eitaa logo
حِدار | محدثه ادیب
332 دنبال‌کننده
563 عکس
31 ویدیو
7 فایل
دنیا از نگاه من .... برام بنویس: @adib_315
مشاهده در ایتا
دانلود
●۶ چندقدمی رفتیم تا خنکیِ بهشتی ِحرم بغلمون کرد.. با ویلچری که پرِ پروازمون شده بود رفتیم تو و دنبال یه جای خالی برای نشستن گشتیم، قرار شد من و محمدحیدر بعد از استراحت و حتی خواب بریم تو صفِ زیارت، اصلا داشتم همینو به مامانم می‌گفتم اما به خودم اومدم دیدم مثل کسی که داره فرار می‌کنه محمدحیدر و بغل کردم و دارم سمت ضریح می‌دوم! از قسمت صف؟ نه! فقط می‌رفتم سمتش مثل آهنربایی که قلب آهنی مو می‌کشید .. شایدم داشت می‌گفت که بیا ببینم دختره‌ سرکش چیکار کردی باخودت؟ جلوی در که رسیدم راهم بسته بود، نگاهی به انتهای صف زائرا کردم ولی طاقت اونهمه انتظار نداشتم. رفتم پیش ی خادم که بخاطر بچه و .. بزار از گیت رد شم، اونم گفت این یکی نه ولی از گیت عقبی بیاتو.. دیگه خلاصه نزدیکای ضریح وارد صف شدم و رفتیم جلو، قدیما همیشه از سفر قبل تا سفر بعدی که نجف می‌رفتم همه غصه‌هام، اتفاقات مهم زندگیم، خوشحالی‌ها، دغدغه‌ها و.. رو جمع می‌کردم و براش تعریف می‌کردم. بیشتر غصه‌هارو سر کوچه وقتی گنبد و می‌دیدم می‌گفتم و اشکامو می‌ریختم و بعدش که دیگه وارد حرم می‌شدم یه لبخند بزرگ رو لبم بود و انگاری دنیا دیگه فقط خوبی و خوشی باشه، تا وقتی تو حرم بودم حالم خووووب خوب بود؛ اما ایندفعه چشمم که به ضریح افتاد دیگه نتونستم چیزی بگم یه سکوت و خلسه‌ی محض.. گریه کردم؟ نه. غصه‌ها و اتفاقات و براش گفتم؟ نه.. حتی شعرم براش نخوندم.. فقط نگاه کردم، تماشا کردم، نظر کردم .. هنوزم اون سکوت و حجم و سنگینی‌ش تو وجودمه.. شاید میخواستم این‌بار اون حرف بزنه باهام، یا اینکه دیگه چی بگم؟ وقتی بخاطر تو زنده ام و نفس می‌کشم، همین خودش کلی حرفه دیگه.. سفرنامه اربعین ۱۴۰۵ ✍محدثه ادیب https://eitaa.com/mimadib
من را نگاه ِلطف ِتو بر پا گرفته است ای استخوان ِمن، مددی مرتضی علی .. https://eitaa.com/mimadib
تهش مرگ نیست عزیز من؛ تهش نجفه، نجف! https://eitaa.com/mimadib
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ریا نشه به یادتون قدم برداشتم.. 😶‍🌫🙃😶‍🌫 https://eitaa.com/mimadib
●۷ بعد از زیارت نجف، غروبش رفتیم بازار و وادی‌السلام و .. و بعد برگشتیم نمازو تو حیاط حرم خوندیم و ساک هارو گرفتیم و راه افتادیم سمت جایی که رزرو کرده بودیم برای تجدید قوای ادامه‌ی سفر.. مگه میشه از نجف رفت اگه مقصد، کربلا نباشه؟ بعد از اینکه سر کوچه موکبمون هم ی تجمع شرکت کردیم حدود ساعتای دوازده رسیدیم، خسته داغون لباسای کثیف ولی لبخند رو لب کاشته شده.. بهترین تفریحات و لذتهای دنیا با این خستگی و داغونی برابری نمیکنن .. لباسارو شستیم، محمدحیدر حموم کردیم، و بازی و بازی.. بالاخره آقا پسر نیاز به یه تفریح تو محیط خونگی و خلوت داشت .. خودشم خیلی تو محیط تمیز و خلوت حس خوبی داره و سرحال سرحال شده بود، تنها مشکلمون حمام بردنش تو ساعت یک نصفه شب بود، که اونم خداروشکر دمپایی پرتقالی موکب برای حمام و دستشویی بچه‌ها کار و درست کرد. (همینجا از اون عزیز با سلیقه‌ای که دمپایی پرتقالی خریده بود برا موکب تشکر میکنم؛ ان‌شالله در بهشت نحر آب پرتقال طبیعی از جلو خونه‌ش رد شه!) فردا ظهر با اینکه هیچ‌جوره دلم نمیومد بی زیارت از نجف بیرون بریم، اما از طرفی نگران از دست دادن وقت برای رسیدن به بچه ها بودم و از طرف دیگه هم تاب آوری محمدحیدر و باید نگه می‌داشتم برای کربلا و مسیر سخت برگشت.. راستی از قبل براش یه اسلحه که میدونستم خیلی میخواد خریده بودم و تو صف زیارت بهش گفتم علی مولا قراره بعد زیارت برات یه اسلحه هدیه بزاره تو کیفمون... نمی‌دونید چقدر ذوق کرد:) و موقع بیرون اومدن از حرم همش بوس پرت می‌کرد و می‌گفت: دستت دردنکنه که برام اسلحه هدیه دادی علی مولا! سفرنامه اربعین ۱۴۰۵ ✍محدثه ادیب https://eitaa.com/mimadib
واکنش مردم مبعوث شده بعد از ۱۵۰ شب تو خیابون زیر بمب و تو سرما و گرما، به قالیباف که میگه: من گفته بودم بیان تو خیابون! 📝محدثه ادیب https://eitaa.com/mimadib