واکنش تنشی و زودعصبانی شدن
در این حالت آستانه تحمل پایین میاد، بحثها سریعتر شکل میگیره و آدمها زودتر از معمول تحریک میشن.
از نظر فیزیولوژیک، این واکنش معمولاً با فعال شدن سیستم سمپاتیک (حالت جنگ یا گریز) همراهه.
چه کاری براش کنیم؟
به محض اینکه متوجه شدید شدت هیجان در حال بالا رفتنه، گفتگو رو متوقف کنید.
یک وقفه کوتاه، تغییر فضا، چند دقیقه قدم زدن، چند نفس عمیق آهسته و حتی نوشیدن آب میتونه به تنظیم سیستم عصبی کمک کنه.
بعد از اینکه بدن به حالت متعادلتری برگشت، احتمال اینکه گفتوگو سازندهتر باشه خیلی بیشتره.
واکنش اضطرابی و پیشبینی مداوم خطر
در این حالت ذهن فرد مدام در حال سناریوسازی درباره اتفاقات احتمالیه. نگرانی، بیقراری و دلشوره پررنگ میشه.
اینجا مغز در تلاشه با پیشبینی خطر، احساس کنترل ایجاد کنه.
چه کاری براش کنیم؟
به جای نصیحت کردن، منطقی بحث کردن یا گفتنِ «زیاد فکر نکن»، تمرکز رو روی همدلی بگذارین.
حضور فیزیکی، تماس چشمی، شنیدن بدون قطع کردن و جملاتی مثل «میفهمم نگرانی» پیام امنیت به سیستم عصبی میفرسته.
احساس امنیت، سریعتر از استدلال منطقی اضطراب رو کاهش میده.
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوشتن اگر درست انجام شود، شفا میدهد...
تصور کنید یک ابزار درمانی در دستتونه
ابزاری که ساده وبی هزینه است
فقط چند تا چیز لازمه یک قلم، چند برگ کاغذ و آمادگی برای روبه روشدن با حقیقت
داستان این روش از دههی ۱۹۸۰ شروع شد. دکتر جیمز پنیبیکر، روانشناس معروف، متوجه شد افرادی که احساسات و تجربههای دردناکشان را در خود نگه میدارند و دربارهشان حرف نمیزنند یا نمینویسند، در بلندمدت بیشتر مریض میشوند. بدنشان آسیبپذیرتر میشود و دیرتر هم خوب میشوند.
اما وقتی همین افراد فقط چند روز پشت سر هم، روزی ۱۵ تا ۲۰ دقیقه دربارهی تجربههای ناراحتکنندهشان نوشتند، اتفاق جالبی افتاد
ذهنشان آرامتر شد، بدنشان بهتر واکنش نشان داد، حافظهشان بهتر شد و حتی زخمهایشان سریعتر خوب میشد.
چرا این اتفاق میافته؟
چون احساساتی که سرکوب میکنیم، واقعاً از بین نمیرن. یه جایی توی ذهن و بدن میمونن، استرس درست میکنن، خواب رو بههم میزنن و تمرکز رو کم میکنن؛ حتی ممکنه سالها توی پسزمینهی زندگیمون باشن.
اما وقتی این احساسات رو نام میبریم و دربارهشون مینویسیم، شدتشون کمتر میشه. مثل اینه که توی یه اتاق تاریک چراغ روشن کنی؛ چیزها هنوز هستن، ولی وقتی واضح میبینیشون، دیگه اونقدر ترسناک به نظر نمیرسن.
وقتی دربارهی «چرا» و «چطور» یه تجربهی تلخ مینویسی، ذهنت شروع میکنه افکار رو مرتب کردن؛ اون کلاف درهم کمکم باز میشه و فشار از روی بدن هم کمتر میشه. برای همین تحقیقات نشون داده این روش میتونه استرس رو کم کنه، سیستم ایمنی رو بهتر کنه، فشار خون رو پایین بیاره و حتی بعضی دردهای مزمن رو آرومتر کنه.
یک نکته مهم
این نوع نوشتن با دفتر خاطرات فرق داره قرار نیست متن قشنگ یا بدون غلط باشه هدف فقط صادق بودن با خودتونه
کافیه فقط ۱۵ تا ۲۰ دقیقه، سه یا چهار روز پشت سر هم، دربارهی یک موضوع ناراحتکننده یا حلنشده بنویسید. مهم نیست متن منظم باشه یا حتی با دست نوشته بشه، تایپ کردن یا ضبط صوت هم قابل قبوله
اگر چیزی به ذهن نرسید، میتوان همان جمله را تکرار کرد تا فکرهای بعدی بیایند.
بهترین موضوعها برای نوشتن شامل تجربههای دردناک گذشته، مشکلات روزمره، تغییرات بزرگ زندگی و نگرانیهای تکرارشونده هستند. البته اگر حادثهی بسیار دردناکی تازه رخ داده یا نوشتن اضطراب را شدیدتر میکنه، بهتر است فعلاً از این روش استفاده نشه
جان به سندرم تورت اختلالی که باعث تیکها و حرکات غیرارادی میشه مبتلا میشه
با چالشهای زیادی از قضاوت دیگران گرفته تا لحظههایی که احساس طردشدگی داره دستوپنجه نرم میکنه
اما جذابترین بخش داستان برای من نحوه پیدا کردن معناش از دل رنج بود
#پیشنهاد_دیدن
ریچارد وایزمن، روانشناس بریتانیایی در دههٔ ۱۹۹۰ تصمیم گرفت یک سؤال جالب را بررسی کنه
چرا بعضی آدمها خودشان را «خیلی خوششانس» میدانند و بعضی دیگر «بدشانس»؟
او صدها نفر را بررسی کرد؛ افرادی که باور داشتند همیشه شانس با آنهاست و افرادی که فکر میکردند بدشانسی مدام دنبالهروشان است. وایزمن چند سال رفتار، تصمیمها و طرز فکر این افراد را مطالعه کرد و نتایج تحقیقاتش را در کتابی به نام The Luck Factor منتشر کرد.
نتیجهٔ این تحقیق اما جالب بود
شانس چیزی نیست که فقط اتفاق بیفتد…
شانس چیزی است که میشود آن را ساخت.
یکی از آزمایشهایی که انجام میداد این بود
به چند نفر یک روزنامه داد و گفت «بشمار چند تا عکس توشه»
اما در صفحهٔ دوم با خط درشت نوشته بود
«اگه این جمله رو دیدی، ۲۵۰ پوند برندهای!»
حدود ۸۰٪ آدمای خوششانس سریع دیدنش.
ولی بیشتر بدشانسها اصلًا متوجهش نشدن.
نه چون ضریب هوشیشون کمتر بود…
چون ذهنشون بستهتر بود و فقط به شمردن عکسها چسبیده بودن.
فرصت از جلوی چشمشون رد شد، اما نگاه نکردن.
وایزمن بعد از دهها آزمایش به ۴ نکته رسید
آدمای خوششانس فرصت میسازن.
بیشتر حرف میزنن، بیشتر امتحان میکنن، بیشتر تجربه میکنن.
فرصتها رو میبینن چون نگاهشون بازه.
به حس درونیشون گوش میدن.
وقتی آرومتر باشی، شهودت بهتر کار میکنه.
استرس زیاد یعنی کور شدن نسبت به سیگنالهای واقعی.
انتظار اتفاق خوب دارن.
بنابراین بیشتر تلاش میکنند
بیشتر میایستند
و رفتارهای مثبتتری نشان میدهند
بدشانسی رو تبدیل به درس میکنن.
از شکست جلوتر میرن، نه اینکه توش گیر کنن. یعنی از شکست به عنوان بازخورد استفاده میکنند
و نتیجهٔ بزرگ تحقیق وایزمن چی بود؟
حدود ۸۰٪ آدمایی که خودشون رو بدشانس میدونستن، بعد از یک ماه تمرین همین ۴ اصل گفتن زندگیشون خیلی خوششانستر شده.
پس شاید شانس اون چیزی نیست که خود به خود اتفاق بیوفته
شانس، مهارته
و هر مهارتی قابل تمرینه