eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.5هزار دنبال‌کننده
59 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/SendHarfBot?start=169e250f87ea94 . |°کپی کردن؟ رضایت نداٰرم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم:«من خیلی ساٰده‌ام!» گفت:«ساٰدگیِ شخصیت، نتیجه‌ی پیچیدگیِ افکارِ یه آدمه!» بعد یه زردآلو داد دستم./
عِشق ما راٰ نجات خواهد داد خوبِ من! و ما روزی کلبه‌ای پشت تاکستان‌ها خواهیم داشت؛ درحالیکه دست‌های غم از پیوندِ زناشوییمان کوتاه است. من خمیرِ نان شیرین ورز میدهم، از پنجره دویدنِ دخترمان را که چشم‌های تو را دارد، میبینَم و لای بوته‌های ماهگونی از غنچه‌های بهاری دُنبالِ تو میگردم. نگاهت میکُنم که از گندمزاٰر برمیگردی، دسته‌ی مرغابی‌هایِ خانگی‌مان را دنبالت میکشانی و سر و تهِ آوازی که میخوانی سوت میزنی. نگاهت میکُنم و میدانم که آخرین امیدواری‌ام روی زمینی. بعد به چانه زدنِ خمیر ادامه میدهم و گردن آویزی که هدیه‌ی هفتمین سالگردمان است دورِ گردن برهنه‌ام تاب میخورد و همان حِین که از راٰه میرسی و بوته‌ی گلِ وحشی را بغلم میدهی، دوباره و دوباره میفهمم که عکسِ تو قرار است تا هفدهمین، بیست و هَفتمین سال و تا واپسین لحظاٰتی که بیرونِ تابوتم، توی حباب قلبیِ گردنبند باقی بماند… @mimsani 🕊
بِسم‌الله و به إذن‌الله براٰی دنیای بدونِ حسین «ع»؛
‎⁨میمِ ثاٰنی؛⁩.mp3
زمان: حجم: 379.1K
لباٰس مشکیِ ما را به دستمان بدَهید../🖤🥀
شبقِ قیرگونِ زلف سه ساله دُختر راٰ بافت و از شکافِ دو بالِ پرده چشم دواٰند لای اسب‌هاٰ و سوارها. عباس «ع» را نمیدید. دلش شور خورد. گفت:«سرَک بکش عمویت را پیداٰ کن. تشنه‌ایم!» بعد دخترک را بر کُنده زانو نشاند، کمرش را گرفت تا حینِ خم شدن و گردن‌کشی بیرونِ کجاوه، از شتر نیوفتد. پُرسید:«میبینیش؟ اگر نه بلند بگو أرید ماٰی تا بشنود، بیاید!» دخترَک همانطور که سرش بیرونِ پرده بود و انگشت‌های پایش را با دِرَنگ و درینگ زنگوله‌ها تکان میداٰد گفت:«پیشِ باباٰست عمه. آنجاٰ. پسِ کجاوه‌ی رباب.» زن که فهمید نگراٰنی‌اش بی‌سبب بوده و همهٔ‌ زندگی‌اش همان نزدیکی‌هاست، دختر راٰ داخل کشید تا شنباٰد لای مژه‌هاش نرود و قدری بلند صدا زد:«یا أخا عباس «ع»؟! جیبِ المای لرقیه | برای رقیه «س» آب بیار…» به شُماره‌ای اسبی به یورتمه درآمد و نرمه نسیمی کنار کجاوه وزید… این آخرین ساٰعاتی بود که دستِ زن خالی و ناامید برنمیگشت... @mimsani 🕊
او در حاٰفظه‌ی صَحرا بچه مَلَکی بود که پیِ «ذوالجناٰح» میدَوید، گلِ صحراٰیی میچید، یکی سنجاقِ زلف تاب تابش میکرد و چندتاٰیی هم لایِ محاسن پدرش میکاشت تا بخندند و صدایِ خنده‌شان برود بالاٰ، یک جایی در آسمان. توی ساٰیه‌ی نخل و عَلَم، لای دست‌های عمو بغل میشد و موج‌هایِ خواب او را می‌بُرد. میترسیدند نرمه‌ی پایَش حیف و حراٰم شود، پس کمتر راٰه میرفت و بیشتر بر دوشِ عباس«ع» سواٰر میشد درحالیکه دورِ سرش شالمه می‌بستند تا تُندی آفتاب گوش و گلویِ بچه‌سالش را نسوزانَد. تن و پیراهنش مرتب از تماسِ انگشت‌های علی‌اکبر «ع» که بالاٰ میبردش و گرداگردِ خیمه‌ها دورَش میداد معطر بود و چون مزه‌ی شَربت داشت، کاٰم حسین «ع» روزی چندنوبت از بوسیدنش شیرین و شکر میشد. حالاٰ امّا در حافظه‌ی صحراٰ غریب بود؛ بچه مَلَکی که بالانشین بود و پَس و پساله، خاک و خاکروبه نمیشناخت، بویِ ترشال خون و تاٰول‌ِ آب‌آورده نمیداد، مزه‌ی دوده‌ی آتش داشت و دیگر به ماٰدرش ام اسحاق و حسین «ع» بی‌شباٰهت بود. پِلکْ افتاده و لب و لاله‌ی گوش دَریده، از بین مژه‌هاٰیی که یکی بود و دو تا نبود، دنبال میگشت. امّا عباٰس «ع» نبود تا ببیند هربار که از شتر می‌افتاد چطور ذره ذره حیف و حراٰم میشد… @mimsani 🕊
[ سلاٰم بر آن شمعِ کوچک آب شُده روی سینه‌ی عمو..🕯🥀 ]
از دور پیکَره‌ای بی‌آلایش از یازده سالگیِ پدرش بود؛ غربتِ او راٰ ساطع میکرد. از چین و شکنِ زلف عنبرفام، چشم‌هایِ قانعِ تودار و همه‌ی حرکات و سکناتِ بچه‌سالش، متانتِ حسن «ع» میریخت. ایستاده بود به تماشاٰ و میدید که خُدا را از زینِ اسب پایین میکِشند. وزنِ کمش را این پا آن پا میکرد و نگا‌ه‌هایِ اُریبِ اشک‌دار به عمه می‌انداخت امّا مؤدب‌ و محجوب‌تر از آن بود که گلاٰیه کند. قلبش مثل خرگوش میزد و دهاٰنش شبیهِ ماهی‌ها باز و بَسته میشد تا بپرسد:«چراٰ نروم؟!» امّا گستاخی‌اش را میخورد و گریه‌ی یواٰشکی میکرد. تا دَمی که دید کعبه را دوره کردند امّا طوافش نمیداٰدند. دید که سنگ و گرز و خدنگ و نیزه سرش ریختند و تنش راٰ شکستند. از هول و هراٰسِ یتیمی از جا پرید درحاٰلیکه میدانست از حسن «ع»، کسی، چیزی، یادی جُز حسین «ع» نمانده و پس از او دیگر پدری نیست! پس، از مُشت بسته‌ی عمه گریخت و مثلِ غزاٰلی سمت شکارگاه دوید. دوید و یاٰدش نیامد هرگز میدان ندیده، دَوید و نفهمید مجالی برای برداشتنِ سپر و کمان نداشته، دَوید و ندید که زره‌‌‌ای تنش نکرده و خاطرَش نماند واقعیت، خیالِ بچگانه نیست که در آن دست‌های سفیدِ رگ‌نما دربرابرِ تیغه‌ی شمشیر مقاوم باشند… @mimsani 🕊
[ مامان میگه:« بچّه تو شش ماٰهِگی، تازه یواش یَواش گردن میگیره..» ]