🌸 بند ۳ قطعنامه
و آسایشگاه ۳
حاج صادق مهماندوست
┄═❁❁═┄
پس از صدور قطعنامه ۵۹۸ توسط سازمان ملل ، که به آتش بس و پایان جنگ ۸ ساله عراق علیه ایران انجامید .
بند ۳ آن قطعنامه ، برای بچه های اردوگاه ، بیشتر مورد توجه قرار گرفت ، چون در بند « ۳ » ، به بحث شیرین !! تبادل اسرا پرداخته شده بود .
اما جالب اینکه در مقابل هر آسایشگاه هم بندهایی از طناب یا سیم برق مستهلک بسته شده بود تا بچه ها ، لباس های شسته خود را روی آن آویزان کنند و از آنجا که بند رخت آسایشگاه ۳بدلیل کهنه گی ، زود به زود پاره می شد و لباس های شسته شده بچه ها به روی زمین می ریخت
کار بچه ها را زیاد می کرد و باید با آن وضعیت کم آبی اردوگاه ، دوباره لباس ها را آب می کشیدند!! و بچه ها این بند را با بند ۳ قطعنامه در کنار هم در مقام مقایسه قرار داده بودند چون تا در بند سه مذاکرات هم می خواستند به نتیجه برسند، مذاکرات شکست می خورد و نتیجه نمی داد
و بچه ها اینطور به هم می گفتندکه بند ۳ بدلیل فرسودگی قابلیت اجرا و استفاده ندارد و هر وقت که مذاکرات دو کشور ایران و عراق در این خصوص به بن بست می رسید ، می گفتند ، نگفتیم بند 3 پاره شد ، پس تبادل بی تبادل ، دنبال بند دیگری بگردیم !
@mfdocohe🌸
🌸ستون پنجم
رفتیم کنار آب، دست و رویمان را شستیم و با آقا موسی مشغول گپ زدن شدیم.
- «بابا، این دیگر چه عملیاتی است؟ والله که ما خستهایم. چرا از گردانهای دیگر استفاده نمیکنند؟»
ناگهان صدای گلنگدن همه را میخکوب کرد.
- «ایست!»
دو پیرمرد مسلح، اسلحههایشان را به سمت ما نشانه گرفته بودند. راستش، زهرهترک شدم—لحظهای تصور کردم که حالا است که ماشه را میکشند.
- «بابا، ما ایرانی هستیم… شلیک نکنید!»
یکی از آنها گفت: «شما اینجا چهکار میکنید؟ ستون پنجم نباشید؟»
- «نه، حاجآقا! به خدا ما هیچ ستونی نیستیم.»
آنها تا دم چادرهایمان آمدند و وقتی فهمیدند که خودی هستیم، اسلحهها را پایین آوردند.
@mfdocohe🌸
www.tebyan.net/SoundGallery4-tarkeshhaye_velghard.mp3_95333.mp3
زمان:
حجم:
975.1K
📚 #کتاب_صوتی
3⃣ قسمت سوم
🔹 ... گودزیلای عراقی 😍
🎙با صدای : محمدرضا سرشار
﴿گوینده قصه ظهر جمعه﴾
#ترکشهای_ولگرد
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۱
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ آسمان روشن از مهتاب بود و ابرهای اسفندماه در این نور لطفی دیگر داشتند. از مجلس دعای کمیل بیرون آمده بودیم؛ دیگر خبری از سوز زمستان نبود. سوار اتوبوس شدیم. من بودم و حبیب. گفت:
«راستی مهدی، بالاخره میآیی اردوی عید یا نه؟»
دلم لرزید. گفتم: «آمدن که آره، اما نمیدانم با چه کلکی از خانه بزنم به چاک.»
حبیب لحظهای به فکر فرو رفت. بعد از دعای کمیل، چقدر روحانی به نظر میرسید! گفت: «من پیاده میشوم، فردا توی انجمن میبینمت.» و مرا با خیال رفتن به اردوی تفریحی-نظامی عید تنها گذاشت.
اولین اعزام
اولین بار که لباس فرم و پوتین پوشیدم، خودم را شبیه رزمندهها دیدم. دل توی دلم نبود. یک هفته تمام دویدیم و تمرین کردیم؛ هفتهای که خیلی زود گذشت. از آن پس، لحظهای از فکر جبهه رفتن غافل نشدم، مخصوصاً وقتی بچهها یکی یکی اعزام میشدند. فقط من مانده بودم. تابستان که از راه رسید، دیگر جای درنگ نبود، اما امکان رفتن از طریق بسیج هم نبود؛ یعنی خانواده اجازه نمیدادند. ناگهان ذهنم روشن شد؛ هلال احمر!
دومین اعزام
اوایل سال ۱۳۶۴ بود. تا آن زمان درسهایم را خوانده بودم و با هلال احمر هم همکاری داشتم. همان سال، پس از پایان تحصیل، آهنگ رفتن ساز کردم، به بهانه خدمت در روستاها. همراه با علی زارعپور، حاجی نوری، حسن طیار و مسعود حاجبی راه افتادیم. سوار قطار شدیم و طعم بدرقهای صمیمانه را چشیدیم. هنگام بدرقه، جمعی از مدیران و دبیران حضور داشتند. قطار آهسته حرکت کرد و ما را از زادگاهمان دور کرد.
دو نفر از رزمندگان به کوپهی ما آمدند. یکی از آنها آقای ملتجایی بود، اسیری که آزاد شده بود. هفت نفری نشستیم به گفتوگو و از هر دری سخن گفتیم. در ایستگاه راهآهن تهران، با ارائه حکم، بلیت تهیه کردیم. ماه رمضان بود و با آنکه مسافر بودیم، ملاحظۀ خوردن و نوشیدن را میکردیم. من و علی در تهران مانده بودیم و بچهها برای زیارت به قم رفتند.
عصر سوار شدیم. بین راه، علی که از خاطرات جبهه میگفت، من رایحهی جبهه را حس میکردم و خود را در صف رزمندگان میدیدم، آنان که برای دفاع از شرف و فضیلت پیش میروند…
در یکی از عملیاتها، در حال گریز بودم که پایم به سنگی خورد و محکم زمین خوردم. درست همان لحظه خمپارهای کنارم اصابت کرد و منفجر شد. از موج در امان ماندم و تنها چند ترکش خوردم. اگر زمین نخورده بودم، حتماً شهید شده بودم.
چشمم میسوخت. علی گفت: «ساکها را بردارید.» پرسیدم: «کجا میرویم؟»
با خونسردی جواب داد: «گردان امام حسین.»
پشتم لرزید. این ماییم که به گردان امام حسین میپیوندیم تا کنار او بجنگیم؟! شب… باد بیرون… چراغ خوراکپزی درون چادر… و گرمای چهلوپنج درجه! فردای آن روز هر شش نفرمان موهایمان را از ته تراشیدیم. مدتی ما را «شش کچل» میگفتند!
چند روزی گذشت تا اینکه ناگهان موتورسواری دم در چادر سبز شد و گفت: «بیایید ستاد، آقای کبیری کارتان دارد.» به سرعت خودمان را رساندیم. برادر کبیری بیمقدمه گفت: «شما اخراجید.» و ادامه داد: «چرا خودسرانه گردان تشکیل دادهاید؟» تا بیاییم بفهمیم قضیه چیست، به هر کدام لیوانی شربت خنک دادند!
قرار شد به گردان مالک اشتر برویم. آموزش آنجا سخت و طاقتفرسا بود. روزها، شبها، شوخیها، آموزشها و دعای کمیل سپری میشد. یک شب ما را برای پیادهروی بردند. همه تشنه، خسته، خوابآلود بودیم.
مدتی بعد، ما را به سد دز بردند؛ کنار سد، تپهای بلند بود که آنجا چادر زدیم. آموزش شنا، تمرینات سخت و شبهایی که تا صبح در آب میماندیم، بخشی از روزهای ما بود. غذایمان بیشتر ماست و نان خردشده با کشمش بود. این آموزش حدود بیستوهشت روز طول کشید تا اینکه روزی گفتند: «بساطتان را جمع کنید. داریم به دزفول میرویم.»
در مسیر، از روستایی عبور کردیم و به بچههای روستا بیسکویت و شکلات دادیم. رسیدیم به ایستگاه صلواتی از آنجا به گردان رفتیم و چند روز استراحت کردیم روزی که اسلحه و کوله پشتی و ظرف آب تحویل گرفتیم به خودمان گفتیم که انگار بوی عملیات میآید.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت
لا حول و لا قوه الا بالله
(بخش بیست و یکم)
اسفند ۱۳۶۵ ـ اردوگاه کارون
مستی حلال
در بهشتهای پُرنعمت،
جامی از نوشیدنی زلال و پاک، گرداگردشان میگردانند؛
نوشیدنی سپید و لذتبخش برای نوشندگان؛
نه در آن، مایه فساد است و نه از آن، مست و بیهوش میشوند.
(سوره صافات، آیات 43 ـ 47)
یکیشان چاق بود و یکی لاغرتر؛ البته مثل شخصیت چاق و لاغر تلویزیون نبودند.
باهم رفیق بودند و همیشه همراه.
آنکه چاق بود، تکهکلامی داشت: «خوبی؟ تو رو به خدا بَرِدَر (برادر).»
اوّلینباری که او را را دیدیم، فکر کردیم چرا بهجای احوالپرسی، التماس میکند؟ نگو ما را سر کار گذاشته است.
شب عملیات تکمیلی کربلای5، با دسته جلو آمدند؛ ولی موقع درگیری، تا صبح آنها را ندیدم!
بعد از عملیات، معلوم شد رفیق لاغر، همان اوّل کار مجروح شده و بردنش عقب؛
اما ناپدید شدن رفیق چاق، حکایتی داشت که بعد از عملیات در اردوگاه کارون برای ما تعریف کرد.
ازآنجاکه رفتن گردان عمار برای عملیات، ناگهانی و بدون برنامهریزی بود، در قرارگاه تاکتیکی چمران، برای شام تن ماهی دادند تا سریع بخوریم و برویم عملیات.
قاعده شب عملیات، این است که به نیروها برای اینکه توان داشته باشند، چلومرغ گرم بدهند.
اصلاً کنسرو نمیدهند؛ چون ممکن است به مزاج افراد سازگار نباشد و وسط عملیات کار دستشان دهد؛ ولی چون عملیات بدون برنامه قبلی به گردان خورده بود، کاری نمیشد کرد.
اشکال دیگر تن ماهی، این است که تشنگی شدیدی عارض میکند.
دوستان باتجربه برای اینکه شکمشان خالی نباشد و درضمن، گرفتار عوارض تن ماهی نشوند، به حداقل اکتفا کرده و سه چهارنفری یک تن ماهی را با نان خشک خوردند.
دوران جنگ، تن ماهی در شهرها خیلی نایاب بود و فقط در جبهه، آن هم در خط مقدم پیدا میشد.
این بنده خدای رفیق چاق هم که چشمش به تن ماهی مفت افتاده بود، یکتنه تو گوش دو سه تا تن ماهی زده بود!
خودش تعریف میکرد: «وسط عملیات، از تشنگی داشتم هلاک میشدم.
خواستم از قمقمهام آب بخورم، دیدم افتاده.
دستبهدامن بچهها شدم؛ ولی هیچکس نمیتونست توی درگیری، قمقمهاش رو در بیاوره و به من آب بده.
وقتیکه خاکریز نونی رو گرفتیم، معاون دسته برادر احمد دهقانی را دیدم؛ بهش گفتم به من آب بده؛ دارم از تشنگی میمیرم.
دهقانی گفت: «قمقمه رو بدجوری نخپیچ کردهام؛ تازه تا وقتی برامون آب نیارن، دست به قمقمه نمیزنم.»
من گفتم: هر جوری شده، به من آب برسون.
چند دقیقه بعد، دهقانی برگشت و یک قمقمه بغلم انداخت و گفت: «بیا این هم آب.»
توی تاریکی، قمقمه رو دستمالی کردم و فهمیدم عراقیه.
به دهقانی گفتم: اینکه عراقیه! ممکنه مسموم باشه!
دهقانی گفت: «خیالت راحت! از کمر یک جنازه باز کردم؛ نیمخورده بود، مسموم نیست.»
من هم که ناچار بودم و داشتم از تشنگی میمردم، درِ قمقمه را باز کردم و با ترس و احتیاط، یک جرعه خوردم.
چشمتون روز بد نبینه، از نوک زبون تا ته معدهام سوخت.
با خودم گفتم، حتمی سمی بوده و مسموم شدم.
هی با انگشت به حلقم میزدم تا بالا بیارم.
کمکم گیج شدم.
چشام سیاهی میرفت.
گفتم از آثار مسمومیته؛ دارم شهید میشم.
شروع کردم به چرتوپرت گفتن.
دیگه نمیفهمیدم چه خبره.
یکی از فرماندهان گردان اومد و گفت: «چرا بیکار نشستی! یالا سنگر بکن.»
من هم با همان حال گفتم: تو چی کارهای به من دستور میدی؟
یالّا نصف نیروها را ببر سمت چپ مستقر کن و بقیه رو هم ببر سمت راست!
بنده خدا، یک نگاهی به من کرد و پیش خودش گفت: لابد موجی شده و رفت.
خلاصه، من هم تا صبح توی حال خودم نبودم و چرند میگفتم.
صبح که هشیار شدم، فهمیدم قمقمه مسموم نبوده؛ توش مشروب بوده و من نوش جان کردهام.
شانس آوردم که شهید نشدم؛ با این وضعیت مست لایعقل، خیلی ضایع بود.»
حرفهایش که تمام شد، برادر رجبزاده با لبخند نمکین و با همان لهجه بامزه مشهدی گفت: «عوضش یک مستی حلال کردی.»
با کلام رجبزاده، همه زدیم زیر خنده.
مستی ما مستی از هر جام نیست/مست گشتن کار هر بدنام نیست
ما ز جام دوست، مستی میکنیم/خویش را فارغ ز هستی میکنیم
می، پلیدی را ز سر بیرون کند/عشق را در جام دل، افزون کند
چونکه ما مستیم و از هستی تهی/کی شود هستی، به مستی منتهی؟
مست، یعنی: عاشقی بیقیدوبند/فارغ از بود و نبود و چون و چند؟
کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 82
(خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5)
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
(بخش بیست و دوم)
18 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
پدافندی شلمچه
ببین از تو پنهان نباشد که حتی
برای پریدن لیاقت ندارم
دعا کن که من دیگر آتش بگیرم
دعا کن پرنده! که طاقت ندارم
چگونه بگویم برایت برادر
مجالی برای شهادت ندارم
قرار است دوباره برویم شلمچه برای پدافند.
برخی دوستان زودتر مرخصی گرفتند و به تهران رفتند؛ اما من ماندم تا با گردان به خط بروم.
رضا محسنی که زودتر برگشته بود، توانست در مراسم تشییع محمدرضا شرکت کند.
چرا اینقدر پیکر او، دیر تشییع شده بود؟
گویا هنگامیکه دستور دادند محمدرضا را در کانال بگذاریم و برویم، آنقدر خمپاره به آن نقطه خورده بود که کانال بر روی پیکرش خراب شده و بچههای تخلیه شهدا او را ندیده بودند؛ تا اینکه مدتی بعد، هنگامیکه برادر رضا یزدی متوجه فقدان پیکر او شده بود، به منطقه رفته و او را یافته بود.
عازم خط پدافندی شلمچه شدیم.
بعدازظهر به خط رسیدیم.
رفتیم داخل سنگرهای احتیاط، تا با تاریک شدن هوا برویم جلو.
سنگر عراقی است.
شمایلی از حضرت علی (ع) به دیوارش آویزان است.
یک رساله آیتالله خویی هم است.
چند نسخه روزنامه عراقی هم پیدا کردم: «الثورة» و «الجمهوریة».
خودم را با خواندن روزنامهها سرگرم میکنم.
در یکی از آنها، مصاحبه با «القائد الرئیس صدام حسین» است.
یکی از سوتیترهایش جالب است؛ صدام گفته بود: «هر مادر عراقی که پنج بچه نزاید، خائن است.»
دیکتاتورها به بچههای مردم مثل گوشت دم توپ نگاه میکنند و «هَل مِن مَزید» میگویند.
برادر کچوئیان گفت: «مفهوم دیگر این گفته، این است که من آنقدر در حکومت میمانم تا بچههایتان بزرگ شوند.»
در روزنامه دیگر، مصاحبهای با یک شخصیت علمی در مورد «شادور» و ارتباط آن با حجاب شرعی است.
برادر رجبزاده گفت: «شادور، احتمالاً همان چادر فارسی است که عربی شده است.»
هوا که تاریک شد، دستور حرکت آمد.
بهستون شدیم.
روبهرویمان دژ قبلی ارتش عراق است که اکنون دست ایران است و محلّ پدافند ماست.
دژهای عراقی، خاکریزهای بلندی به عرض سه ـ چهار متر است که با غلتک کوبیده شده و داخلش کانال و سنگر حفر کردهاند.
قبل از دژ، از خاکریز عبور میکنیم و به فضای بازی میرسیم که گل چسبندهای دارد و حرکت در آن، سخت است.
ناگهان، یک نفر از دژ پایین میپرد و خودش را به ما میرساند.
معلوم میشود ستون را اشتباه بردهاند.
آن محوطه باز، بین مواضع ما و عراق است.
سریع خارج میشویم.
از اقبالمان، عراقیها ما را ندیدند؛ والا از خجالتمان درمیآمدند.
بین سنگرهای دژ تقسیم شدیم.
فاصله دژ ما و مواضع عراقی که روبهرویمان است، کمتر از صد متر است؛ همان محوطهای است که ما را اشتباهی برده بودند.
کانال انتهای دژ، مسدود است و آنطرفش دست عراق است.
سمت راست دژ، کانال پرورش ماهی است.
چند روزی را اینجا مهمانیم.
ببینم آیا اینجا از پدافند جاده فاو امالقصر سختتر است؟
ادامه دارد ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد
#تکمیلی_کربلای_پنج
37.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعزام دسته کربلا به پدافندی شلمچه بعد از عملیات تکمیلی کربلای 5 در تاریخ 1365/12/18
🌸 ماجرای کش رفتن کلت برادر حافظ اسد
🔹 خرداد ۱۳۶۱ - قوای محمد رسول الله (ص) به فرماندهی #حاج_احمد_متوسلیان، برای مقابله با حمله ارتش صهیونیستی به سوریه و لبنان، وارد #دمشق شده بودند.
#حاج_احمد_متوسلیان، #سیدمحمدرضا_دستواره و #حاج_محمدابراهیم_همت، با ژنرال « #رفعت_اسد» جلسه داشتند. رفعت، فرمانده وقت نیروهای مسلح سوریه و برادر کوچک حافظ اسد رئیس جمهور سوریه بود. (وی بعدا به جرم خیانت و کودتا به فرانسه تبعید شد).
در میان جلسه، رفعت اسد از موضع بالا و متکبرانه، با صدای بلند خطاب به #حاج_احمد حرف می زد.
🔸 #دستواره که این صحنه را دید، خونش به جوش آمد. در گوش #حاج_همت گفت: من یک بلایی سر این (...) میارم که دیگه غلط بکنه با #حاج_احمد این جوری حرف بزنه.
ساعتی بعد جلسه تمام شد. #حاج_احمد که جلوی جمع درحال خروج از ستاد فرماندهی بود، متوجه شد #حاج_همت و #دستواره در گوش هم پچ پچ می کنند و می خندند.
🔹برگشت طرف آنها و با غضب پرسید: چه خبرتونه؟ چی شده که این جوری نیشتون تا بناگوش بازه؟!
#حاج_همت با خنده گفت: چیزه حاجی ... این رضا ...
خود #دستواره آمد جلو، یک قبضه کلت کمری از جیبش درآورد و درحالی که آن را به #حاج_احمد می داد، گفت: این کلت، مال اون #رفعت_اسد فلان فلان شدش.
حاجی با تعجب پرسید: پس دست تو چیکار می کنه؟
دستواره با خنده گفت: وقتی دیدم اون طوری با داد و فریاد با شما حرف میزنه، گفتم حالش رو بگیرم و این کلت رو از کشوی میزش زدم!
#حاج_احمد با عصبانیت گفت: کلت فرمانده کل نیروهای مسلح سوریه رو از کشوی کارش دزدیدی؟ - نه جاجی، ندزدیدم که، بلند کردم تا حالش رو بگیرم تا بفهمه جلوی ما صداش رو بالا نبره.
#حاج_احمد گفت: مگه تو دزدی؟
دستواره مظلومانه گفت: دزد که نه، ولی خب شد دیگه. حالا چیکار کنم؟ می خوای برگردم پیشش و بگم بفرمایید این کلت شما رو من از کشوی میزت بلند کردم! و هر سه زدند زیر خنده😊
@mfdocohe🌸
🌸سعید و ورزش صبحگاه
┄═❁๑❁═┄
بعداز نماز صبح که گروهان به خط می شد. اگه نوبت سعید بود که بچه هارو بدواند حال بچه ها گرفته می شد.
سعید در دویدن با کسی شوخی نداشت و معمولان کمی بیشتر بچه ها رو می دواند.
اعصابها همه خراب.
به سعید می گفتند:
بابا الان که عملیات نیست اینقدر اذیت نکن.
گوش نمی کرد و خلاصه وقتی برای دویدن نوبتش بود حسابی بچه ها از خجالتش در می آمدند.
سکوت همراه با ناراحتی از سعید در دویدن حاکم بود.
در این موقع ها چند تا از بچه ها سکان کار رو به دست می گرفتند ازجمله
حاجیان تا فضای خشک صبح را تلطیف کنن.
حاجیان درحال دویدن از صف بیرون می آمد و کنار بچه ها می دوید و شعار می داد و روحیه می داد.
بلند می گفت :
- گوش کن جهانی..
- گوش کن جهانی..
بچه ها هم که ریتم حاجیان رو می دونستند او را تنها نمی گذاشتند و جواب می دادند.
بعد حاجیان ادامه می داد:
- این آخرین اخطار است.
- ورزش،
- اح اح..
- تنبلی
_ به به..
و دویدن ادامه داشت
و همچنان از کنار تپه ها و راه های بز رو منطقه رقابیه می گذشتیم.
ساعت رو نگاه می کردیم تازه ۲۰ دقیقه گذشته بود .
خیلی حالگیری بود.
باید همین مسیر رو برمی گشتیم.
در حال دویدن سعید می آمد کنار حاجیان
بهش می گفت :
- عباس! برو تو صف
- نظم رو بهم نزن
بچه ها نظاره گر بودند و لبخند روی لبانشان مینشست.
و یادشون نبود درحال دو هستند
و پیوسته به شعارهای عباس جواب می دادند.
محمدنژاد
از خاطرات عملیات والفجر مقدماتی
در منطقه رقابیه.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═
شهید_سعید_جهانی
شهید_عباس_حاجیان
@mfdocohe🌸
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنوب، قبلهی دلهاییست که گم شدهاند...
روایت تحول
سفر راهیان نور،
تجربهای عمیق و سرشار از معنویت است...
راهیان نور دانشجویی ۱۴۰۴
🥀 @yousefi_ravi باماهمراه باشید
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۲
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ چفیههای گلآلود
جزیره مجنون
جنب و جوشی برپا بود و همه در تکاپو بودند، هرکس چیزی میگفت. فرمانده گروهان گفت: «تو لازم نیست بیایی.» اما گفتم: «حالم خوب است.» سپس پرسیدم: «راستی کجا میرویم؟» آهسته پاسخ داد: «به کسی نگو! ما عازم جزیره مجنون هستیم.»
اتوبوسها آمدند.
گفتند: «عکس دستهجمعی بگیرید، شاید شهید شوید.»
عکس گرفتیم. حالم زیاد خوب نبود، سرم درد میکرد و بدنم سنگین شده بود. دستهایم به کار نمیرفت، اما بچهها مشغول بودند و وسایل را بار کامیون کردند. سوار اتوبوس شدیم. از شش نفر فقط من و حبیب شیری مانده بودیم. چند قرص خوردم و خوابیدم. ماشین تکان میخورد، انگار لالایی میخواند...
وقتی بیدار شدم، شنیدم:
«ده کیلومتر تا پل دختر!»
با خودم گفتم: «حتماً میخواهد دور بزند.» دوباره خوابیدم.
زمانی که بیدار شدم، نمیدانستم چقدر گذشته است، اما تابلویی دیدم که رویش نوشته بود: «شصت کیلومتر تا همدان.»
پرسیدم: «حبیب! داریم کجا میرویم؟»
- «نمیدانم! کسی نمیداند.»
گفتم: «همدان کجا و جزیره مجنون کجا؟»
به همدان رسیدیم و به پادگان اعزام نیرو رفتیم. هوای سرد، حالم را بهتر کرد اما هر چه میخوردم، تلخ بود.
صبح روز بعد دوباره راه افتادیم.
پرسیدم: «داریم میرویم به کردستان؟»
- «نه، ما را برای از کار انداختن ماهوارههای دشمن دوباره به دزفول خواهند برد.»
هر کس چیزی میگفت، اما ما در مسیر سهراهی قزوین بودیم.
«داریم میرویم برای دیدار امام؟»
ساعت هفت به تبریز رسیدیم.
- «خوب شد، چند روزی میتوانیم مرخصی بگیریم.»
اما اتوبوس بیوقفه به سمت آذرشهر رفت. هالهای از ابهام چهره همه را پوشانده بود.
سؤال بزرگی در دل همه ریشه دوانده بود: کجا میرویم؟
از مقابل پادگان هفتتیر و خاصبان گذشتیم و شبهنگام به پادگان مراغه رسیدیم. سه آسایشگاه برای استراحت ما در نظر گرفته بودند. جای مرتبی بود و احتمال رفتن به کردستان قوت گرفته بود.
فردای آن روز به حمام بزرگ پادگان رفتیم، و آب ولرم چقدر چسبید. چند روزی را در آنجا گذراندیم، به قدمزنی پرداختیم و در نماز جماعتها و مراسم عزاداری شرکت کردیم. صفای آن روزها هرگز از یادم نخواهد رفت.
بالاخره راهی اشنویه شدیم و در مدرسهای ساکن شدیم که برای چهارصد نفر تنها سه دستشویی داشت! بعدازظهر، حوالی ساعت دو بود که کمپرسیها آمدند. تجهیزات خود را برداشتیم و سوار کمپرسیهایی شدیم که گل به بدنههایشان مالیده بودند. پرچمهایی نیز همراه داشتیم و هنگام عبور از داخل اشنویه، یک رژه حسابی رفتیم.
کمکم از اشنویه خارج شدیم. فضا سرسبز بود و جاده خاکی. آن روزها، همه چیز را چه ساده و چقدر زیبا میدیدیم؛ از ارتفاعات گرفته تا درههای عظیم. باد تندی میوزید و گردوخاک ماشینهای جلویی را به چشمهای ما میپاشید. یک استوار و یک سرگرد ارتش، با جیپی جلوتر از همه حرکت میکردند.
پس از چهار ساعت، در جایی توقف کردیم. آبی به سر و صورتمان زدیم و چفیههایمان را خیس کردیم؛ البته بعد از سوار شدن و حرکت ماشینها، حسابی گلی شدند!
از گرمای طاقتفرسای خوزستان رسته بودیم و حالا در میان کوهسارها و در حاشیه رودخانه بودیم. هنوز به جنگل نرسیده بودیم. غرق تماشا بودیم که ناگهان گلولهی توپی کنار جاده فرود آمد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت
لا حول و لا قوه الا بالله