eitaa logo
طنز و خاطرات جبهه
728 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1هزار ویدیو
7 فایل
تنها ره سعادت ایمان ،جهاد ،شهادت مهدی فاتحی @FDocohe
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
61.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ یادواره طلبه شهید محمدرضا سعیدی، از شهدای گردان عمار در عملیات تکمیلی کربلای 5
(بخش هفدهم) 11 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه خطر از بیخ گوششان گذشت به خاک‌ریز بعدی که رسیدیم، شروع کردیم به کندن سنگر. ناگهان متوجه شدم دو تا کلاه‌خود، یواشکی از آن‌طرف خاک‌ریز سرک می‌کشند. «عراقی‌اند؟» فریاد زدم: «ایرانی؟ عراقی؟» جواب نمی‌دهند و فقط سرک می‌کشند. داد می‌کشم: «بگید قیچی چاقو» باز هم ساکتند. فریاد زدم: «سَلّم نَفسک!» شروع کردند از خاک‌ریز بالا آمدن. تفنگ را نشانه گرفتم و داد زدم: «ِارمَوا اسلحتکم!» تنها هستم. «چرا جواب نمی‌دهند؟ چرا اسلحه را نمی‌اندازند؟» دوباره با تمام قدرت داد می‌کشم:«ِارمَوا اسلحتکم!» هیچ توجهی به من نمی‌کنند. فرصت، کم است. دیر بجنبم مرا می‌زنند و بقیه نیروها را از پشت غافلگیر می‌کنند. شروع می‌کنم به شلیک. «عجیب است! چرا در این فاصله یکی ـ دو متری، گلوله به آن‌ها نمی‌خورد و همین‌جوری از خاک‌ریز بالا می‌آیند؟» دقیق نشانه می‌گیرم و شلیک می‌کنم. گلوله‌ها به خاک‌ریز جلوی سرشان می‌خورد و جرقه می‌زند؛ اما انگارنه‌انگار! عجیب‌تر آنکه اصلاً به شلیک‌های من توجه نمی‌کنند. دیگر تمام‌قد روی خاک‌ریز بالای سرم هستند. دستشان اسلحه است. گلوله‌هایم تمام شد. فرصت تعویض خشاب نیست. نارنجک را از کمرم برداشتم و درحالی‌که انگشتم را داخل حلقه‌اش انداخته‌ام چشم می‌اندازم و دوروبرم دنبال جان‌پناه می‌گردم. برای آخرین بار فریاد می‌کشم: «گردان عمارید؟» دهانشان باز شد: «نه! گردان مقدادیم.» آب دهانم را قورت دادم. خدا رحم کرده بود. باعصبانیت گفتم: «آن‌طرف خاک‌ریز چه می‌کنید؟ اینجا گردان عمار است.» گفتند: «گم شده‌ایم و دنبال گردانمان می‌گردیم.» اصلاً نفهمیدند از چه خطری رسته‌اند؛ آمدند پشت خاک‌ریز و راهشان را کشیدند و رفتند. هر دم بَرَم به گریه پناه از فراق یار 12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه دوری از پیکر محمدرضا، سخت است. تا صبح به او فکر می‌کردم. آرزو می‌کنم اشتباه کرده باشیم و محمدرضا از جایش بلند شود و بیاید پیش ما. هوا روشن شد. حواسم است جایش را گم نکنم. مرتب دوربین را می‌گیرم و به پیکر محمدرضا نگاه می‌کنم. نگران خمپاره‌هایی هستم که اطرافش می‌خورد. هنوز مجروحان از خاک‌ریز خارج نشده‌اند و نوبت به تخلیه شهدا نرسیده است. نمی‌توانم بیشتر صبر کنم. ظهرنشده با رضا محسنی برانکاردی پیدا کردیم و رفتیم جنازه‌اش را سر کانال بردیم که دَم دست باشد؛ تا آن را ببرند یا موقع عقب رفتن، با خودمان ببریم. خبر شهادتش را به کهرام و بقیه دادم. کهرام، خیلی متأثر شد؛ اما خودش را نگهداشت. مجید خیری و مسعود شریفی، مجروح شده و عقب‌رفته‌اند. عجیب است! هرکس پشت سر من بوده، یا شهید شده یا مجروح! کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 72 (خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5) ادامه دارد ...
(بخش هجدهم) 12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه آه! از جفای دشمن و آه از فراق یار! دلم گرفته است. دارم می‌پُکم. مفاتیح را از جیبم درآوردم و مقداری دعا خواندم. برادر پیکامراد را دیدم و به سنگرش رفتم. از دیشب که جدا شده بودیم، تا حالا ندیده بودمش. باتعجب نگاهم کرد. شلوارِ شش‌جیب که پایم بود، پاره‌پاره شده است. ابروها، موهای صورت و جلوی سرم را آتش عقبه آرپی‌جی سوزانده و کِز داده است. دنبال جای ترکش است. گفتم: «بی‌خود نگرد؛ خبری نیست. شلوارم نمی‌دونم چرا این‌جوری پاره‌پوره شده. از اقبالم، هرچه تیر و ترکش بوده، شلوار رو پاره کرده و برده؛ ولی به خودم نخورده!» ادامه دادم: «تو دیشب چرا یک‌دفعه کپ کردی و نشستی؟» گفت: «توی سنگر، یک عراقی کمین کرده بود؛ هرکسی رو رد می‌شد، می‌زد. من نشستم ببینم چه خبره؛ شما رد شدید. تا خواست شما رو بزنه، امونش ندادم و با نارنجک خدمتش رسیدم.» مکث کرد و بعدش پرسید: «محمدرضا سعیدی چطوری شهید شد؟» سخت بود؛ ولی برایش تعریف کردم. بی‌انصاف، نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «چرا تو هنوز شهید نشدی؟» دیگر تاب نیاوردم؛ بغضم که انگار منتظر فرصتی بود، همچون پرنده‌ای قفس را شکست و پرواز کرد و درون سنگر شروع کردم به گریستن. از خودم بدم می‌آمد. شرمسار بودم. این‌همه می‌آمدم جبهه؛ شهادت که هیچ، دریغ از یک ترکش ریز! نکند خدا نظر رحمتش را از من برگرفته و قهر کرده! هر دم بَرَم به گریه پناه از فراق یار آه! از جفای دشمن و آه از فراق یار! نَشِگِفت! اگر شکسته شوم در غمش، که هست بارم چو کوه و روی چو کاه از فراق یار گریه‌ام که تمام شد، کمی سبک شدم. از خدا خواستم اگر لایق نیستم، حداقل زنده‌بودنم فایده‌ای داشته باشد. به نظرم پیکامراد از حرفی که زده بود، پشیمان شد. بلند شدم تا گشتی داخل خاک‌ریز بزنم. سمت راست خاک‌ریز، کانال پرورش ماهی قرار دارد. خاک‌ریز چون گِرد است، به آن نونی می‌گویند و دورتادورش سنگر است. سمت‌وسوی سنگرهای دیده‌بانی و تیربار و ادوات، به‌سوی بیرون خاک‌ریز است. با توجه به گرد بودن خاک‌ریز، نیروی مهاجم از هر طرف که بخواهد به آن نزدیک شود، در معرض دید و تیر مدافعان خاک‌ریز است. به دژی تسخیرناپذیر می‌ماند؛ ولی این دژ تسخیرناپذیر، دیشب به لطف خدا و شهامت و ایثار بچه‌ها فتح گردید. بیرون خاک‌ریز را که نگاه می‌کنم؛ تا چشم کار می‌کند، مواضع دشمن از قبیل دژ و خاک‌ریز و موانع ایذایی است و جایی از دشت را خالی پیدا نمی‌کنی. خاک‌ریزهای نونی، در امتداد هم هستند و با کانال به هم متصل شده‌اند. وسط خاک‌ریز، آب‌گرفتگی است و انبوهی از نی‌های بلند که در طول زمان رشد کرده‌اند، آبگیر را در برگرفته‌اند. می‌گویند یکی از بچه‌های خودی را که از عملیات چند شب قبل جامانده است، میان نی‌ها پیدا کرده‌اند. بنده خدا، این چند روز چه کشیده است! فکرش را بکن! چند روز گرسنه و تشنه بین عراقی‌ها گیر افتاده باشی و امیدت فقط به خدا باشد. در گشت‌وگذار، به خاک‌ریز قبلی که اکثر شهدا آنجا بودند، رسیدم. هنوز شهدا را تخلیه نکرده‌اند. صحنه عجیبی دیدم. شهیدی با بادگیر آبی که حفره بزرگی کنار سرش ایجاد شده بود. تفنگش را به جلو قراول کرده و لوله تفنگش به گونی سنگر گیر کرده و ایستاده شهید شده بود. یاد این گفته شهید بهشتی افتادم: «ما راست‌قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند.» هنوز پیکر محمدرضا سعیدی را نبرده‌اند. اللهم صل علی محمد و آل محمد ادامه دارد ...
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مناجات‌خوانی دیدی اومد همون فراری نگو که دیگه دوسم نداری 🔸 با نوای حاج محمود کریمی @defae_moghadas
🌸امام و آزادگان یکی از روزهای ماه رمضان بود. همه روزه بودیم و با اذان مغرب که از بلندگوهای نصب شده در اردوگاه به گوش رسید، همگی آماده شدیم که افطار کنیم. این اذان از رادیویی که خود عراقی‌ها کنترل می‌کردند، پخش می‌شد، اما برایمان خیلی آشنا بود. صدای مؤذن با حنجره ایرانی‌های متدین بیشتر جور می‌آمد تا یک عراقی. وقتی بلافاصله پس از تمام شدن اذان، صدای حضرت امام در اردوگاه طنین انداخت، تمام ذوق‌ها در لبخند‌های ناگهانی شکفت و اشک‌های شوق، گونه‌ها را در هم رساند. سربازان عراقی که تازه متوجه شده بودند موج رادیو را اشتباه گرفته‌اند، خیلی سریع رادیو را خاموش کردند. @mfdocohe🌸
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره ای طنز از واحد تخریب در زمان دفاع مقدس @mfdocohe🌸
🌹؛🌴🌹 🌴؛🌹 🌹 جنایت در خرمشهر / ۶۸ از زبان افسران حاضر در خرمشهر ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ 🔸 سرقت خودروها از خرمشهر سرهنگ دوم منیر مروان العبیدی سرهنگ عمر در مورد ملاقات اخیَرشان با عدی، گفتند که ایشان گفته‌اند به منطقه بروید و با فرماندهان دلایل کاهش ارسال کالاها را بررسی کنید. ایشان خواستار خودروها و طلای بیشتری هستند. سرهنگ سامر برخاست و گفت جناب سرهنگ جمع آوری غنائم کاهش نیافته است. اما افراد رذلی پیدا می‌شوند که برای ما مزاحمت ایجاد می‌کنند. ما نامه های رسمی و محرمانه ای در این باره صادر کرده ایم. اما برخی فقط زبان اعدام را می فهمند. سرهنگ عمر گفت بسیار خوب اعدام کنید. حداقل سه نفر را اعدام کنید تا درس عبرتی برای کسانی باشد که غنایم آنها را وسوسه می کند. جناب عدی از اینکه ملاحظه می‌کنند روزانه تنها ۲۰ دستگاه خودرو وارد بغداد می شود ناراحت هستند. نظر ایشان حدود ۱۰۰ دستگاه در روز است. سرهنگ سامر گفت: جناب سرهنگ چرا برای مجازات سرهنگ رمزی اقدامی نمی شود. به ویژه که ایشان به سمبل عزت و شرف عراق جناب عدی تعدی کرده‌اند. او به سربازان میگوید ایشان خودروها و تجهیزات و دستگاه ها را سرقت کرده است. بعد از لحظه ای سکوت، سرهنگ عمر گفت: والله بد فکری نیست. با جناب عدی صدام حسین تماس خواهم گرفت و او را در جریان امر خواهم گذاشت. سرهنگ عمر بعد از یک مکالمه تلفنی لبخندی زد و گفت: جناب سرهنگ سامر جناب عدی در جریان امر قرار گرفتند و در این باره دستورات لازم را صادر خواهند کرد. بعد از دو روز بحث و مناقشه میان فرماندهان بر سر موضوع برخورد با سرهنگ رمزی، جریان امر به وزارت دفاع کشیده شد و سرانجام فرمانده تیپ یکم تکاور بدون محاکمه نظامی محکوم به اعدام شد. یکی از افراد در حضور جمعیتی که برای مشاهده مراسم اعدام گرد آمده بودند حاضر شد و گفت: ای سربازان غیرتمند و ای افسران شجاع، شخص خائنی که در مقابل شماست، مرتکب چندین جنایت شده است که عبارت اند از: ۱- اهانت به شخصیت جناب وزیر دفاع و متهم کردن ایشان به سرقت. ۲- تعرض به شخصیت جناب عدی فرزند حضرت رئیس جمهور محبوب، بنیانگذار عراق و حامی عزت و شرف کشور و فرمانده کل، صدام حسين. - توهین به فرماندهان عراق و متهم کردن آنها به دزدی. ۴- سرقت بیش از ۵۰ دستگاه کولر. با توجه به این مسائل دادگاه نظامی در جلسه ۴/۵/۱۹۸۱ خود حکم اعدام این افسر را همراه با تنزیل درجه او به ستوانی و قطع کلیه حقوق اداری وی و ثبت نام او در فهرست خائنان عراق صادر کرد. ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ پایان لا حول و لا قوه الا بالله
سلام طاعات و عبادات دوستان قبول پروردگار از فردا شب داستان زندگی آزاده عزیز، مهدی لندرودی را در کانال طنز و خاطرات جبهه تقدیم دوستان می کنیم این خاطرات زیبا و خواندنی از کتاب باغ ملکوت انتخاب شد و در ادامه به بخش های عملیاتی و اسارت و جریان های متفاوت در عراق خواهیم رسید @mfdocohe🌸
تو جبهه ماه رمضون یه حال‌وهوای خاص خودش رو داشت، ولی نه از اون جنس که آدم فکر کنه همه روزه بودن و سفره‌های افطار مفصل پهن بوده. نه، خیلی وقت‌ها به‌خاطر مسافر بودن، روزه‌داری پررنگ نبود… اما یه چیز خیلی زنده بود اونم قرآن‌خوانی و دعا و ذکر و نماز.
اردوگاه کارون، 9 اسفند 1365 (قبل از عملیات تکمیلی کربلای 5)، دسته کربلا؛ شهید محمدرضا سعیدی
(بخش نوزدهم) 12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه آخرین وداع هم‌زمان با ما، قرار بود «خاک‌ریز ۱۰۰۰» هم که سمت چپ ما بود، تصرف شود. فهمیدم چرا آن‌قدر تأکید می‌کردند ما سمت چپ نرویم؛ چون ممکن بود با نیروهای خودی درگیر شویم. یاد دیشب افتادم که دو نفر از نیروهای گردان مقداد، اشتباهی سر از خاک‌ریز ما درآورده و اگر لطف خدا نبود، به دست من نفله می‌شدند. بچه‌ها توانسته بودند، نزدیک صبح به خاک‌ریز ۱۰۰۰ برسند؛ اما نتوانسته بودند آن را حفظ کنند. بعدازظهر تعدادی نیرو از گردان علی‌اصغر لشکر سیدالشهدا آمدند. قرار است زرهی لشکر۴۱ ثارالله (ع) در کنار کانال پرورش ماهی پیشروی کند. با آمدن سه تانک، حمله شروع شد. دو تانک، جلو و یک تانک هم عقب ایستاده و آن‌ها را حمایت می‌کرد. عراقی‌ها از دیدن تانک‌های ایرانی، غافل‌گیر شدند. آن‌چنان ترسیده‌اند که ما رفته‌ایم روی خاک‌ریز و با پیشروی تانک‌ها تکبیر می‌گوییم و عراقی‌ها قایم شده و جرئت ندارند به سمت ما شلیک کنند. آرپی‌جی‌زن عراقی پرید این‌طرف خاک‌ریز، و دستپاچه یک موشک طرف تانک شلیک کرد که به خطا رفت. نیروهای گردان علی‌اصغر، همراه تعدادی از بچه‌های گردان ما، پشت تانک‌ها حرکت کردند و خود را به خاک‌ریز نونی سوم رساندند و مواضع عراقی‌ها را گرفتند. با خودم گفتم: خاک‌ریز را توی روز روشن با سه تا تانک چقدر راحت و با کمترین تلفات گرفتند؛ درحالی‌که ما برای گرفتن هر خاک‌ریز، تعداد زیادی نیروی پیاده را فدا می‌کنیم! عصر که شد، دستور تعویض نیرو دادند. باید برگردیم. برای اینکه دست‌خالی نباشم، یک قبضه آرپی‌جی و یک کلاش اضافی هم برداشته‌ام. برادر تاج‌بخش که از بچه‌های پایگاه شهید بهشتی است، مضطرب بین سنگرها را وارسی می‌کند. مرتب اسم رفیقش امیر رفیعی را می‌برد و می‌گوید: «بچه‌ها! تو را به خدا جنازه‌اش را پیدا کنید. تازه عروسی کرده؛ زنش حامله است. جنازه‌اش جا نَمونه.» امیدوارم که محمدرضا را برده باشند. وقتی به خاک‌ریز قبلی رسیدیم، دیدیم هنوز شهدا را عقب نبرده‌اند. به او که رسیدم، نتوانستم از کنارش بگذرم. سلاح‌های اضافی را انداختم و به کمک بچه‌ها برانکارد محمدرضا را برداشتیم تا بیاوریم عقب. به انتهای خاک‌ریز رسیدیم؛ سر همان کانالی که دیشب از آنجا وارد خاک‌ریز شدیم. نمی‌دانستیم دیده‌بان عراقی روی اینجا دید دارد. تا بچه‌ها را دید، شروع کرد به زدن خمپاره. فضای باز است و جان‌پناهی نیست. ناگهان، یک خمپاره 120 جلوی‌مان خورد. ترکش‌ها وزوزکنان از کنارمان رد شد. چند نفر مثل برگ خزان روی زمین ریختند. سرعت گرفتیم. با برانکارد شروع به دویدن کردیم، تا از آن نقطه زودتر عبور کنیم. به کانال که رسیدیم، دو نفری که سمت چپ برانکارد را گرفته بودند، پریدند داخل کانال. تعادل برانکارد به هم خورد و چپه شد و پیکر محمدرضا افتاد داخل کانال. خمپاره، پشت سر هم می‌آید. برانکارد را لب کانال گذاشتیم، تا پیکر محمدرضا را برداریم و بگذاریم داخلش که برادر نبی‌لو سررسید. = دارید چی کار می‌کنید؟ ـ جنازه را برمی‌داریم. به پشت سرمان اشاره می‌کند و باناراحتی می‌گوید: «اینجا مجروح افتاده؛ اون وقت شما شهید می‌برید عقب؟» به پشت سرم نگاه می‌کنم. چند تا از بچه‌ها افتاده‌اند. معاون فرمانده گروهان برادر ابوالفضل پناه، به کانال تکیه داده و مظلومانه نگاهمان می‌کند. بعداً فهمیدم همان‌جا قطع نخاع شده و نمی‌توانسته حرکت کند. برانکارد را می‌گیرند تا مجروحان را ببرند. می‌خواهیم جنازه را با دست برداریم و ببریم که بافریاد می‌گوید: «اینجا معطل نکنید! زیر آتیش خمپاره است.» نگذاشت جنازه را برداریم. مجبور می‌شویم راه بیفتیم. با نگاهی به محمدرضا که مظلومانه در کانال آرمیده، آخرین وداع را با او می‌کنم. گفتم: «رسمش نیست رفیق! اگر دست ما را نمی‌گیری با خودت ببری، چرا لایق نمی‌دانی تو را با خودمان ببریم؟» من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او/گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون/پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 78 (خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5) ادامه دارد ...