنی سه افسر اسکورت و دو همراه آمبولانس، اکنون در کنترل کامل ما بودند. همانطور که عمار اسلحه را به سمتشان نشانه گرفته بود، صلاح با استفاده از بستهای پلاستیکی تاکتیکی دستهایشان را از پشت مهار کرد. سپس با اعمال فشار فیزیکی و لگد، وادارشان کردند بهصورت سینهخیز تا کنار آمبولانس حرکت کنند.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه و چهارم
این اقدام نه فقط برای جابجایی، که برای درهمشکستن مقاومت روانی آنها بود.
درست در همان لحظه که معاون ضدجاسوسی موساد در توهم یک عملیات کلاسیک ربایش و گریز دستوپا میزد و گمان میکرد سناریو با خروج رضوان از صحنه به پایان میرسد، زمان اجرای اصلیترین قسمت از گام سوم که او از آن بیخبر بود، فرا رسید. او از لایه اصلی عملیات ما بیخبر بود. لایهای که قرار بود با یک عملیات فریب، تمام تحلیلهای امنیتی او را به بیراهه بکشاند. برای او، ما صرفاً یک دلال اطلاعاتی و گروه مافیایی بودیم که رضوان را ربوده و متواری شدهاند؛ اما در واقعیت، ما در حال مهندسی یک شکست جعلی بودیم تا او را برای همیشه با یک خطای شناختی در باتلاق اطلاعاتی و قفس تضادهای خودش حبس کنیم.
وارد مرحله عملیات فریب برای معاون ضدجاسوسی موساد شدیم؛ جسدی با ابعاد مشابه و شباهت فیزیکی دقیق و چهرهای که عامدانه برای جلوگیری از شناسایی بصری تخریب شده بود، به سختی توانستیم در یکی از سردخانههای تلآویو پیدا کنیم و البته بابتش هزینه هنگفتی هم پرداخت کردیم و آن را جایگزین رضوان روی برانکارد کردیم. عملیات تعویض، با دقتی مکانیکی و در کمتر از ۱۲۰ ثانیه به اتمام رسید.
استرس باعث شده بود دهانم خشک شود. بطری آب را از روی میز برداشتم و چند جرعه خوردم، سلامی به امام حسین دادم. چشمهایم را بستم، در دلم توسلی به حضرت امیرالموئمنین کردم و نفس عمیقی کشیدم. نگاهی به مانیتور کردم، با خودم گفتم این پنج شاهد زنده، پنج نشت اطلاعاتی بالقوه هستند. در قاموس و الفبای اطلاعاتی من، «اگر و اما» مفهومی نداشت و ندارد. برای همین باید همه راههای نشت را میبستم.
عمار «آوی» آمد روی خطم، به عبری گفت: «دانیال، چیکار کنیم؟»
رفتم روی فرکانس اختصاصی عمار، دستور پاکسازی نهایی را صادر کردم. علت این کار برای این بود که اگر حتی یکی از آنها زنده میماند، کل فاز استخراج رضوان زیر سؤال میرفت و تمام شبکه ما در اسرائیل میسوخت.
عمار و صلاح از آمبولانس و خودروی اسکورت فاصله گرفتند؛ عمار ماشه الکترونیکی بمب ترمیت که در کف آمبولانس تعبیه و با یک تایمر مکانیکی ضد الکترونیک تنظیم شده بود را فشرد، آمبولانس و خودروی اسکورت با انفجاری مهیب و حرارتی فوقالعاده بالا، به یک گلوله آتش بزرگ تبدیل شدند و آن پنج نفر هم به خاکستر. این حرارت شدید، نه تنها آمبولانس را به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود، بلکه باعث جوش خوردن ساختاری فلزات شده بود که بازسازی دقیق صحنه را برای تیمهای تحقیقاتی رژیم غیرممکن میکرد. حالا برای سیستم امنیتی و تروریستی اسرائیل، بخصوص برای معاون موساد، همهچیز یک حادثه تلخ رانندگی و آتشسوزی در حین انتقال بود. رضوان در آتش سوخته بود و مأموران هم جان باخته بودند و پرونده هم برای همیشه بسته شده بود و معاون موساد فکر میکرد توسط شاباک رو دست خورده است.
علت این کار، دلایل دیگری هم داشت از جمله اینکه آمبولانس باید به تلی از خاکستر تبدیل میشد تا هیچ نمونه DNA، هیچ اثر انگشت و هیچ سرنخی از جایگزین جسد، باقی نماند. این نه یک قتل، که یک استراتژی بقای کلاسیک در حوزه اطلاعاتی و امنیتی بود.
حکم سلب حیات شاهدان با قاطعیت اجرا شد تا راز آن شب، زیر تپههای خاکی صحرای نقب برای همیشه، مهر و موم شود.
فردا صبح، نتانیاهو و شاباک و موساد با خبر مرگ شاهمهرهترین اسیر امنیتی و اطلاعاتی خود بیدار میشدند، در حالی که آن مهره، در دست من بود.
رضوان فقط باید خارج میشد؛ این بخش ساده ماجرا بود. بخش اصلی، بعد از خروج آغاز میشد. من نمیخواستم فقط یک زندانی را از چنگشان بیرون بکشم. میخواستم چیزی در دل روایت رسمی اسراییل بکارم، چیزی که بعدها آرام و بیصدا در ذهن فرماندهانشان ریشه بدواند.
برای همین، بستهای را از قبل آماده کرده بودیم. نه آنقدر بزرگ که جلب توجه کند، نه آنقدر کوچک که نادیده بماند. چند سند فیزیکی، چند ردّ دیجیتال، چند نام حسابشده. همهچیز طوری چیده شده بود که وقتی لاشه سوخته را بررسی میکنند، به یک نتیجه مشخص برسند. آن هم اینکه این عملیات، فقط یک ربایش نبوده، رد خیانت از داخل خود سیستم سیاسی و امنیتی اسراییل بالا آمده است. این همان چیزیست که من به آن میگویم تروجان قانونی.
ما قرار نبود فقط رضوان را بگیریم و ناپدید شویم. قرار بود رژیم نامشروع صهیونیستی را وادار کنیم خودشان، با قوانین خودشان، با گزارشهای خودشان، با کمیتههای تحقیق خودشان، به جان هم بیفتند تا هر سندی که پیدا میکنند، برایشان یک سؤال بسازد و دشمن را از درون درگیر کنیم.
من همیشه گفتهام نابودی یک سیستم، از بیرون آغاز نمیشود؛ بلکه بیشتر اوقات از لحظهای آغاز میشود که دیگر به خودش اعتماد ندارد، و این فروپاشی از درون برای اسراییل، موضوعی بود که سالها ما در ایران روی آن متمرکز بودیم و هنوز هم هستیم.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه و پنجم
فردای آن شب، معاون ضدجاسوسی موساد دیگر فقط با یک شکست امنیتی روبهرو نبود، بلکه او درون پروندهای قدم گذاشته بود که هر صفحهاش بوی توطئه میداد. اگر سکوت میکرد، متهم میشد، اگر حرف میزد، بیشتر فرو میرفت، اگر تحقیق نمیکرد، همان سکوت برای نابودیاش کافی بود. بعضیها فکر میکنند قدرت، یعنی ماشه را چه کسی میکشد. نه؛ اینطور نیست. اتفاقا قدرت یعنی بعد از شلیک، چه کسی حقیقت را مینویسد.
آن شب، ما فقط رضوان را آزاد نکرده بودیم، بلکه ما یک روایت در دل ساختار حقوقی و امنیتی دشمن کاشتیم. روایتی که از بیرون بیخطر به نظر میرسید، اما از درون مثل زهر سهمگین عمل میکرد. حالا افسران جوان اطلاعاتی ایران، همانها که در بین مردم ایران به سربازان گمنام حضرت ولیعصر معروفند، کاری کرده بودند که سران اطلاعاتی و نظامی و سیاسی و امنیتی رژیم صهیونیستی قرار بود مانند عقرب سیاهی که در آتش گرفتار شدهاند، خود را نیش بزنند.
رفتم روی فرکانس اختصاصی سیدعاصف عبدالزهراء ، به عبری گفتم: «پادزهر و بزنید، یک ربع بعد، بزارید هدفمون کمی بخوابه... آرومش کنید موقتا...»
دلیل اینکه باید رضوان را آرام میکردیم، این بود که بدن او پس از سالها در زندان فوقامنیتی، به شدت ضعیف شده بود. انتقال ناگهانی از محیط کنترلشده زندان به محیط پرفشار عملیات اطلاعاتی و سفر در جاده نقب و تغییر فشارهای محیطی، امکان داشت ریسک سکته قلبی یا شوک عصبی را به همراه داشته باشد، و این را پیش از اعزام به تلآویو، متخصص پزشکی اداره، که مسئولیت آموزش پروتکلهای درمانی این عملیات را بر عهده داشت، در تهران تأکید کرده بود که این اقدام برای انتقال رضوان، الزامی و غیرقابلاغماض است. برای همین باید کمی رضوان را وارد خلسه میکردیم. دوز داروی تزریقشده به او، علاوه بر بیهوشی، نقش یک تثبیتکننده فشار خون را هم ایفا میکرد تا او سالم به مقصد برسد.
عاصف بدون اتلاف حتی یک ثانیه، بیحسی با دوز بالا و سپس لحظاتی بعد یک آرامبخش خفیف را به رگهای رضوان زد تا در مسیر بازگشت، هوشیاری کامل نداشته باشد.
لحظاتی که چشمان رضوان داشت بسته میشد تا یک استراحت موقت داشته باشد، عاصف به او گفت: «یه کم باید بخوابی رضوان. عاکف منتظرته...»
از روی فید عاصف دیدم که واکنش کوتاهی نشان داد و گوشه لبش با لبخندی کمرنگ باز شد. بعد چشمهایش را بست و خودش را به خواب موقتی سپرد.
مسیر طی شد و تیم عملیات به موقعیتی که از قبل برایشان تعیین شده بود رسیدند. بچهها منتظر ماندند تا من هم به آن موقعیت اضافه شوم اما به لحاظ امنیتی به صلاح نبود که به آنها اضافه شوم. چون حضورم، فقط ارزش هدف را بالا میبرد و اگر آن نقطه لو میرفت، همهچیز یکجا فرو میریخت. حضور من در کنارشان میتوانست همهچیز را به هم متصل کند و ما دقیقاً برای این زنده مانده بودیم که هیچچیز به هم متصل نشده بود.
وقتی به موقعیت رسیدند، قرار شد پس از میل مختصری شام، استراحت کنند. خانه امن جدید در جایی بود که دیده نمیشد، نه به این خاطر که دور بود بلکه چون هیچکس دنبالش در آنجا نمیگشت. ساختمانی فراموششده، خاموش و بیجلبتوجه. جایی که از بیرون چیزی جز سکوت نداشت، اما درونش برای چند ساعت میتوانست از بچههای من محافظت کند.
در آن مرحله، مهمترین اصل این بود که هیچ نقطهای به نقطه بعدی گره نخورد. اگر من به آن موقعیت میرفتم تمرکز ریسک از حالت پخششده خارج میشد و همهچیز در یک کانون جمع میشد و این همان چیزی بود که از ابتدا بنا داشتیم تا جایی که ممکن است، از آن پرهیز کنیم.
برای همین، بچهها طبق همان دستور اولیه وقتی به موقعیت امن رسیدند، در آنجا ثابت ماندند و من مسیر جداگانه خودم را حفظ کردم. ارتباط فقط در حد ضرورت برقرار میشد؛ کوتاه، کنترلشده و بدون هیچ جمله اضافی. در آن ساعات، هر تصمیم کوچک میتوانست وزن یک خطا را داشته باشد.
تصمیم گرفتم بیرون از قاب بمانم. نه به این خاطر که کار آنها تمام شده بود، بلکه چون مرحله بعدی، یعنی زمان خروج هنوز آغاز نشده بود. گاهی در چنین عملیاتهایی، نزدیک شدن به هم، خطرناکتر از درگیر شدن است. تیم من مشتاق دیدار من و رضوان پس از هفت سال بودند، اما اصراری نکردند چون هرکدام میدانستند که از آن لحظه به بعد، بقای ما مهمتر از مسائل عاطفی است.
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598