(بخش نوزدهم)
12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
آخرین وداع
همزمان با ما، قرار بود «خاکریز ۱۰۰۰» هم که سمت چپ ما بود، تصرف شود.
فهمیدم چرا آنقدر تأکید میکردند ما سمت چپ نرویم؛ چون ممکن بود با نیروهای خودی درگیر شویم.
یاد دیشب افتادم که دو نفر از نیروهای گردان مقداد، اشتباهی سر از خاکریز ما درآورده و اگر لطف خدا نبود، به دست من نفله میشدند.
بچهها توانسته بودند، نزدیک صبح به خاکریز ۱۰۰۰ برسند؛ اما نتوانسته بودند آن را حفظ کنند.
بعدازظهر تعدادی نیرو از گردان علیاصغر لشکر سیدالشهدا آمدند.
قرار است زرهی لشکر۴۱ ثارالله (ع) در کنار کانال پرورش ماهی پیشروی کند.
با آمدن سه تانک، حمله شروع شد.
دو تانک، جلو و یک تانک هم عقب ایستاده و آنها را حمایت میکرد.
عراقیها از دیدن تانکهای ایرانی، غافلگیر شدند.
آنچنان ترسیدهاند که ما رفتهایم روی خاکریز و با پیشروی تانکها تکبیر میگوییم و عراقیها قایم شده و جرئت ندارند به سمت ما شلیک کنند.
آرپیجیزن عراقی پرید اینطرف خاکریز، و دستپاچه یک موشک طرف تانک شلیک کرد که به خطا رفت.
نیروهای گردان علیاصغر، همراه تعدادی از بچههای گردان ما، پشت تانکها حرکت کردند و خود را به خاکریز نونی سوم رساندند و مواضع عراقیها را گرفتند.
با خودم گفتم: خاکریز را توی روز روشن با سه تا تانک چقدر راحت و با کمترین تلفات گرفتند؛ درحالیکه ما برای گرفتن هر خاکریز، تعداد زیادی نیروی پیاده را فدا میکنیم!
عصر که شد، دستور تعویض نیرو دادند.
باید برگردیم.
برای اینکه دستخالی نباشم، یک قبضه آرپیجی و یک کلاش اضافی هم برداشتهام.
برادر تاجبخش که از بچههای پایگاه شهید بهشتی است، مضطرب بین سنگرها را وارسی میکند.
مرتب اسم رفیقش امیر رفیعی را میبرد و میگوید: «بچهها! تو را به خدا جنازهاش را پیدا کنید.
تازه عروسی کرده؛ زنش حامله است.
جنازهاش جا نَمونه.»
امیدوارم که محمدرضا را برده باشند.
وقتی به خاکریز قبلی رسیدیم، دیدیم هنوز شهدا را عقب نبردهاند.
به او که رسیدم، نتوانستم از کنارش بگذرم.
سلاحهای اضافی را انداختم و به کمک بچهها برانکارد محمدرضا را برداشتیم تا بیاوریم عقب.
به انتهای خاکریز رسیدیم؛ سر همان کانالی که دیشب از آنجا وارد خاکریز شدیم.
نمیدانستیم دیدهبان عراقی روی اینجا دید دارد.
تا بچهها را دید، شروع کرد به زدن خمپاره.
فضای باز است و جانپناهی نیست.
ناگهان، یک خمپاره 120 جلویمان خورد.
ترکشها وزوزکنان از کنارمان رد شد.
چند نفر مثل برگ خزان روی زمین ریختند.
سرعت گرفتیم.
با برانکارد شروع به دویدن کردیم، تا از آن نقطه زودتر عبور کنیم.
به کانال که رسیدیم، دو نفری که سمت چپ برانکارد را گرفته بودند، پریدند داخل کانال.
تعادل برانکارد به هم خورد و چپه شد و پیکر محمدرضا افتاد داخل کانال.
خمپاره، پشت سر هم میآید.
برانکارد را لب کانال گذاشتیم، تا پیکر محمدرضا را برداریم و بگذاریم داخلش که برادر نبیلو سررسید.
= دارید چی کار میکنید؟
ـ جنازه را برمیداریم.
به پشت سرمان اشاره میکند و باناراحتی میگوید: «اینجا مجروح افتاده؛ اون وقت شما شهید میبرید عقب؟»
به پشت سرم نگاه میکنم.
چند تا از بچهها افتادهاند.
معاون فرمانده گروهان برادر ابوالفضل پناه، به کانال تکیه داده و مظلومانه نگاهمان میکند.
بعداً فهمیدم همانجا قطع نخاع شده و نمیتوانسته حرکت کند.
برانکارد را میگیرند تا مجروحان را ببرند.
میخواهیم جنازه را با دست برداریم و ببریم که بافریاد میگوید: «اینجا معطل نکنید! زیر آتیش خمپاره است.»
نگذاشت جنازه را برداریم.
مجبور میشویم راه بیفتیم.
با نگاهی به محمدرضا که مظلومانه در کانال آرمیده، آخرین وداع را با او میکنم.
گفتم: «رسمش نیست رفیق! اگر دست ما را نمیگیری با خودت ببری، چرا لایق نمیدانی تو را با خودمان ببریم؟»
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او/گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون/پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 78
(خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5)
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
(بخش بیستم)
12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
روزم چو هفته، هفته چو ماه از فراق یار
نگذاشتند جنازه محمدرضا سعیدی را برداریم.
مجبور میشویم راه بیفتیم.
صد متری که عقب رفتیم، ایستادیم.
دوباره یکی شدیم که برویم محمدرضا را بیاوریم.
هنوز دیر نشده است.
راه که افتادیم، یکی از فرماندهها ما را دید.
=کجا میرید؟
ـ جنازه دوستمون افتاده؛ میریم بیاریمش.
= لازم نیست؛ الآن ماشین رفت بیاردشون.
در همان حین که اصرار میکنیم، یک وانت که پشتش شهداست، از کنارمان رد میشود.
جنازه شهدا را باعجله روی هم ریختهاند، ببرند عقب.
ما که داریم برمیگردیم؛ اما صحنه بدی است و روحیه نیروهایی را که جلو میروند، خراب میکند.
مخصوصاً سر همان شهیدی که ایستاده شهید شده بود، به لبه وانت آویزان است و با هر تکان، لنگر میاندازد و مغزش هم قلفتی روی سپر وانت افتاده است.
به وانت اشاره میکند و میگوید: «بفرمایید این هم از شهدا.»
یاد طلائیه افتادم که موقع عقب رفتن نگذاشتند برویم جنازه عبدالحمید را بیاوریم؛ الحمدلله جنازهاش جا نماند.
میرویم مقرّ شهید چمران، و بعدش به اردوگاه کارون.
اردوگاه کارون، دیگر مثل قبل نیست.
دیگر قبل از اذان صبح، از همهمه مناجات پرندگان عاشق خبری نیست.
هرکسی عزیزی را از دست داده و گوشهگوشه اردوگاه خاطرهای را زنده میکند.
کمکم خبرها میرسد.
از بچههای بسیج مسجد علی بن ابیطالب (ع) مجید خیری از ناحیه پا، و مسعود شریفی از گردن، مجروح شدهاند.
امیر رفیعی، رفیقِ برادر تاجبخش هم همان اوّل کار، مجروح شده بود؛ نه شهید.
از برادر شهباز قمی، همان آرپیجیزنی که سر کوتاه کردن ریش عذرخواهی کرده بود، خبری نبود؛ احتمالاً مجروح شده است.
بااینکه گردان تلفات داده و ناقص شده، ولی هنوز توان عملیاتی دارد.
منتظریم مشخص شود چه تصمیمی برای ما میگیرند.
تا آن دو هفته ماه ز من دور شد، شدست/روزم چو هفته، هفته چو ماه از فراق یار
اللهم صل علی محمد و آل محمد
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#چهلمین_سالگرد_فرمانده
بسم الله گفتید
✅⬅️ #بسم_الله_بگید
روایت علی زاکانی از فرمانده اش
🔸سردار شهید حاج عبدالله نوریان
فرمانده تخریب و مهندسی رزمی لشگر10
شهادت 4 اسفند 1364 فاو
@alvaresinchannel
🌸 بند ۳ قطعنامه
و آسایشگاه ۳
حاج صادق مهماندوست
┄═❁❁═┄
پس از صدور قطعنامه ۵۹۸ توسط سازمان ملل ، که به آتش بس و پایان جنگ ۸ ساله عراق علیه ایران انجامید .
بند ۳ آن قطعنامه ، برای بچه های اردوگاه ، بیشتر مورد توجه قرار گرفت ، چون در بند « ۳ » ، به بحث شیرین !! تبادل اسرا پرداخته شده بود .
اما جالب اینکه در مقابل هر آسایشگاه هم بندهایی از طناب یا سیم برق مستهلک بسته شده بود تا بچه ها ، لباس های شسته خود را روی آن آویزان کنند و از آنجا که بند رخت آسایشگاه ۳بدلیل کهنه گی ، زود به زود پاره می شد و لباس های شسته شده بچه ها به روی زمین می ریخت
کار بچه ها را زیاد می کرد و باید با آن وضعیت کم آبی اردوگاه ، دوباره لباس ها را آب می کشیدند!! و بچه ها این بند را با بند ۳ قطعنامه در کنار هم در مقام مقایسه قرار داده بودند چون تا در بند سه مذاکرات هم می خواستند به نتیجه برسند، مذاکرات شکست می خورد و نتیجه نمی داد
و بچه ها اینطور به هم می گفتندکه بند ۳ بدلیل فرسودگی قابلیت اجرا و استفاده ندارد و هر وقت که مذاکرات دو کشور ایران و عراق در این خصوص به بن بست می رسید ، می گفتند ، نگفتیم بند 3 پاره شد ، پس تبادل بی تبادل ، دنبال بند دیگری بگردیم !
@mfdocohe🌸
🌸ستون پنجم
رفتیم کنار آب، دست و رویمان را شستیم و با آقا موسی مشغول گپ زدن شدیم.
- «بابا، این دیگر چه عملیاتی است؟ والله که ما خستهایم. چرا از گردانهای دیگر استفاده نمیکنند؟»
ناگهان صدای گلنگدن همه را میخکوب کرد.
- «ایست!»
دو پیرمرد مسلح، اسلحههایشان را به سمت ما نشانه گرفته بودند. راستش، زهرهترک شدم—لحظهای تصور کردم که حالا است که ماشه را میکشند.
- «بابا، ما ایرانی هستیم… شلیک نکنید!»
یکی از آنها گفت: «شما اینجا چهکار میکنید؟ ستون پنجم نباشید؟»
- «نه، حاجآقا! به خدا ما هیچ ستونی نیستیم.»
آنها تا دم چادرهایمان آمدند و وقتی فهمیدند که خودی هستیم، اسلحهها را پایین آوردند.
@mfdocohe🌸
www.tebyan.net/SoundGallery4-tarkeshhaye_velghard.mp3_95333.mp3
زمان:
حجم:
975.1K
📚 #کتاب_صوتی
3⃣ قسمت سوم
🔹 ... گودزیلای عراقی 😍
🎙با صدای : محمدرضا سرشار
﴿گوینده قصه ظهر جمعه﴾
#ترکشهای_ولگرد
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۱
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ آسمان روشن از مهتاب بود و ابرهای اسفندماه در این نور لطفی دیگر داشتند. از مجلس دعای کمیل بیرون آمده بودیم؛ دیگر خبری از سوز زمستان نبود. سوار اتوبوس شدیم. من بودم و حبیب. گفت:
«راستی مهدی، بالاخره میآیی اردوی عید یا نه؟»
دلم لرزید. گفتم: «آمدن که آره، اما نمیدانم با چه کلکی از خانه بزنم به چاک.»
حبیب لحظهای به فکر فرو رفت. بعد از دعای کمیل، چقدر روحانی به نظر میرسید! گفت: «من پیاده میشوم، فردا توی انجمن میبینمت.» و مرا با خیال رفتن به اردوی تفریحی-نظامی عید تنها گذاشت.
اولین اعزام
اولین بار که لباس فرم و پوتین پوشیدم، خودم را شبیه رزمندهها دیدم. دل توی دلم نبود. یک هفته تمام دویدیم و تمرین کردیم؛ هفتهای که خیلی زود گذشت. از آن پس، لحظهای از فکر جبهه رفتن غافل نشدم، مخصوصاً وقتی بچهها یکی یکی اعزام میشدند. فقط من مانده بودم. تابستان که از راه رسید، دیگر جای درنگ نبود، اما امکان رفتن از طریق بسیج هم نبود؛ یعنی خانواده اجازه نمیدادند. ناگهان ذهنم روشن شد؛ هلال احمر!
دومین اعزام
اوایل سال ۱۳۶۴ بود. تا آن زمان درسهایم را خوانده بودم و با هلال احمر هم همکاری داشتم. همان سال، پس از پایان تحصیل، آهنگ رفتن ساز کردم، به بهانه خدمت در روستاها. همراه با علی زارعپور، حاجی نوری، حسن طیار و مسعود حاجبی راه افتادیم. سوار قطار شدیم و طعم بدرقهای صمیمانه را چشیدیم. هنگام بدرقه، جمعی از مدیران و دبیران حضور داشتند. قطار آهسته حرکت کرد و ما را از زادگاهمان دور کرد.
دو نفر از رزمندگان به کوپهی ما آمدند. یکی از آنها آقای ملتجایی بود، اسیری که آزاد شده بود. هفت نفری نشستیم به گفتوگو و از هر دری سخن گفتیم. در ایستگاه راهآهن تهران، با ارائه حکم، بلیت تهیه کردیم. ماه رمضان بود و با آنکه مسافر بودیم، ملاحظۀ خوردن و نوشیدن را میکردیم. من و علی در تهران مانده بودیم و بچهها برای زیارت به قم رفتند.
عصر سوار شدیم. بین راه، علی که از خاطرات جبهه میگفت، من رایحهی جبهه را حس میکردم و خود را در صف رزمندگان میدیدم، آنان که برای دفاع از شرف و فضیلت پیش میروند…
در یکی از عملیاتها، در حال گریز بودم که پایم به سنگی خورد و محکم زمین خوردم. درست همان لحظه خمپارهای کنارم اصابت کرد و منفجر شد. از موج در امان ماندم و تنها چند ترکش خوردم. اگر زمین نخورده بودم، حتماً شهید شده بودم.
چشمم میسوخت. علی گفت: «ساکها را بردارید.» پرسیدم: «کجا میرویم؟»
با خونسردی جواب داد: «گردان امام حسین.»
پشتم لرزید. این ماییم که به گردان امام حسین میپیوندیم تا کنار او بجنگیم؟! شب… باد بیرون… چراغ خوراکپزی درون چادر… و گرمای چهلوپنج درجه! فردای آن روز هر شش نفرمان موهایمان را از ته تراشیدیم. مدتی ما را «شش کچل» میگفتند!
چند روزی گذشت تا اینکه ناگهان موتورسواری دم در چادر سبز شد و گفت: «بیایید ستاد، آقای کبیری کارتان دارد.» به سرعت خودمان را رساندیم. برادر کبیری بیمقدمه گفت: «شما اخراجید.» و ادامه داد: «چرا خودسرانه گردان تشکیل دادهاید؟» تا بیاییم بفهمیم قضیه چیست، به هر کدام لیوانی شربت خنک دادند!
قرار شد به گردان مالک اشتر برویم. آموزش آنجا سخت و طاقتفرسا بود. روزها، شبها، شوخیها، آموزشها و دعای کمیل سپری میشد. یک شب ما را برای پیادهروی بردند. همه تشنه، خسته، خوابآلود بودیم.
مدتی بعد، ما را به سد دز بردند؛ کنار سد، تپهای بلند بود که آنجا چادر زدیم. آموزش شنا، تمرینات سخت و شبهایی که تا صبح در آب میماندیم، بخشی از روزهای ما بود. غذایمان بیشتر ماست و نان خردشده با کشمش بود. این آموزش حدود بیستوهشت روز طول کشید تا اینکه روزی گفتند: «بساطتان را جمع کنید. داریم به دزفول میرویم.»
در مسیر، از روستایی عبور کردیم و به بچههای روستا بیسکویت و شکلات دادیم. رسیدیم به ایستگاه صلواتی از آنجا به گردان رفتیم و چند روز استراحت کردیم روزی که اسلحه و کوله پشتی و ظرف آب تحویل گرفتیم به خودمان گفتیم که انگار بوی عملیات میآید.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت
لا حول و لا قوه الا بالله
(بخش بیست و یکم)
اسفند ۱۳۶۵ ـ اردوگاه کارون
مستی حلال
در بهشتهای پُرنعمت،
جامی از نوشیدنی زلال و پاک، گرداگردشان میگردانند؛
نوشیدنی سپید و لذتبخش برای نوشندگان؛
نه در آن، مایه فساد است و نه از آن، مست و بیهوش میشوند.
(سوره صافات، آیات 43 ـ 47)
یکیشان چاق بود و یکی لاغرتر؛ البته مثل شخصیت چاق و لاغر تلویزیون نبودند.
باهم رفیق بودند و همیشه همراه.
آنکه چاق بود، تکهکلامی داشت: «خوبی؟ تو رو به خدا بَرِدَر (برادر).»
اوّلینباری که او را را دیدیم، فکر کردیم چرا بهجای احوالپرسی، التماس میکند؟ نگو ما را سر کار گذاشته است.
شب عملیات تکمیلی کربلای5، با دسته جلو آمدند؛ ولی موقع درگیری، تا صبح آنها را ندیدم!
بعد از عملیات، معلوم شد رفیق لاغر، همان اوّل کار مجروح شده و بردنش عقب؛
اما ناپدید شدن رفیق چاق، حکایتی داشت که بعد از عملیات در اردوگاه کارون برای ما تعریف کرد.
ازآنجاکه رفتن گردان عمار برای عملیات، ناگهانی و بدون برنامهریزی بود، در قرارگاه تاکتیکی چمران، برای شام تن ماهی دادند تا سریع بخوریم و برویم عملیات.
قاعده شب عملیات، این است که به نیروها برای اینکه توان داشته باشند، چلومرغ گرم بدهند.
اصلاً کنسرو نمیدهند؛ چون ممکن است به مزاج افراد سازگار نباشد و وسط عملیات کار دستشان دهد؛ ولی چون عملیات بدون برنامه قبلی به گردان خورده بود، کاری نمیشد کرد.
اشکال دیگر تن ماهی، این است که تشنگی شدیدی عارض میکند.
دوستان باتجربه برای اینکه شکمشان خالی نباشد و درضمن، گرفتار عوارض تن ماهی نشوند، به حداقل اکتفا کرده و سه چهارنفری یک تن ماهی را با نان خشک خوردند.
دوران جنگ، تن ماهی در شهرها خیلی نایاب بود و فقط در جبهه، آن هم در خط مقدم پیدا میشد.
این بنده خدای رفیق چاق هم که چشمش به تن ماهی مفت افتاده بود، یکتنه تو گوش دو سه تا تن ماهی زده بود!
خودش تعریف میکرد: «وسط عملیات، از تشنگی داشتم هلاک میشدم.
خواستم از قمقمهام آب بخورم، دیدم افتاده.
دستبهدامن بچهها شدم؛ ولی هیچکس نمیتونست توی درگیری، قمقمهاش رو در بیاوره و به من آب بده.
وقتیکه خاکریز نونی رو گرفتیم، معاون دسته برادر احمد دهقانی را دیدم؛ بهش گفتم به من آب بده؛ دارم از تشنگی میمیرم.
دهقانی گفت: «قمقمه رو بدجوری نخپیچ کردهام؛ تازه تا وقتی برامون آب نیارن، دست به قمقمه نمیزنم.»
من گفتم: هر جوری شده، به من آب برسون.
چند دقیقه بعد، دهقانی برگشت و یک قمقمه بغلم انداخت و گفت: «بیا این هم آب.»
توی تاریکی، قمقمه رو دستمالی کردم و فهمیدم عراقیه.
به دهقانی گفتم: اینکه عراقیه! ممکنه مسموم باشه!
دهقانی گفت: «خیالت راحت! از کمر یک جنازه باز کردم؛ نیمخورده بود، مسموم نیست.»
من هم که ناچار بودم و داشتم از تشنگی میمردم، درِ قمقمه را باز کردم و با ترس و احتیاط، یک جرعه خوردم.
چشمتون روز بد نبینه، از نوک زبون تا ته معدهام سوخت.
با خودم گفتم، حتمی سمی بوده و مسموم شدم.
هی با انگشت به حلقم میزدم تا بالا بیارم.
کمکم گیج شدم.
چشام سیاهی میرفت.
گفتم از آثار مسمومیته؛ دارم شهید میشم.
شروع کردم به چرتوپرت گفتن.
دیگه نمیفهمیدم چه خبره.
یکی از فرماندهان گردان اومد و گفت: «چرا بیکار نشستی! یالا سنگر بکن.»
من هم با همان حال گفتم: تو چی کارهای به من دستور میدی؟
یالّا نصف نیروها را ببر سمت چپ مستقر کن و بقیه رو هم ببر سمت راست!
بنده خدا، یک نگاهی به من کرد و پیش خودش گفت: لابد موجی شده و رفت.
خلاصه، من هم تا صبح توی حال خودم نبودم و چرند میگفتم.
صبح که هشیار شدم، فهمیدم قمقمه مسموم نبوده؛ توش مشروب بوده و من نوش جان کردهام.
شانس آوردم که شهید نشدم؛ با این وضعیت مست لایعقل، خیلی ضایع بود.»
حرفهایش که تمام شد، برادر رجبزاده با لبخند نمکین و با همان لهجه بامزه مشهدی گفت: «عوضش یک مستی حلال کردی.»
با کلام رجبزاده، همه زدیم زیر خنده.
مستی ما مستی از هر جام نیست/مست گشتن کار هر بدنام نیست
ما ز جام دوست، مستی میکنیم/خویش را فارغ ز هستی میکنیم
می، پلیدی را ز سر بیرون کند/عشق را در جام دل، افزون کند
چونکه ما مستیم و از هستی تهی/کی شود هستی، به مستی منتهی؟
مست، یعنی: عاشقی بیقیدوبند/فارغ از بود و نبود و چون و چند؟
کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 82
(خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5)
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
(بخش بیست و دوم)
18 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
پدافندی شلمچه
ببین از تو پنهان نباشد که حتی
برای پریدن لیاقت ندارم
دعا کن که من دیگر آتش بگیرم
دعا کن پرنده! که طاقت ندارم
چگونه بگویم برایت برادر
مجالی برای شهادت ندارم
قرار است دوباره برویم شلمچه برای پدافند.
برخی دوستان زودتر مرخصی گرفتند و به تهران رفتند؛ اما من ماندم تا با گردان به خط بروم.
رضا محسنی که زودتر برگشته بود، توانست در مراسم تشییع محمدرضا شرکت کند.
چرا اینقدر پیکر او، دیر تشییع شده بود؟
گویا هنگامیکه دستور دادند محمدرضا را در کانال بگذاریم و برویم، آنقدر خمپاره به آن نقطه خورده بود که کانال بر روی پیکرش خراب شده و بچههای تخلیه شهدا او را ندیده بودند؛ تا اینکه مدتی بعد، هنگامیکه برادر رضا یزدی متوجه فقدان پیکر او شده بود، به منطقه رفته و او را یافته بود.
عازم خط پدافندی شلمچه شدیم.
بعدازظهر به خط رسیدیم.
رفتیم داخل سنگرهای احتیاط، تا با تاریک شدن هوا برویم جلو.
سنگر عراقی است.
شمایلی از حضرت علی (ع) به دیوارش آویزان است.
یک رساله آیتالله خویی هم است.
چند نسخه روزنامه عراقی هم پیدا کردم: «الثورة» و «الجمهوریة».
خودم را با خواندن روزنامهها سرگرم میکنم.
در یکی از آنها، مصاحبه با «القائد الرئیس صدام حسین» است.
یکی از سوتیترهایش جالب است؛ صدام گفته بود: «هر مادر عراقی که پنج بچه نزاید، خائن است.»
دیکتاتورها به بچههای مردم مثل گوشت دم توپ نگاه میکنند و «هَل مِن مَزید» میگویند.
برادر کچوئیان گفت: «مفهوم دیگر این گفته، این است که من آنقدر در حکومت میمانم تا بچههایتان بزرگ شوند.»
در روزنامه دیگر، مصاحبهای با یک شخصیت علمی در مورد «شادور» و ارتباط آن با حجاب شرعی است.
برادر رجبزاده گفت: «شادور، احتمالاً همان چادر فارسی است که عربی شده است.»
هوا که تاریک شد، دستور حرکت آمد.
بهستون شدیم.
روبهرویمان دژ قبلی ارتش عراق است که اکنون دست ایران است و محلّ پدافند ماست.
دژهای عراقی، خاکریزهای بلندی به عرض سه ـ چهار متر است که با غلتک کوبیده شده و داخلش کانال و سنگر حفر کردهاند.
قبل از دژ، از خاکریز عبور میکنیم و به فضای بازی میرسیم که گل چسبندهای دارد و حرکت در آن، سخت است.
ناگهان، یک نفر از دژ پایین میپرد و خودش را به ما میرساند.
معلوم میشود ستون را اشتباه بردهاند.
آن محوطه باز، بین مواضع ما و عراق است.
سریع خارج میشویم.
از اقبالمان، عراقیها ما را ندیدند؛ والا از خجالتمان درمیآمدند.
بین سنگرهای دژ تقسیم شدیم.
فاصله دژ ما و مواضع عراقی که روبهرویمان است، کمتر از صد متر است؛ همان محوطهای است که ما را اشتباهی برده بودند.
کانال انتهای دژ، مسدود است و آنطرفش دست عراق است.
سمت راست دژ، کانال پرورش ماهی است.
چند روزی را اینجا مهمانیم.
ببینم آیا اینجا از پدافند جاده فاو امالقصر سختتر است؟
ادامه دارد ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد
#تکمیلی_کربلای_پنج
37.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعزام دسته کربلا به پدافندی شلمچه بعد از عملیات تکمیلی کربلای 5 در تاریخ 1365/12/18