"شیرزن" به روایت تصویر
ماشالله یه تنه بیوگرافی اعتقادی خودشو به رخ میکشید..
https://eitaa.com/mimadib
هدایت شده از حِدار | محدثه ادیب
دوستان من نیت کردم ان شالله روزهی مستحبی بگیرم فردا رو
نامردی نکنید وجدانن تعارفم کنید تا قبل ظهر
@Adib_315
_صائب صدا را میشنوی ؟ بالاخره رسیدیم؟
+میرسیم بانو! اگر این همه تعجیل را در پاسخ به خواستگاری های متعدد من داشتی، الان قریب ده سال بود که ملکهی خانهام بودی و این موها را در فراقت سفید نمیدیدی..
بازهم مثل این یکسال دلبری هایش را آغاز کرده و برای بار هزارم میخواهد از دیر کردن من داستان سرایی کند..
به موهایش که از زیر دستارش بیرون آمده نگاه میکنم و دستم را روی زانوانش میگذارم و میگویم : اگر عشق به انتظار امتحان نمیشد، با چه محکی قدر و قیمتش را میآموزدند؟؟؟
همان روز اول که در هجرهی پدرت راز دلت را گفتی،به تو گفتم که تاوانِ عشق من گزاف است، مایلی بپردازی ؟
و تو..
_آری خوب یادم مانده ، و من برای شاهدخت رویاهایم سینه سپر کردم و گفتم
هرچه باشد میپردازم!من تاجر مطاع گرانقیمتم!
هردو میخندیم..
گوشهی پردهی کجاوه را کنار میزنم .
صدای همهمه صدها هزار نفر داغی بیابان را در نظرم کم اهمیت میکند..هرچه جلوتر میرویم قلبم بیشتر و بیشتر به دیوارهی قفسش میکوبد..
دیدار علی ع ...
اینکه از میان هزاران هزار موجود و بنده، خدا تو را "انسان" بیافریند و در میان تمام زمانها و مکانها در زمان و محل زندگی ابرمردی چون علی بدنیا بیایی ، هم هراس انگیز است و هم سالها سجدهی شکر بر بنده واجب میکند!
خدا رحمت کند پدرم را که هروقت به مکه میآمد فقط و فقط از شوق و شور ملاقاتش با پیامبر خدا ص و علی ع یار کعبهزادش برایمان سخن میگفت..
ما با لایلای فضائل علی بخواب رفتیم و بزرگ شدیم.. حالا وقت بیعت با چنین مردی رسیده!و پدرم نیست ..خدایش رحمت کند.
کجاوهران اسب را نگه میدارد.پوشیه ام را میاندازم و با کمک صائب پیاده میشوم.
تابحال در چنین جای شلوغی نبوده ام .انگار سرم گیج میرود، دست صائب را میفشارم تا آرامتر حرکت کند.
به سمتم برمیگرد از نگاهم میخواند که اوضاع خیلی روبهراه نیست..
_خوبی عزیزم؟فرزندمان چطور؟
میخواهی کمی استراحت کنیم؟
+خوبیم..فقط گرما و ازدحام و هیجان بیعت با امیرالمومنین ع حالم را دگرگون کرده است ..
کمی آرامتر بروی من و فرزندت هم میتوانیم همراهیت کنیم..
با یادآوری حضور فرزندمان انگار که دوباره جان گرفته باشیم ، راهمان را به سمت خیمهی پیامبر ص ادامه میدهیم
..
قسمت اول
✍محدثه ادیب
🕋https://eitaa.com/mimadib
بعد از چند ساعتی که در صف منتظران بیعت بودم،بالاخره به در خیمه رسیدم .
پرده را بالا زدم درون خیمه پرده ای دیگر نصب شده بود که فضای خیمه را دو نیم کرده بود ،
عطر بهشتی ای کل فضا را پر کرده بود
به محض اینکه وارد شدم، دستان پدرم را روی شانهام احساس کردم .. پس از سالها که با درد یتیمی انس گرفته بودم ، حالا گویی دوباره تمام غمهای عالم از دلم رفته بود و در حیاط خانه ی پدری ،در آغوش گرمش خستگی و دلتنگی دوران را به در میکردم!
صدای پرطنین پیامبر ص مرا به خود بازگرداند؛ بفرمایید ای بندهی صالحهی خدا ..
به آرامی جلو رفتم و عرض کردم:
سلام بر آخرین پیامبر خدا و وصی بحقش!
الْحْمْدُ لِلّهِ الِّذي هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِيَ لْوْ لا أَنْ هَدانا اللهُ»: ستایش تنها از آنِ خداست که ................. به این [نعمتها] رهنمون شدیم؛ و اگر خدا راهنماییمان نمیکرد، [به اینها] راه نیافته بودیم.
ظرف آبی زیر پرده قرار داشت که نیمش سمت من و نیم دیگرش پنهان بود .
به آرامی نزدیکش نشستم، همچنان که به تصویر خودم در زلال آب خیره شده بودم
دست امام وارد آب شد و موج ش تمام من را در خودم شکست ..
زیر لب بسم اللهی
گفتم و به نیت سربازی خودم و فرزندم دستم را در آب گذاشتم ..
در دلم به درگاه خدا نذر کردم که اگر پسر شد، نام او را علی بگذارم و با حب صاحب نامش بپرورانم...
قسمت دوم
✍محدثه ادیب
https://eitaa.com/mimadib
"سی سال بعد"
صدای پای اسب خستگیاش را فریاد میزند، و سکوت صاحبش نشان از مردی دارد که از مرکب هم خسته تر است..
علی نیمه های شب پس از ماموریت مهمی که مولایش به او سپرده بود به کوفه رسید،
طبق عادت هروقت وارد شهر میشد قبل از اینکه به خانهی خود برود ابتدا به دیدار امیرالمومنین ع میرفت ..
نگاهی به آسمان کرد،چیزی تا اذان صبح نمانده بود ..
به سمت مسجد رفت تا هم مولا را زیارت کند و هم بعد از نماز بتواند در مورد سفرش اخبار را به حضرت عرض کند..
هرگاه به زیارت حضرت میرسید فاتحه ای برای مادرش میخواند که اورا چنین محب و مجذوب امیرالمومنین ع تربیت کرده بود و سند عاقبت بخیری و خود و فرزندش را امضا کرده بود ..
وضو گرفت و وارد مسجد شد، حضرت در محراب بودند..
نخواست مزاحم ایشان شود
باخود گفت صبر میکنم تا بعد از نماز با ایشان صحبت کنم.
از دور نگاهی کرد و با لبخند در دلش سلامی به وصی رسول الله عرض کرد..
مثل صفوف جلو، قامت بست ؛ الله اکبر..
ابن ملجم هم در بین صفوف به نماز ایستاده بود ....
قسمت اخر
✍#محدثه_ادیب
"هدیه به محضر عاشقان ِعلی از ازل تا ابد"
https://eitaa.com/mimadib
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای.pdf
حجم:
804.7K
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای | ۱۴/خرداد/۱۴۰۵
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62998
📲 @rahbar_enghelab_ir