هیاهویی بی اندازه در وجودم رخنه کرده
آرام میشوم و چند دقیقه بعد دوباره بیقراری روحم را نوازش میکند
هرچه ساکت تر میشوم درونم شلوغ تر از پیش
این روزها به کوچک ترین اتفاق ها توجه میکنم شاید کمی حواسم را پرت کنند
خاکی که روی گل های اتاقم نشسته حوصله رسیدگی به آنها را ندارم
برگهای خشک و زرد لا به لای سبز بودنشان چشم را اذیت میکند
آینه پر از لک شده حس تمیز کردن ندارم
لیوان قهوه دو روز قبل بالای تختم...
لباس های چروک بهانه ای اتو و اودکلن دارند
موهایم آشفته در جستحوی شانه
به عکسم روی دیوار خیره میشوم هیچ شبیه من نیست.!
مــmanــاه
وقتی یکیو دوس داری وقتایی که باهاش میگذرونی بدنت شروع میکنه به ترشح دوپامین واکسی توسین و مغزت به این حس عادت میکنه، وقتی از دستش بدی بدن درد میگیری و بدنت خواهان همون مواد شیمیاییه که حالتو خوب کنن به زبونِ ساده تر تو معتاد اون و حسی که بهت داده شدی.
مــmanــاه
اسکار غمگین ترین دیالوگ تاریخ رابطه ها هم تعلق میگیره به اونجا که بهش میگی : "میشه مثل قبلنا شی؟" :
یه دیالوگی بود که میگفت:
تو هیچوقت عاشقِ خودِ من نبودی،
عاشقِ این بودی که من این همه دوسِت دارم :)
چندسال پیش
وقتی دوستم ازدواج کرد، دوست پسر سابق پیگیرش زنگ زده بود به شوهرش گفته بود زنت با من دوست بوده. شوهرش گفته من عرضه داشتم باهاش ازدواج کردم تو نداشتی. ازین مردا باشید.
.
مــmanــاه
یه دیالوگی بود که میگفت: تو هیچوقت عاشقِ خودِ من نبودی، عاشقِ این بودی که من این همه دوسِت دارم :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا