حال و هوای امشبم اینطوریه که دلم میخواد چهارزانو بشینم رو به روت و تا صبح _شایدم بیشتر_ تندتند حرف بزنم، بخندم، گریه کنم، و از ترس اینکه مبادا وقت تلف شه، وسط حرفام همش تو ذهنم موضوع بعدی و ردیف کنم و دستهدسته یه گوشه حاضر و آماده بچینم..
یهو وسط گوش دادنهات بگم: راستی چایی سرد شد، بزار عوض کنم و بگی: تو تعریف کن من میارم و من متوجه سرد شدن چای بعدی هم نشم..
از خودم بگم، از دوروبرم، از مسئولیتهایی که تموم نمیشه، از اینکه اصلا کی گفت ما بار عالم به دوش بکشیم؟ از خوشیها، ناخوشیها،
از ترسهام_بدون اینکه بترسم مسخرهم کنی_، از آدمایی که قبلا میشناختم و الان غریبهن، غریبههایی که الان آشنایآشنای آشنان..
از اینکه از این به بعدمون چی میشه؟ تو هم بگی: "بیخبری؛خوش خبری" و بلند بلند به ترسهای نیومدهمون بخندیم..
چرا نیستی؟
#لاادری
✍محدثه ادیب
@mimadib
این پیمان مکه از اسمش پیداست که به زودی قراره موریانهها بخورنش..
✍محدثه ادیب
#پیمان_مکه
@mimadib
گذشت روز و شب و ماه و سال از پی هم؛
مرا ولی ز وصالت سر گذشتن نیست...
#محمد_سهرابی
@mimadib