زمان:
حجم:
164.9K
سلام به تو که پاک ترین نعمتی
چون نگینی هستی بر انگشتری
لطف ایزد شامل حالش شود
هرکسی دارد به خانه دختری
روزتون مبارک🌱
رَپـ؋ـارس|HipHop
امروز، روزِ تولد دوست من است، شخصی که بیشتر از یک دوست بود، بیشتر از یک شخص مهم بود
جوانی غمخوار،نرم دل و با عاطفه
و مقاوم در برابر سختی
قابل دانستم اینجا نیز اطلاع دهم، تولدتون مبارک خانم نوا
«اتاقِ اعترافِ ساعتی»
تراپی رفتن، عجیبترین نوعِ رابطهیِ قرنِ ماست.
یک «همآغوشیِ روحی» با یک غریبه.
تو روبرویِ کسی مینشینی که نه دوستت است، نه فامیلت، و نه حتی انتخابت؛
او فقط «شغلش» شنیدنِ لجنهایِ تهِ ذهنِ توست.
پول میدهی.
کارت میکشی.
و در ازایِ آن چند اسکناس، مجوز میگیری که «خودت» باشی.
بدونِ نقاب. بدونِ ترسِ قضاوت.
آنجا تنها جایی است که میتوانی بگویی: «من از مادرم متنفرم» یا «دلم میخواهد بمیرم» و کسی به تو نگوید: «هیس! زشته، ناشکری نکن.»
اما دردناک است ...
تراپی «ماساژِ روح» نیست؛ «جراحیِ بدونِ بیهوشی» است.
تراپیست، با تیغِ سوالهایش، دملهایِ چرکیِ ده سال پیش را باز میکند.
خاطراتی که خاک کرده بودی، نبشِ قبر میشوند.
بویِ تعفنِ زخمهایِ کهنه اتاق را پر میکند.
تو گریه میکنی، میلرزی، تکهتکه میشوی...
و او؟
او فقط نگاه میکند، سر تکان میدهد و نُت برمیدارد.
بیرحمانهترین قسمتش اما «زمان» است.
دقیقا همانجایی که به اوجِ فروپاشی رسیدهای،
همانجایی که حس میکنی این غریبه، نزدیکترین آدمِ زندگیات است،
ناگهان نگاهش را میدوزد به ساعت و میگوید:
«خب... وقتمون تمومه. هفتهیِ بعد ادامهش میدیم.»
یخ میزنی.
جادو باطل میشود.
تو دوباره تبدیل میشوی به یک «پرونده» در کشویِ میز،
و او تبدیل میشود به یک پزشکِ خسته که منتظرِ مشتریِ بعدی است.
تو با چشمهایِ پفکرده میآیی تویِ خیابان،
و میفهمی که در این دنیا، حتی «درک شدن» و «شنیده شدن» هم کنتور میاندازد.
ما آنقدر تنهاییم که باید «گوشِ شنوا» را اجاره کنیم.
ساعتی چند؟
رَپـ؋ـارس|HipHop
VOICE_20240518_203309_744.ogg
زمان:
حجم:
501.7K
اگه قیامت قصه باشه،تورو من کجا ببینم🥀
dalir
VOICE_20250225_203225_265.ogg
زمان:
حجم:
1.2M
میخوای عروس بشی،قشنگ ترین عروس دنیا..
dalir
برای تو . . .
برای تو مینویسم، که در این بازارِ مکارهیِ دروغ و تظاهر، تنها «حقیقتِ» محضِ زندگیِ من هستی.
عزیزم، دنیایِ بیرون پر از هیاهوهایِ پوچ است، پر از آدمهایی که میدوند تا به هیچ برسند، پر از خبرهایی که روح را میتراشند. اما تو... تو نقطهیِ «آتشبس» هستی. وقتی به تو میرسم، انگار تمامِ جنگهایِ جهان تمام شدهاند. وقتی کلید را در قفل میچرخانم و بویِ عطرِ تو را استشمام میکنم، زرهِ سنگینِ اجتماعیام را در میآورم، نقابِ لبخندهایِ مصنوعیام را دور میاندازم و تبدیل میشوم به همان پسربچهیِ سادهای که فقط میخواهد سرش را رویِ پایت بگذارد و فراموش کند که بیرون از این چاردیواری، چه گرگبازاری برپاست
تو مسکنِ قویِ من برایِ دردهایِ بیدرمانِ این عصری.
من آدمِ عاشقانههایِ کلاسیک و اتوکشیده نیستم. بلد نیستم برایت ستاره بچینم یا وعدهیِ کاخهایِ رویایی بدهم. عشقِ من شکلی شبیهِ به «بقا» دارد.
من تو را مثلِ آخرین کپسولِ اکسیژن در یک زیردریاییِ در حالِ غرق شدن میخواهم. همانقدر حیاتی، همانقدر ترسناک از تمام شدنش.
وقتی نگاهم میکنی، حس میکنم هنوز هم میشود در این ویرانهها چیزی ساخت.
خطوطِ چهرهات، تنها نقشهای است که من در آن گم نمیشوم.
دلم میخواهد آنقدر خودخواه باشم که تو را از تمامِ دنیا پنهان کنم، مبادا که چشمِ شورِ روزگار، آرامشِ اقیانوسِ نگاهت را طوفانی کند.
میدانم، من مردِ کاملی نیستم. پر از ترکهایِ ریز و درشتم، پر از خستگیهایِ رسوب کرده و سکوتهایِ طولانی. اما تو با مهربانیات، مثلِ پیچکی که دورِ یک دیوارِ مخروبه میپیچد، مرا سرِ پا نگهداشتهای.
تو به من یاد دادی که «خانه» یک مکانِ جغرافیایی با آدرس و پلاک نیست؛ خانه، دقیقاً همان مساحتِ کوچکی است که بینِ بازوانِ تو شکل میگیرد. هر جایِ دنیا که باشم، اگر دستت در دستم باشد، در وطنم هستم و اگر نباشی، حتی در خانهیِ پدریام هم احساسِ غربت و تبعید میکنم.
بگذار سیاستمداران مرزها را جابهجا کنند، بگذار قیمتها بالا و پایین بروند، بگذار تاریخ ورق بخورد.
برایِ من، مهمترین رویدادِ تاریخی، لحظهای است که تو میخندی.
تاریخِ انقضایِ من، روزی است که تو نباشی. عزیزِ جانم، در این قحطیِ امید، تو تنها بهانهای هستی که باعث میشود هر صبح بیدار شوم و به جنگِ این روزگارِ نامراد بروم، چون میدانم شب، پاداشی به عظمتِ آغوشِ تو در انتظارم است. بمان، که بی تو، من ناتمامترین جملهیِ دنیا هستم.
dalir