من خجالتی یا غیر اجتماعی نیستیم، من همینی هستم که فروغ فرخزاد میگه:
«نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.
تحمل زندگی فامیلی را ندارم.
من آنقدر به تنهایی خودم عادت کردهام
که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم.
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم
و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم.»
مــmanــاه
باید یک گنجهای، کشویی، چیزی هم باشد که آدم «چه خوبه که هست»هایش را بگذارد توش؛ هر از گاهی که همهی آدمها ناامیدش میکنند از بودن، بازش کند، گنجینهاش را نگاه کند، دست بکشد، لبخند بدود توی صورتش، کشو را ببندد، یک نفس عمیق بکشد و برگردد به زندگی...
「@MahmmaN」
همیشه ترسیدم
کسایی رو ک دوست دارم،
یه روز از دست بدم...
اما باید از خودم بپرسم:
کسی هم هست بترسه از ایـنکه
یه روزی من رو از دست بده؟!
مواظبِ حس های مخصوصِ سنِ خودتون باشید، یه حسای قشنگی هست که فقط توی یه دوره ی سنی میشه بهش رسید و از اون سن به بعد دیگه هیچ جوره نمیشه به دستش آورد.!
الان دقیقا توی اون نقطه از زندگی ایستادم که کافکا میگه :
از زندگی با مردم، از حرف زدن، عاجزم!
کاملا در خود فرو رفتهام، به خودم فکر میکنم چیزی ندارم به کسی بگویم.. هرگز؛ به هیچکس!
چقدر قشنگ فاضل نظری توی این شعر نرسیدن به وصال رو توصیف میکنه :
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت ؛
عمری که حرامِ تو شد ای عشق، حلالت
یکبار به اصرارِ تو عاشق شدم ای دل،
اینبار اگر اصرار کنی، وایبحالت...