نمیتونم ذهن خودمو مشغول چرت و پرت کشیدن و نوشتن و کتاب خوندن کنم. هم تا دست از کار برمیدارم پروانه ذهنم پرواز میکنه و میره میشینه روی قرمزی قلبی که از تپش ایستاده.
مرگ در آخر در خونه همه رو میزنه ، الان هم اگه نه نهایتا ۵۰ سال دیگه. نمیشه جلوشو گرفت خودمم اینو میدونم . بار اول نیست که عزیز از دست میدم اما هنوز یاد نگرفتم چطور باید کنار اومد
از تو کوچه خیابون رد میشی همه جا اعلامیه زدن. از کنار هرکدومشون که رد میشم وایمیستم نگا میکنم انگار نمیدونم چی توش نوشته.
حفظ شدم همه نوشته هاشو
حسنا گلی شیرین ما امشب توی اون تابوت کوچیک بر خلاف همیشه ساکت و آروم بود. معلوم بود خوابه.
وگرنه به ذهنم هم نمیگنجید روزی رو ببینم که این بچه آروم یه جا نشسته و ورجه وورجه نمیکنه
از سختی اون حس براتون بگم.
تصورش عذاب دهنده اس. بچه ای که تا چند هفته پیش جلو چشمت مثل فرفره میچرخید حالا برای جابهجا کردنش باید زیر تابوتش رو بگیرن
منو ببخشید. همش دارم از حسنا میگم. بخوامم نمیتونم چیز دیگه ای بگم. حالا دارم اون بخش از آهنگ چاووشی که میگه [ دو روزه گریه میکنم ، یه لحظه هم نمیگذره ] رو به خوبی درک میکنم.
تا اینجای امسال ، داغ حسنا سخت ترین غمی بود که تجربه کردم. امیدوارم هیچکس داغ نازپرورده اشو نبینه.