eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت شصت و ششم ناگهان چراغ‌های پشت آمپر خودرو با یک شوک شدید الکتریکی خاموش و روشن شدند. عقربه سرعت‌سنج روی ۱۴۵ کیلومتر قفل شد. پیام خطای سرخ‌رنگ روی صفحه ناوبری چشمک زد و سارونی پای راستش را با تمام قدرت روی پدال ترمز کوبید. پدال مثل یک قطعه سنگ جامد تکان نخورد؛ هیدرولیک ترمزها با دستور نرم‌افزاری کامپیوتر مرکزی به طور کامل مسدود شده بود. او با وحشت فرمان را کشید تا به شانه خاکی بزند، اما فرمان الکتریکی خودرو ناگهان با زاویه بیست درجه به سمت چپ، به سمت گاردریل فلزی حاشیه صخره‌های مشرف به دریا قفل شد و دیگر تکان نخورد. سارونی در آخرین ثانیه‌های زندگی‌اش، بوی مرگ را حس کرد؛ مرگی که نه از لوله تفنگ یک تک‌تیرانداز، بلکه از مدارها و چیپ‌های خودروی زرهی خودش بالا می‌آمد. لندکروزر با سرعت نزدیک به ۱۵۰ کیلومتر بر ساعت، مثل یک خمپاره فولادی دو تنی به گاردریل کوبیده شد و حفاظ‌های ضخیم فولادی را مثل شاخه خشک درخت شکافت و در میان تاریکی شب و صدای مهیب انفجار باک بنزین، از ارتفاع صخره به درون موج‌های سنگین مدیترانه سقوط کرد. اتاق عملیات در اضطراب بود که چه می‌شود. چراغ قرمز موقعیت خودروی سارونی روی نقشه مانیتور ناگهان خاکستری شد و به علامت اخطار سیگنال مفقود تغییر یافت. بلند شدم رفتم مقابل تخته وایت‌برد ایستادم و روی تصویر سارونی هم ضربدر قرمز زدم. عاموس: محبوس در انفرادی و منتظر تسویه بی‌صدای سیستم. کاتس: خفه شده در دژ هوشمند کارمل. سارونی: متلاشی در صخره‌های ساحلی. مثلث هفت سال پیش برای همیشه بسته شد. خون شهدای ما روی زمین نماند، و حتی یک سرنخ مستقیم از ما بر جای نماند؛ موساد در شوک یک خودخوری وحشتناک و کودتای ساختگی داخلی فرو رفته بود. دیگر فرصتی نداشتیم و آژیر ملایم رله اضطراری به صدا درآمده بود و رد جعلی طرابلس منقضی شده بود. فوری باسیدمحمد تماس گرفتم. وضعیت را تشریح کردم. سید با دفتر سیدعربی بزرگ و دیدبان انقلاب اسلامی در بیروت تماس گرفت. وضعیت اضطراری را تشریح کرد و وضعیت عملیات را هم تشریح کرد، دستور تخلیه صادر شد. رو به راشد و صلاح چرخیدم و با لحنی برنده و فوری دستور دادم: «عملیات بیروت تموم شد. راشد، سیستم‌های امحای حرارتی هاردها رو فعال کن. رضوان باید ظرف ده دقیقه داخل ون با پوشش کاروان تجاری به سمت گذرگاه مصنع حرکت کنه. عمار و عاصف، تمامی نودهای ارتباطی رو آتش بزن. ما پنج دقیقه دیگه برای همیشه از این زیرزمین خارج می‌شیم. مقصد بعدی: دمشق، و بعد پرواز به سمت خانه.» رضوان به سمت من آمد. بغض هفت‌ساله‌اش شکسته بود، اما در نگاهش نوری از آرامش نشسته بود. دست روی شانه‌اش گذاشتم و در حالی که مانیتورها یکی پس از دیگری در سیاهی فرو می‌رفتند، گفتم: «برادر، وقت برگشتنه. پرونده بسته شد.» به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و هفتم حالا وقت خروج بود. وقت جدا شدن تیمی که هفت سال با یک زخم مشترک و یک پرونده باز، مثل ارگان‌های یک بدن زیسته بودند. من وسط اتاق، در سیاهی موقتی که فقط با نور سرخ‌رنگ چراغ اضطراری بالای درب خروج روشن می‌شد، ایستاده بودم. کاپشن تیره و بی‌نشانم را محکم کردم. رضوان چند قدم آن‌طرف‌تر بود؛ با چشمانی که چروک‌های دور آن قصه هفت سال تاریکی، بازجویی‌های شبانه و سلول‌های انفرادی موساد را فریاد می‌زدند. عاصف کلت خود با صداخفه‌کن را داخل غلاف مخفی زیر کاپشنش کشید و جلوی من ایستاد. چهره‌اش مثل همیشه‌ مصمم بود، اما لحن صدایش حسابی تغییر کرده بود و بریده، کم‌حرف، و پر از اقدامات عملیاتی بود. گفتم: «عاصف... راه ما از این زیرزمین جدا می‌شه. مسیر وادی‌بقاع به دمشق رو باید تو و صلاح باز کنید...» صلاح جلو آمد. او که طولانی‌ترین شب‌های شیفت پایش الکترونیک و ردگیری سیگنال‌ها را دوش‌به‌دوش عمار گذرانده بود، دست عمار را در تاریکی فشرد. هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد. در کار ما، وقتی دست برادر را فشار می‌دهی، یعنی اگر در مسیر خروج تیر خوردم، برنگرد؛ پرونده نباید لو بره.» صلاح رو به من گفت: «حاج عاکف، ون حمل سبزیجات تجاری با پلاک جبل‌لبنان دم کوچه پشتی استقرار پیدا کرده. رضوان رو لای دیواره‌های کاذب انتهای ون جا می‌دیم. مدارک هویت جدیدش به اسم یک تاجر محلی اهل زحله کاملاً در سیستم ثبت احوال سوریه و لبنان رزونانس داره. اگر گذرگاه مصنع رد بشه، دمشق دیگه خط امنه. با بچه‌های دمشق هماهنگیم.» به رضوان نگاه کردم. نزدیکش شدم. دستم را روی شانه ناتوان اما استوارش گذاشتم. صدای رضوان می‌لرزید، اما نه از ترس. گفت: «عاکف... حبیب و سجاد نیستن که ببینن... هادی نیست...» ناراحت شدم. یاد رفیقان شهیدم افتادم و در حالی که نگاهش می‌کردم، گفتم: «هستن رضوان. تمام این سال‌ها و روزها، اونا روی همین صندلی‌ها کنار ما نشسته بودن. اونا بودن که ترمز ماشین سارونی رو قفل کردن، اونا بودن که کاتس رو در ویلاش حبس کردن. تو زنده برگشتی تا گواه این باشی که هیچ قطره خونی در شبکه اطلاعاتی ما بی‌جواب نمی‌مونه. حالا وقتشه بری خانه امن جدیدت. زن و بچه‌ات منتظرتن...» رضوان سری تکان داد. بغلش کردم. محکم سینه به سینه شدیم. طوری که خستگی‌مان در برود. عاصف زير بغل رضوان را گرفت. در آلومینیومی و سنگین انتهای راهرو با صدای جیرجیر خفه‌ای باز شد. عاصف، صلاح و رضوان، مثل سه سایه بی‌نام، در تاریکی مطلق کوچه ذوب شدند. در بسته شد. حالا فقط من مانده بودم، عمار و راشد. راشد قنداق سلاحش را روی دوش جابه‌جا کرد. او مأمور خروج سخت ما بود. کسی که اگر رد جعلی طرابلس می‌سوخت و پهپادهای هرمس ۴۵۰ به سقف این ساختار می‌رسیدند، باید با کور کردن گشتی‌های حریف، زمان می‌خرید تا ما بسوزیم و مدارک نسوزند. راشد به عمار گفت: «گذرگاه مرزی پایگاه حمیمیم سوریه یا خروج هوایی از فرودگاه رفیق حریری؟» عمار تبلت سخت‌افزاری امحاشده را داخل کیف فلزی ضدضربه قفل کرد و کابل متصل به باتری‌های لیتیومی را برید، گفت: «پوشش هوایی رفیق حریری صفر شده. موساد بعد از سقوط سارونی تمام پروازهای خروجی به مقصد نجف، بغداد و استانبول رو تحت پایش بیومتریک قرار داده. عاکف نباید از خطوط عادی عبور کنه. دشمن هنوز نمی‌دونه عاموس و کاتس چطور از داخل متلاشی شدن، اما شک و تردیدهای اون‌ها باعث شده تمام شبکه اسکن چهره فرودگاه بیروت مستقیم به سرورهای تل‌آویو متصل بشه. عاکف باید با تانکر سوخت ترانزیت از مسیر فرعی الهرمل وارد حومه حمص بشه و از اونجا با پرواز اختصاصی کارگو به تهران برگرده.»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت شصت و هشتم راشد سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: «پس من خط پوشش رو از پل اوضاع تا ابتدای اتوبان زهرانی می‌کشم تا اگر تیم‌های عملیات ویژه شین‌بت یا موساد خواستن بزنن به ضاحیه، با رد جعلی ردگیری فرکانسی درگیر بشن. عاکف... عمار... خداحافظ...» راشد هم رفت. اتاق زیرزمین حالا کاملاً خالی شده بود. فقط صدای جیزجیز خفیف یکی از قطعات داغ‌شده روی میز می‌آمد. من و عمار تنها ماندیم. عمار کت برزنتش را پوشید، فلش‌مموری حاوی آخرین اعترافات زئوی و کدهای ناوگان موساد را لای لایه داخلی یقه کت جا داد و گفت: «حاج عاکف، این فلش خدمت شما. مستقیم برسه به دست حاج‌کاظم. هیچ سریالی نباید روی خطوط مخابراتی منتقل بشه. موساد تا چند ساعت دیگه می‌فهمه که سقوط لندکروزر سارونی تصادف نبوده. وقتی بدنه ماشین از آب کشیده بشه و پچ نرم‌افزاری رو روی ECU پیدا کنن، طوفان شروع می‌شه. اونا تمام ایستگاه‌های استراق سمع در شرق مدیترانه رو روشن می‌کنند.» دست به جیب بردم. پاسپورت شبکه‌ای با هویت پوششی مهندس تجهیزات پزشکی پرواز حمص را کشیدم بیرون و نگاهش کردم. به عمار گفتم: «تو می‌ری قبرس؟» عمار لبخندی زد، گفت: «بله، دقیقا. من باید بپرم روی ایستگاه زمینی قبرس. آریل زئوی هنوز توی هتلش توی لاراناکا منتظر مدارک جدیدشه. اگر من خطش رو قطع کنم، از ترسش می‌ره سمت سفارت و کل سناریو لو می‌ره. من باید تا فردا صبح در بیروت بمونم و رد زئوی رو در سیستم‌های مهاجرتی اروپا طوری پاک کنم که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته.» لحظه‌ای سکوت بین ما کش آمد. خطر کار عمار کمتر از ماندن در خط مقدم نبود. اگر موساد خط قبرس را می‌زد، عمار در ضاحیه گیر می‌افتاد. دست چپم را روی شانه عمار گذاشتم. محکم فشار دادم، گفتم: «تو نباید بسوزی عمار. نقطه صفر هنوز به داده‌های تو نیاز داره.» عمار با صدایی آرام و پر از ایمان پاسخ داد: «کسی که توی سایه متولد شده، از تاریکی نمی‌ترسه عاکف. تو فقط رضوان و اسناد رو سالم به تهران برسون. جواب خانواده شهدای هفت سال پیش، توی اون کیف فلزیه.» عمار کلید امحای نهایی برق زیرزمین را زد. دو ساعت بعد... تانکر کهنه بنزین با پلاک معطل‌شده حمص، در میان جاده خاکی و کوهستانی الهرمل، نزدیک مرز سوریه می‌خزید. صدای ناله موتور دیزل در میان تپه‌ها می‌پیچید. باران تندی شروع به باریدن کرده بود و برف‌پاک‌کن‌های کهنه، گل و لای را روی شیشه جلو پهن می‌کردند. من روی صندلی شاگرد نشسته بودم. چفیه سیاهم را تا زیر چشمانم بالا کشیده بودم. دستم روی بدنه سرد کیف فلزی مدارک بود. از شیشه عقب، نگاهی به تاریکی انتهای جاده انداختم؛ جایی که ضاحیه و بیروت در میان مه و باران محو شده بودند. در ذهن من، تصویر سه ضربدر قرمز می‌درخشید. عاموس در سلول تاریکش، کاتس در ویلای مجللش، و سارونی در عمق آب‌های مدیترانه. تلفن ماهواره‌ای کوچک و تاشو در جیبم سه بار لرزید. بدون اینکه آن را باز کنم، از روی الگوی ویبره فهمیدم: «رضوان از مرز عبور کرد. مسیر دمشق امن است...» نفسم را آهسته بیرون دادم. تانکر از خط مرزی رد شد و وارد خاک سوریه شد. یک ساعت بعد، در تاریکی باند پرواز پایگاه نظامی، بدنه سیاه یک فروند هواپیمای ترابری یاس-۷۴ بدون هیچ چراغ روشنی منتظر بود. وقتی پا روی پله‌های آهنی هواپیما گذاشتم و درب هیدرولیک پشت سرم با صدای بلندی بسته شد، موتورهای توربوپراپ با ناله‌ای سنگین شروع به چرخیدن کردند. هواپیما کند شد، از روی باند کنده شد و تاریکی آسمان شام را شکافت. به سمت شرق؛ به سمت تهران. به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و نهم ساعت سه و نیم بامداد بود. فرودگاه امام خمینی در سکوتی سنگین و وزش بادهای پاییزی فرو رفته بود. وقتی پرواز نشست، جک‌های هیدرولیکی باز شدند و هوای خشک، سرد و آشنای تهران به صورتم خورد، ریه‌هایم بعد از یک سال دوباره طعم خاک وطن را چشید. پایین پله‌ها، یک دستگاه پژو پارس سفید با شیشه‌های ۱۰۰ درصد دودی منتظر بود. دیدم یک نفر از خودرو پیاده شد، دقت کردم، فهمیدم حاج کاظم است و راننده‌اش. از پله‌ها پایین رفتم و آغوشش را باز کرد: «خسته نباشی پسرم. بفرمایید بالا...» در عقب را باز کردم و سوار شدم، حاج کاظم نشست کنارم. پرده بین صندلی عقب و جلو را کشید و در تاریکی مطلق فرو رفتیم. گفت: «اول یک ایستگاه فرعی داریم.» چیزی نگفتم. کیف فلزی حاوی اسناد و هارد رمزگذاری‌شده بیروت را محکم بین پاهایم فشردم. داخل ماشین بوی عطر گل محمدی و چرم خنک می‌داد. بویی که انگار از دنیایی دیگر آمده بود. ماشین از گیت‌های حفاظتی چندلایه عبور کرد. تهران را از پشت شیشه دودی، زیر نور زرد و کم‌رمق تیرهای برق اتوبان داشتم می‌دیدم و داشتم جان تازه‌ای می‌گرفتم. در منطق نبردهای اطلاعاتی و امنیتی، افسری که زنده از دل آتش بیرون می‌آید، تا زمانی که تمام خطوط پشت سرش پاک نشده باشد، یک شبح نامرئی است. برای سیستم اداری و برای مردم و خانواده‌ام، یک سال پیش در جاده فرودگاه بغداد، در اصابت ترکش‌های هدفمند آمریکایی به همراه حاج قاسم و ابومهدی به شهادت رسیده بودم؛ برایم سنگ قبری نمادین در یکی از قطعه‌های بهشت‌زهرا درست شده بود و مادرم در آن یک سال هر عصر پنجشنبه روی آن سنگ آب و گلاب می‌ریخت. ماشین به سمت منطقه‌ای حفاظت‌شده در شمال غرب تهران پیچید. ساختمانی آجری در میان کاج‌های بلند که هیچ پلاک و نشانه‌ای نداشت، خانه امن و قرنطینه من قرار بود بشود. وقتی وارد پارکینگ شدیم، به یکی از طبقات منفی رفتیم. راننده ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. آنقدر فضا تاریک بود که صورت حاج کاظم را که در کنارم نشسته بود، نمی‌دیدم. حاجی گفت:  «پروتکل سطح یک اجرا شده عاکف. هیچ تلفن همراهی در شعاع پانصد متری روشن نیست. دوربین‌های شهری مسیر انتقال مادر با لوپ آفلاین جایگزین شدن. مادر فکر می‌کنه برای تحویل گرفتن برخی وسایل تفحص‌شده بغداد به دفتر ایثارگران داره میاد اول صبح. وقتی اومد، بیست دقیقه وقت دارید. نباید از خط زمان، مأموریت و وضعیت پرونده کلمه‌ای رد و بدل بشه. بعد از اون، مستقیم به اتاق قرنطینه ستاد منتقل می‌شی.» سرم را تکان دادم. قلبم که در بدترین کمین‌های بیروت با ضربان پنجاه در دقیقه می‌زد، حالا به دیواره سینه‌ام می‌کوبید. مادرم، همه زندگی‌ام را قرار بود ببینم. پایم را روی سنگ‌فرش خنک طبقه منفی گذاشتم. به سمت آسانسور حرکت کردیم با حاج کاظم. حاجی دکمه آسانسور را برای رفتن به طبقه پنجم فشرد. وقتی رسیدیم، در باز شد. وارد واحد شدیم. به اتاق رفتم و نشستم روی صندلی. دقایقی گذشت و به سرویس بهداشتی رفتم... مقابل آیینه ایستادم. چقدر عوض شده بودم. محاسنم بلند شده بود و چهره‌ام تغییر کرده بود. دست و صورتم را شستم. آمدم بیرون و روی مبل نشستم. ساعت ۷ و نیم صبح صدای زنگ واحد به صدا آمد. در باز شد، به سمت چپم نگاه کردم، مادرم را دیدم... مادرم یک لحظه مرا دید، اما نشناخت، سرش را پایین انداخت و از کنار در اتاق عبور کرد... بغضم شکست. اما فوری خودم را جمع کردم. صدا زدم، «حاج خانم، سلام. نرو وایسا ...» از اتاق زدم بیرون، مادرم ایستاده بود، حاج کاظم هم نزدیکش. مادرم برگشت نگاهم کرد. چادر مشکی‌اش را زیر چانه محکم گره زده بود، با دستانی استخوانی و لرزان که دانه‌های تسبیح شاه‌مقصود را یکی‌یکی رد می‌کرد، بدون توجه به من چیزی به حاج کاظم گفت و حاجی هم در پاسخش گفت: بفرمایید بنشینید روی صندلی. وقتی نشست، رفتم روبرویش ایستادم. دیدم بهت زده دارد نگاهم می‌کند.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت هفتاد نزدیکش، یکی از برادران حفاظت با احترام و فاصله‌ای استاندارد ایستاده بود تا سکوت و امنیت محیط حفظ شود. گرد پیری، چین‌های عمیقی بر صورتش نشانده بود؛ چین‌هایی که هر کدام سهم یک شب گریستن برای پسری بود که پیکرش در ظاهر برگشته بود، اما... ایستادم. زبانم قفل شده بود. تمام آموزش‌های بازجویی، فن بیان، حفظ خونسردی و کنترل زبان بدن، جلوی آن قامت خمیده مادرم فرو ریخت. حاج کاظم به آن برادر امنیتی‌مان اشاره زد بیرون برود. وقتی رفت، آهسته و به طوری که انگار می‌ترسیدم این تصویر شیشه‌ای با یک صدا بشکند، زمزمه کردم: «مادر... من و نشناختی؟ محسن هستم...» تسبیح از میان انگشتانش افتاد. سرش را آرام بالا آورد. چشم‌های کم‌سویش روی تاریکی چهره‌ام افتاد. چند ثانیه سکوت محض بود؛ سکوتی کشنده‌تر از صدای انفجار در اتاق‌های امنیتی. گفت: «صدات صدای محسن هست، اما چرا چهره‌ات انقدر تغییر کرده؟ تو واقعا محسن منی؟» حاج کاظم سری به نشانه تایید تکان داد... مادرم با ناتوانی از جا کنده شد. دست‌های لرزانش را جلو آورد و صورتم را بین دستانش گرفت. دستانش را بوییدم و بوسیدم. چشمانش هنوز در ناباوری میان خواب و بیداری می‌سوخت. زانو زدم. درست روبروی پاهایش، روی زمین نشستم. دست‌های چروکیده‌اش را روی شقیقه‌ها و صورتم کشید و تمام خون در رگ‌هایم را به جریان انداخت... صدایش مثل ناله‌ای که یکسال سال در گلو خفه شده بود، شکست:  «محسن...؟ واقعا تویی مادر...؟ یا دارم توی خواب می‌بینمت؟... گفتن شهید شدی... گفتن تکه‌ای از لباست هم نمونده... یه کفن بهم دادن و گفتن تویی...» به حاج کاظم نگاه کرد گفت: «پس اون قبر...؟» بغض سنگینی راه گلویم را بست. طبق پروتکل نباید می‌گفتم کجا بودم، نباید می‌گفتم این یکسال و اندی در کدام دخمه‌ها و زیرزمین‌ها برای بستن پرونده داشتم می‌جنگیدم، نباید می‌گفتم که هویت من حتی اکنون هم برای حفظ جان او باید مخفی بماند. دست‌های سرد و استخوانی‌اش را گرفتم و روی چشمانم گذاشتم. عطر چادرش مستم کرد. گفتم: «منم مادر... محسن هستم... زنده‌ام. حلالم کن که هر پنجشنبه با سنگ سرد حرف زدی... حلالم کن که پیرت کردم. حلالم کن که زندگیت و خراب کردم...» مادر سرم را در آغوش کشید. چادرش مثل سایه‌بانی امن روی سرم افتاد. اشک‌های داغش روی گردنم می‌چکید؛ گریه‌ای نه از جنس سوگ، بلکه از جنس حیاتی دوباره. شانه‌های نحیفش می‌لرزید اما دستش را پشت سرم محکم گرفته بود، انگار می‌ترسید اگر دست بردارد، دوباره ناپدید شوم. گریه می‌کرد و می‌گفت: «فدای غربتت بشم... فدای اون چشمات... می‌دونستم... قلب مادر دروغ نمیگه... هر وقت سر مزارت می‌نشستم، دلم گواهی می‌داد تنت زیر خاک نیست... چرا چشمات تغییر کرده؟ چرا گونه و بینی و صورتت انقدر تغییر کرده...» حاج کاظم که چشمانش خیس شده بود، نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت و آرام سر تکان داد: «پنج دقیقه تا پایان پنجره زمانی. حاج خانم، باید زودتر تمومش کنید. محسن باید بره قرنطینه.» به چشم‌های خیس و خسته مادرم نگاه کردم. دست‌هایش را بوسیدم. گفتم: «مادر... الهی دور سرت بگردم، من باید برم. هنوز کارم تموم نشده. هیچ‌کس نباید بدونه، میترا و حسنا و صائب و از طرف من ببوس... هیچ کسی نباید بفهمه من زنده‌ام. نه خاله، نه همسایه‌ها، نه فامیل. اگر بفهمن، کار خراب می‌شه. تا روزی که بهت بگم، من همون شهیدی هستم که ازم پیکری نموند... تو فقط برام دعا کن مادر. دعای تو همیشه من و نجات داده. برام نماز بخون. برام استغفار کن. من دیوونه‌ی تو هستم. قول می‌دم به زودی هم و بازم ببینیم. فقط کسی نفهمه.» مادر با چشمانی پر از اشک، اما این بار با همان صلابت مادرانه زن‌های باحیا و عفیف و غیور ایران، گوشه چادرش را روی صورتش کشید. اشک‌هایش را پاک کرد و با صدایی که استوار شده بود، گفت:  «برو مادر... برو به امان خدا و صاحب‌الزمان. دست مهدی فاطمه روی سرت. پسری که وقف این راه شده، مال مادرش نیست... مال این کشوره. فقط بدون، دیگه سر خاکت گریه نمی‌کنم؛ از امشب هر بار دلم تنگ شد، رو به قبله می‌شینم و برات آیةالکرسی می‌خونم تا از تو تاریکی‌ها سالم برگردی.» ایستادم. دوباره کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم و ماسکم را کشیدم روی صورتم. مادرم را با احترام بدرقه کردند. در بسته شد. دقایقی بعد، به پارکینک برگشتیم. کیف فلزی اسناد را برداشتم و سوار ماشین شدم. راننده دنده را جا زد، بدون هیچ حرفی گاز داد و خودرو به سمت طبقه چهارم خیابان پاستور شتاب گرفت. حالا نوبت تحویل بزرگ‌ترین محموله اطلاعاتی به قلب نظام بود. پایان یا حیدر مدد اللهم عجل لولیک الفرج
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598