باید کسی باشد ،
که به خواب هایت سَرَک بکشد ...!
جایِ فصلها را عوض کند ...
ستارهها را بچیند رویِ بالشتَت !
دردهایت را بتکاند ...
ترسهایت را فراری دهد ...
دست به موهایت بکشد ،
و آرام درآغوش بگیردَت و بگوید :
آرام بخواب ...
بیدار که شدی، من اینجا هستم !
مــmanــاه
سرشارم از برف، از ترنمِ انگور... نور... و در انتظارم از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی.... من برخیز
گفتند اشک بریز
خالی میشوی
خالی که نشدم هیچ…
پر شدم از بی کسی
که چرا کسی اشک هایم را
پاک نمیکند
و بگوید اشک نریز تو
من را داری..
یه گُلِ کاکتوس قَشَنگ تو خونمون داشتم؛
اوایل بِهش میرِسیدَم! قَشنگ بود و جون دار...
کَم کَم فَهمیدَم با هَمه بوته هام فَرق داره!
خِیلی قَوی بود ، صَبور بود ، اَگه چَند روز بِهش نور و آب هم نِمیدادَم هیچ تغییری نِمیکرد؛
مَنم واسه هَمین خِیلی حَواسَم بِهِش نَبود.
به خیال اینکه خِیلی قَویه و چیزیش نِمیشه ،
هَر گُلی که خَراب میشد میگُفتَم کاکتوسه چِقَدر خوبه ! هیچیش نِمیشه ! اَما بازَم بِهِش رِسیدِگی نِمیکردم...
تا اینکه یه روز که رَفتم سُراغِش دیدَم خیلی وَقته که خٌشک شده، ریشه ش اَز بِین رَفته بود و فَقَط ساقه هاش ظاهِرِشو حِفظ کَرده بود...
خوب تَربین و قوی تَرین گُلم رو اَز دَست دادَم چون فِکر کَردم قَویه و مُقاوِم؛
مُواظِبِ خوب تَرین و قَویترین های زِندِگیمون باشیم...!
ما اَز بِین رَفتَنِشون رو نِمیفَهمیم چون هَمیشه یه ظاهِر خوب دارَند، هَمیشه حامی اند ، پشتِت بِهشون گَرمه... اَما بِهِشون رِسیدِگی نِمیکنیم...
تا اِینکه یه روز میفَهمی قَوی ها هَم اَز بین میرن...
「@MahmmaN」