اقرار میکنم آلوده ام حسین. ع
اقرار میکنم بد بودم و بد کردم
فراموشت کردم و نامردی کردم...
اما
قلبی در من می تپد که تو را رگ به رگ دوست دارد 🫀
بار ها برایت شکسته و غصه ات را خورده
دلتنگت شده و محبتت را چشیده
از خودت برایش دریغ نکن.
اَنیس نویس.
هی...
،
نمیدونم وقتی داری این متن و میخونی، میفهمی که برای تو نوشته شده یا نه...
شاید زندگی انقدری کوتاه باشه که اصلا این پیام بهت نرسه
شایدم اصلا نفهمی نویسنده منم و مخاطبم تو..... اما
خواستم بدونی
دوستی با تو مثل بسکتبال بازی کردن تو خنکی یه عصر تابستونی میمونه....
تابستون خسته ای که داره جاشو با پائیز عوض میکنه
اون موقعی که آسمون کم کم به سرخی میزنه و هوا خنک تر میشه
چراغ ها روشن میشن و خیابون رو هارمونی از رنگ های مختلف میگیره
تو برام همچین حسی بودی...
یک تفریح سالم و با نشاط، بین شلوغی های وسط هفته که خیلی خیلی کوتاهه
ازت ممنونم و دوستت دارم
میدونم که هیچ وقت قرار نیست بخونی اینو. به هر حال....
اَنیس نویس.
چند صباحی است که قصد نوشتن متنی عاشقانه دارم
اما هرچه آغاز میکنم، پایان نمی یابد
چراکه عشق بی انتهاست
و من در این بی نهایت حتی ذره ای سهم نبرده ام.
گویا آدمی تا چیزی را در جان خود لمس نکند توان بازگو کردن و وصفش را ندارد.
اَنیس.
چند صباحی است که قصد نوشتن متنی عاشقانه دارم اما هرچه آغاز میکنم، پایان نمی یابد چراکه عشق بی انته
البته بگویم...
خوشمزگی های این روزهای فضای مجازی که لغت مقدس عشق را آلوده کرده، اصلا و ابدا باب میلم نیست.
اگر نه که...
بارها نوشته بودم و صدها هزار واژه ی عظیم را خار این پوچ های پر هیاهو کرده بودم
اما شرافت و شأن کلام همچنان باقیست
آغوشت را برایم باز کن.
طعم تلخ قهوه میدهد رنج هایم.
همانقدر خوش عطر و بو.
همانقدر خوش رنگ.
اما اعتیاد آور.
فنجان شو برایم
دیوار امنم باش آنگونه،
که فرو نریزم
سپس؛
ما برای هم میشویم
اَنیس نویس.
سر سفره بودیم.
تکیه داده بودم به پشتی و محو افکار خودم بودم، یهو صدای بچگونه و بانمکش مخاطبم قرار داد:
_ تو چقدر بزرگ شدی!
کاش من بزرگ بودم
کاشکی من جای تو بودم، تو جای من...
دیگه هیچی نگفت، نگاهش و ازم گرفت و بقیه غذاشو خورد.
حسرت رو میشد از تو صداش لمس کنی.
توی صورتش دقیق شدم تا جوابش و بدم.
که بگم...
بگم...
یه لحظه، هیچی نتونستم بگم
هجوم فکر های مختلف ذهنم رو به رگبار بست
_چیشد که فکر کرد من بزرگ شدم؟
_چیکار کردم که به نظرش بزرگونه اومد؟
_یعنی واقعا بزرگ شدم؟
_یا اون منو بزرگ میبینه؟
_چرا میخواد جای من باشه؟
_فقط به خاطر اینکه ازش بزرگترم؟
تمام سال های بزرگ شدنم از جلو چشمام گذشت.
عجیبه!
منم همسن این بودم آرزوم بود بزرگ بشم.
و چه معادله دردناکی که از همه آرزو های عمرم، همین یکی برآورده شد.
آره
الان میتونم بگم بزرگ شدم.
اما بزرگ شدن چه پروسه دردناکی بود که هیچکس راجع بهش باهام حرف نزد
اَنیس نویس.
اَنیس.
سر سفره بودیم. تکیه داده بودم به پشتی و محو افکار خودم بودم، یهو صدای بچگونه و بانمکش مخاطبم قرار
مگه بزرگ شدن چقدر مهمه؟
آدم باید بزرگوار باشه!
بتونه ببخشه و مهربونی کنه...
نمیگم احمق باشیم و سادگی کنیم!
اما آدمی به بخشش، بخشیده میشه
دوست داشتم بهش بگم تو و بچه های مثل تو، بزرگ تر از همه اید
حتی بزرگ تر از من!
و آره
کاش من جای تو بودم.
اما خداروشکر که تو جای من نیستی.
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محبوب عراقی من
اندکی مانده
تا نفس بکشم در هوایی که نفس های تو هست
ترسم که این دنیا مرا در خود ببلعد و آسمانها بر زمین فرود آیند...
آن زمان که من هنوز تورا ندیده ام.
تو دستی داری بالای همه دست ها که کسی روی دستت نمی زند....
دستم را رها نکن.
اَنیس نویس