eitaa logo
بیرون پراکنی درونی‌یاتم!
1.4هزار دنبال‌کننده
409 عکس
25 ویدیو
10 فایل
خرده نویس‌ها و ثبت‌های یک معلمِ نویسنده‌ی اهلِ ادبیاتِ غرق در کتاب. شناسه‌ی ارتباطی: @mahdi_shafiei
مشاهده در ایتا
دانلود
بیرون پراکنی درونی‌یاتم!
- جز ماجرا، هیچ هیچ نمی‌ماند از آدم.
ـ ما تشنه‌‌ی یک لیوان چایی هستیم. چایی که بنشنیم کنار هم‌دیگر و صحبت کنیم. کتاب‌های‌مان را ورق بزنیم و برای هم بخوانیم. ما آدمی می‌خواهیم برای زیستن. برای پیمودن مسیرهایی که به تنهایی نمی‌توانیم برویم. درونِ ما سیل افکار غوطه‌ور است. که اگر نتوانیم آن‌ها را بیرون بریزیم و درموردشان گفتگو کنیم، غرق‌مان خواهد کرد. تنها چایی نوشیدن یک‌بار، دوبار، سه‌بار .. لذت بخش است، بعد تبدیل می‌شود به روزمره‌ای که هیچ‌چیز ندارد. دیگر آن موقع حتی میل به پر کردن لیوان هم نداریم. باید کسی باشد که نفهمی کی چایی‌ات تمام می‌شود. نفهمی چندمین لیوان است کنار هم به گفتگو نشسته‌اید. قند در دهان‌مان آب شود و یک جرعه بیشتر ننوشیده باشیم؛ گذر زمان برای‌‌مان مهم نباشد. و فقط گرم گفتگو باشیم. توی زندگی همه‌ی ما آدم‌ها، باید کسی درون‌‌مان ریشه بزند، رنج‌های‌مان را ببیند. نوازش‌شان کنند. و در نهایت ببوسدشان و درمان‌شان کند. ما باید آدم تعامل خودمان را پیدا کنیم. وگرنه افکارمان، حال خوب نهنگ درون‌مان، ذوق و شوق دل‌مان‌، همه و همه می‌خشکد. و آن وقت است که کلمات‌مان هم تَه می‌کشد، و در کنجِ خلوتی، دُچارِ تنهایی می‌شویم؛ تنهایی که دیگر میل به زیستن و چایی نوشیدن، نخواهیم داشت.
بیرون پراکنی درونی‌یاتم!
ـ کلمه‌ و نوشتن برای من بسیار مقدس است. روی کلمات و نوشته‌های آدم‌ها حساب ویژه‌ای باز می‌کنم. همیشه جذب آدم‌هایی می‌شوم که بلند از درونیات و روزمره‌شان می‌نویسند. اعتقادم این است که می‌شود آدم‌ها را از لابه‌لای کلمات و نوشته‌های‌شان شناخت. به قول اهل قلمی:«اصلاً بسیاری از مسائل تا نوشته نشود، حل نمی‌شود!». بنظرم عمیق‌ترین احساسات آدم‌ها را از روی کلمات‌شان می‌شود فهمید. با کمی درنگ کردن روی جملات‌شان پِی می‌بریم به این‌که آیا این نوشته‌ها از اسرارِ نهانِ درون‌شان آمده یا فقط یک‌سری لغاتِ ساخته‌ی تخیل است؛ که هیچ پیوند و ارتباطی هم با نویسنده‌اش ندارد. من اگر بخواهم آدمی را بشناسم، می‌گویم برایم از خودش و آنچه زیسته، بلند و طومار وار بنویسد. و بعد پل می‌زنم به درون احساساتش. عمیق می‌شوم روی تک تک جزئیاتی که گفته. چشم‌هایم را می‌بندم و شخصیتش را متصور می‌شوم. از بین تمام کلاس‌هایی که با بچه‌ها دارم، کلاس نویسندگی را بیشتر از همه دوست دارم. امروز سر تیتر درس‌مان سفر به دنیای درون بود. گفتم می‌خواهیم درمورد آنچه در دل‌مان هست صحبت کنیم؛ یعنی احساسات. و بعد درموردشان بنویسیم. احساسات آدم‌ها را به پیاز تشبیه کردم و گفتم که لایه لایه است. و بعد درمورد لایه‌های شادی و غم گفتگو کردیم. برای‌شان گفتم که یک لایه‌ی ضعیف‌تر شادی، می‌شود خوشحالی. و لایه‌‌بعدی غم که شدت ضعیف‌تری دارد، ناراحتی. نوبت رسید به نوشتن. تمرین‌مان نوشتن‌ خاطره برای این چهار احساس بود. با چاشنی این‌که بگوید چرا آن اتفاق در خاطره‌شان باعث آن حس شده؛ یعنی دلیل احساس‌شان را هم بگویند. بعد از کلاس غرق شدم در نوشته‌های تعدادی بچه سومی. عمیق‌ترین احساسات‌شان را با همان کلمات ساده بچگانه نوشته بودند. و حقا که می‌توانم بگویم اگر نوشته نشد بود شاید من اصلاً به اسرارِ پنهانِ دل‌شان پِی نمی‌بردم و یک بُعد شخصیت‌شان همیشه برایم مخفی می‌ماند .. انگار که ما با نوشتن، خودمان را روی کاغذ ترسیم می‌کنیم :)
بیرون پراکنی درونی‌یاتم!
-
ـ زندگی یعنی ساختن و لذت بردن. اگر برای ساختن تلاشی نشود، لذتی هم نخواهد بود. رسیدن و نرسیدن هم در تلاش ما خلاصه می‌شود؛ یک‌شنبه‌های مدرسه به سیاحت می‌گذرد. و سیاحت این هفته برایم نقطه‌‌ی روشنی از تلاش بچه‌ها بود که در خاطرم ثبت شد‌. دلم نیامد از تجربه‌اش نگویم و ثبت نشود. بچه‌ها کلمنی ساخته بودند. و بعد در سیاحت یک‌شنبه باید مقدار آبی که کلمن‌شان می‌گرفت را مشخص می‌کردند. این‌طور با مفهوم لیتر هم آشنا می‌شدند. برای این‌کار نیاز به معیار داشتند. به پیشنهاد خودشان بهترین معیار بطری شخصی بود که درجه روی آن داشت. چندتا از بچه‌ها از بطری آب‌شان گذشتند و در اختیار گروه قرار دادند. یک نفر مشغول حساب کتاب شد که چندتا بطری آب بریزند توی کلمن و چطور درجه‌بندی کنند. یک نفر علامت می‌زد. و باقی هم آب می‌آوردند. بعد از مشخص کردن گنجایش کلمن وقتش بود آن را خوب و تمیز بشویند و با آب خوراکی آن را پر کنند. وقتی کلمن آب شد، بچه‌ها با میل شدید انگار که سال‌هاست تشنه‌اند از دست‌رنج خودشان آب می‌نوشیدند. ترجیح‌شان هم این بود که بجای آب‌سردکن، از کلمن خودشان استفاده کنند. یکی از بچه‌ها گفت:«آقا آب کلمن خوشمزه‌تر از آب بطریم بود» در حالی که هردو از یکجا آب شده بودند :). حالا هم بناست از همین کلمن‌ها در مراسمات مدرسه و هم‌چنین فضای کلاس استفاده کنند. بچه‌‌ها ساختند و از مسیری که برای پیمودن به آنچه برایش تلاش کردند، لذت بردند و انتهای مسیر هم به جان‌شان نشست ..
بیرون پراکنی درونی‌یاتم!
-
ـ قبل‌ترها نمی‌دانستم چرا کتاب می‌خوانم. من با ژول‌ورن کتاب خواندن را شروع کردم. شیفته‌ی سفر به دل ماجراها بودم. با هر داستانی که از ژول‌ورن می‌خواندم، یک چیز درونم روشن می‌شد. به یکی از علاقه‌مندی‌هایم پی می‌بردم. همان زمان بود که فهمیدم من چقدر به ساخت چیزهایی مثل ماشین و ربات علاقه دارم. توی سن ما این چیزها مثل الآن رواج نداشت. باید خیلی خلاقانه فکر می‌کردیم و همت می‌گذاشتیم تا چیزی بسازیم. یادم هست یک‌بار برای ساخت یک ربات نصف شهر را پیاده روی کردم، تا بتوانم چیزی که می‌خواهم را به دست بیاورم. کتاب‌های ژول‌ورن باعث شدند من این میل و علاقه‌ را در خودم کشف کنم. وقتی بزرگ‌تر شدم هم همین بود. با هر کتابی که می‌خواندم یک‌ تکه گمشده‌ام را درونش می‌یافتم. و این یافتن‌ها وقتی به عمیق‌ترین مرحله رسید که با داستایفسکی آشنا شدم. فراتر از شیفته، دل‌باخته‌ی این مرد شدم. چرا که با خط به خط کتاب‌هایش به اعماق احساساتم می‌رفتم و چیزی را در لایه‌‌های پنهان وجودی‌ام پیدا می‌کردم. با کتاب‌های داستایفسکی خودم و احساساتم را بهتر شناختم. و در همین نقطه به جواب سوالم رسیدم: «من چرا کتاب می‌خوانم؟!» ـ چون در بین کتاب‌ها لایه‌های مخفی خودم را می‌یابم. ـ چون در من گشمده‌ای هست که باید بجویمش .. گمشده‌ای پنهان شده، در لابه‌لای کتاب‌ها.
بیرون پراکنی درونی‌یاتم!
-
ـ حال خودم را می‌دانم. بلدم چه وقت‌هایی رو به راهم. حتی اگر ساعت‌ها پی انواع و اقسام خوشی‌ها باشم و خنده بر لبم نقش داشته باشد، از حال دلم غافل نیستم. غم نهان درونم را می‌فهمم. الآن هم همین است. هرجایی دنبال رفع خستگی رفتم، حاصلی برایم نداشت؛ تنها لحظات کوتاهی در حال گذراندن روزمره بودم. و بعد از آن که باز در کنج تنهایی‌ام فرو رفتم، غم هجوم آورد بهم .. اما میان تمام این حال‌های بی‌دوام، لحظه‌هایی که خرج روضه‌های شما شد، برایم ماند. بارها شکستم. درمانده آمدم و باز سرپا شدم. با آه جان‌سوز آمدم. اشک ریختم و درمان یافته برگشتم. پنآه امن مادرانه‌تان، همیشه نجاتم داده. من می‌دانم تنها زمانی حال دلم رو به راه است و دوام دارد که خرج شما شود. مادرجان سلیس و ساده بگویم، اگر آغوش امن شما نبود، بی‌چاره بودم و توی رنج زیستنی که به آن دچارم، کمر خم می‌کردم.