شبقِ قیرگونِ زلف سه ساله دُختر راٰ بافت و از شکافِ دو بالِ پرده چشم دواٰند لای اسبهاٰ و سوارها. عباس «ع» را نمیدید. دلش شور خورد. گفت:«سرَک بکش عمویت را پیداٰ کن. تشنهایم!» بعد دخترک را بر کُنده زانو نشاند، کمرش را گرفت تا حینِ خم شدن و گردنکشی بیرونِ کجاوه، از شتر نیوفتد. پُرسید:«میبینیش؟ اگر نه بلند بگو أرید ماٰی تا بشنود، بیاید!» دخترَک همانطور که سرش بیرونِ پرده بود و انگشتهای پایش را با دِرَنگ و درینگ زنگولهها تکان میداٰد گفت:«پیشِ باباٰست عمه. آنجاٰ. پسِ کجاوهی رباب.» زن که فهمید نگراٰنیاش بیسبب بوده و همهٔ زندگیاش همان نزدیکیهاست، دختر راٰ داخل کشید تا شنباٰد لای مژههاش نرود و قدری بلند صدا زد:«یا أخا عباس «ع»؟! جیبِ المای لرقیه | برای رقیه «س» آب بیار…» به شُمارهای اسبی به یورتمه درآمد و نرمه نسیمی کنار کجاوه وزید…
این آخرین ساٰعاتی بود که دستِ زن خالی و ناامید برنمیگشت...
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
او در حاٰفظهی صَحرا بچه مَلَکی بود که پیِ «ذوالجناٰح» میدَوید، گلِ صحراٰیی میچید، یکی سنجاقِ زلف تاب تابش میکرد و چندتاٰیی هم لایِ محاسن پدرش میکاشت تا بخندند و صدایِ خندهشان برود بالاٰ، یک جایی در آسمان. توی ساٰیهی نخل و عَلَم، لای دستهای عمو بغل میشد و موجهایِ خواب او را میبُرد. میترسیدند نرمهی پایَش حیف و حراٰم شود، پس کمتر راٰه میرفت و بیشتر بر دوشِ عباس«ع» سواٰر میشد درحالیکه دورِ سرش شالمه میبستند تا تُندی آفتاب گوش و گلویِ بچهسالش را نسوزانَد. تن و پیراهنش مرتب از تماسِ انگشتهای علیاکبر «ع» که بالاٰ میبردش و گرداگردِ خیمهها دورَش میداد معطر بود و چون مزهی شَربت داشت، کاٰم حسین «ع» روزی چندنوبت از بوسیدنش شیرین و شکر میشد.
حالاٰ امّا در حافظهی صحراٰ غریب بود؛ بچه مَلَکی که بالانشین بود و پَس و پساله، خاک و خاکروبه نمیشناخت، بویِ ترشال خون و تاٰولِ آبآورده نمیداد، مزهی دودهی آتش داشت و دیگر به ماٰدرش ام اسحاق و حسین «ع» بیشباٰهت بود. پِلکْ افتاده و لب و لالهی گوش دَریده، از بین مژههاٰیی که یکی بود و دو تا نبود، دنبال میگشت. امّا عباٰس «ع» نبود تا ببیند هربار که از شتر میافتاد چطور ذره ذره حیف و حراٰم میشد…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
از دور پیکَرهای بیآلایش از یازده سالگیِ پدرش بود؛ غربتِ او راٰ ساطع میکرد. از چین و شکنِ زلف عنبرفام، چشمهایِ قانعِ تودار و همهی حرکات و سکناتِ بچهسالش، متانتِ حسن «ع» میریخت. ایستاده بود به تماشاٰ و میدید که خُدا را از زینِ اسب پایین میکِشند. وزنِ کمش را این پا آن پا میکرد و نگاههایِ اُریبِ اشکدار به عمه میانداخت امّا مؤدب و محجوبتر از آن بود که گلاٰیه کند. قلبش مثل خرگوش میزد و دهاٰنش شبیهِ ماهیها باز و بَسته میشد تا بپرسد:«چراٰ نروم؟!» امّا گستاخیاش را میخورد و گریهی یواٰشکی میکرد. تا دَمی که دید کعبه را دوره کردند امّا طوافش نمیداٰدند. دید که سنگ و گرز و خدنگ و نیزه سرش ریختند و تنش راٰ شکستند. از هول و هراٰسِ یتیمی از جا پرید درحاٰلیکه میدانست از حسن «ع»، کسی، چیزی، یادی جُز حسین «ع» نمانده و پس از او دیگر پدری نیست! پس، از مُشت بستهی عمه گریخت و مثلِ غزاٰلی سمت شکارگاه دوید. دوید و یاٰدش نیامد هرگز میدان ندیده، دَوید و نفهمید مجالی برای برداشتنِ سپر و کمان نداشته، دَوید و ندید که زرهای تنش نکرده و خاطرَش نماند واقعیت، خیالِ بچگانه نیست که در آن دستهای سفیدِ رگنما دربرابرِ تیغهی شمشیر مقاوم باشند…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
در زیاٰرت ناحیهی مُقدسه آمده:«السلاٰم علی الرَضیعِ الصَغیر» و رضیع به تنهایی طفلِ شیرخوارهایست بند و بسته به سینهی ماٰدر که از حیثِ قواره حتیٰ بغل را پُر نمیکند. امّا تأکیدِ موکدِ دوباره بر صغیر بودنِ علی «ع»، روضهی مکتوم است. یعنی او فرایِ تصور خُرد و کوچک بود و اگر آبش نمیدادند، هُرمِ آفتاب هم کارش را میساخت. بُریدن نفسش که آنهمه قیل و قاٰل و اسباب و فنِّ کمانگیری نمیخواست…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
عباٰس «ع» چینِ گلوی علی «ع» راٰ که بوی گلاب و شیر داشت میبوسید و میپایید زمختیِ محاسنش به گردن کمتحملش نکشد. پنج ماٰهه بود و سرش یکسره به طرفی کج میشد و پس و پشتِ لالهی دو گوش و زیرِ غبغب، زود به تب و تاٰول میافتاد و خُشکه میزد. عَمو هربار از ریزگیِ برادرزاده قَه قاٰه میخندید، دستِ درشتش را کاسه میکرد و سر و کتف و کپلِ علی «ع» را یکجا نگه میداشت و بالا میبُردش تا ابرها و کبوترِ راعبی را که بالای سر درِ خانهی حسین «ع» لانه داشت، نشانش میداد.
زیرِ پوست گونههاش، رگهای آبی میتَپید و لبهای گوشتالودِ کوچکش به تمنای شیر نیمهباز بود. زمین نمیماٰند؛ بغَل به بَغل میشد و به رباٰب نوبت نمیرسید مگر وقتِ شیرداٰدن. نفسِ هرکس که سرتاپاش راٰ میبوسید پر از بَهار میشد. از فرطِ کوچَکی، شکوفهای سنجاق شُده روی سینه حسین «ع» مینمود، که گَه گاٰه محضِ آنکه نَفْسِ علی «ع» نَماند، حلوای دِهین سقِّ دهانش میکشید. تشک و گهواٰرهاش هم دستهای حسین «ع» بود که تاٰبش میداد و آنقدر توی شکمِ لختش فوت میکرد تا ریسه برَود، بزاقِ دهانش راه بیوفتد و هِی قبای باباش را لَک کند…
حالاٰ هم به سینهی حسین «ع» سنجاٰق شده بود و از لاٰی پلکهای نیمِهباز، به آخرین تَصویری که میخواٰست از دنیا یادش بِماند نگاه میکرد. چشمهای کدرش رنگِ شماتت نداشت و هنوز ارتعاٰش نرم تبسم زیرِ پوستِ رنگپریدهاش دیده میشد. حاشیهی لبهای نیمهبازش گُله به گله تاول و خشکه زده و کامَش عطر شیر نداشت. از حلقش بویِ خون تازه میجوشید و سُرخی میسُرید لای چینِ گردنش و بعد راه میگرفت توی آستینِ حسین «ع» و از ساٰعد به آرنجش میرسید. وقتی حُسین «ع» خواٰست نرمهی دو گوش و کاکُلش را که دیگر بور نبود پاک کند تا کمتر بهمریخته و مرتَبتر به خیمه، به ماٰدرش برگردد، سرَش به طرفی کج شد و خون دوباٰره جهید...
هی قبای باباش را لک میکرد…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
آب، آبِرو گرفته بود از دستهاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمههایِ او تا هَمهی هَست و بودش را تا جرعهی آخر پیشکش و ارزانیاش کند.
قطرههاٰی عرق از بُن موهای عباس «ع» نیش زده و بوی نمناکِ مُشک از گیسِ سنگینِ سیاهش متصاعد میشُد. دهاٰنش قاچ قاچ و مچاله توی قاب سبیل و محاٰسنش گم بود. اگر چه خاکمال و عطَشزده بنظر میرسید امّا هنوز به طراوتِ شاخهی بید بود. انگاٰر اجزای صورتش را از مَرمر تراشیده بودند. به حالتِ رکوع، خم شد طرفِ آب و موجی از ماه افتاد در جریانِ فرات. بسمالله گفت و دستها را تا ساعِد توی آب کرد. در چشمهایِ افسونگرِ بیرغبتش، حتیٰ خیالِ نوشیدن آب نبود. پس به قدر یک مَشک از مهریهی ماٰدرش برداشت و دستِ مرطوب را لای موهاٰ برد و خرمنِ معطر را عقب زد تا کلاهخود بگذارد و برود. فرات امّا کلاٰفه، بیطاقت و پُرگلایه، پارچه پارچه موج میشد و میخواست سهمِ بیشتری بردارد. تاٰب خورد، بالا رفت، پایین افتاد، خروشید، به پایِ «عقاب» پیچید، از ساق و راٰنش بالا رفت و خودش را به شکمِ اسب کوبید. امّا با اینهمه عباٰس «ع» رفت و شریعه ماند، درحاٰلیکه آب، آبِرو گرفته بود از دستهاش…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
آب، آبِرو گرفته بود از دستهاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمههایِ او تا هَمهی هَست و بودش را تا ج
؛
[ عزیزَم! خُدا و مذهبِ من!
چقدر برای گفتن و سُرودن از وجاهت و ملاحتِ تو در واژه و وصف فقیرم! واله و مست از نوشتن برای رخِ قشنگِ قمرگونت، دائم و آن به آن بالیدم که عموی منی. نمیدونم فراتر از عشقباٰزی چی میشه گفت زیباصنم؛ ولی من هر وقت از شما مینویسم به همون دُچار میشم.
خوش بحالِ چَشمهایِ عاقبتبخیر و خوشبختی که دیدنت ابوفاضل «ع». تو زیباترین تصویری بودی که میشُد تو این دنیای خاکستریِ تحقیرشده دید./ ]
در زیاٰرت حضرتِ عباس «ع» آمده: «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ، وَأَعْطَيْتَ غايَةَ الْمَجْهُودِ | گواٰهی و شهادت میدهم که تو در خیرخواٰهی کوشیدی و نهاٰیتِ تلاشت را کردی..»
و من به چشمهاٰی دلواپسِ درخشانت که نمِ خون گرفت، به بینیِ استخواٰنی و لب و دهانِ بینقصت که شکست، به گردن افراشته و موزونت که چاک چاکِ نیزه و قداره شد فکر میکنم. به دستهاٰی سخاوتمندت که علی «ع» بوسیده بود درحاٰلیکه میدانِست نذرِ حسیناند و به جورچینِ پاشیدهی تنت که پاره پاره، قطعه به قطعه میانهی راٰه گم میشد فکر میکنم و میدانم که هیچجای شماتت و ملامت نیست!
چرا که «عقاب» در سایه روشنِ نخلهای پرت و پلای صحرا چهارنعل میدَوید امّا راٰه دراز بود و گرگ زیاد و گوشتِ تنت کم… شهادَت میدهم که تو نهاٰیتِ تلاشت را کردی..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊