eitaa logo
Mind Depths|ژرفای ذهن
1.3هزار دنبال‌کننده
142 عکس
14 ویدیو
2 فایل
باهم مطالب و مقالات علمی رو ساده میکنیم، می‌خونیم و بررسی می‌کنیم📚 خوشحال میشم پیشنهادات وانتقاداتون رو بدونم👇🏻 @nikamahmoudi https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1mr3pui&btn=پیام.ناشناس.ژرفای.ذهن
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان این روش از دهه‌ی ۱۹۸۰ شروع شد. دکتر جیمز پنی‌بیکر، روان‌شناس معروف، متوجه شد افرادی که احساسات و تجربه‌های دردناکشان را در خود نگه می‌دارند و درباره‌شان حرف نمی‌زنند یا نمی‌نویسند، در بلندمدت بیشتر مریض می‌شوند. بدنشان آسیب‌پذیرتر می‌شود و دیرتر هم خوب می‌شوند. اما وقتی همین افراد فقط چند روز پشت سر هم، روزی ۱۵ تا ۲۰ دقیقه درباره‌ی تجربه‌های ناراحت‌کننده‌شان نوشتند، اتفاق جالبی افتاد ذهنشان آرام‌تر شد، بدنشان بهتر واکنش نشان داد، حافظه‌شان بهتر شد و حتی زخم‌هایشان سریع‌تر خوب می‌شد.
چرا این اتفاق می‌افته؟ چون احساساتی که سرکوب می‌کنیم، واقعاً از بین نمی‌رن. یه جایی توی ذهن و بدن می‌مونن، استرس درست می‌کنن، خواب رو به‌هم می‌زنن و تمرکز رو کم می‌کنن؛ حتی ممکنه سال‌ها توی پس‌زمینه‌ی زندگی‌مون باشن. اما وقتی این احساسات رو نام می‌بریم و درباره‌شون می‌نویسیم، شدت‌شون کمتر می‌شه. مثل اینه که توی یه اتاق تاریک چراغ روشن کنی؛ چیزها هنوز هستن، ولی وقتی واضح می‌بینیشون، دیگه اون‌قدر ترسناک به نظر نمی‌رسن. وقتی درباره‌ی «چرا» و «چطور» یه تجربه‌ی تلخ می‌نویسی، ذهنت شروع می‌کنه افکار رو مرتب کردن؛ اون کلاف درهم کم‌کم باز می‌شه و فشار از روی بدن هم کمتر می‌شه. برای همین تحقیقات نشون داده این روش می‌تونه استرس رو کم کنه، سیستم ایمنی رو بهتر کنه، فشار خون رو پایین بیاره و حتی بعضی دردهای مزمن رو آروم‌تر کنه.
یک نکته مهم این نوع نوشتن با دفتر خاطرات فرق داره قرار نیست متن قشنگ یا بدون غلط باشه هدف فقط صادق بودن با خودتونه کافیه فقط ۱۵ تا ۲۰ دقیقه، سه یا چهار روز پشت سر هم، درباره‌ی یک موضوع ناراحت‌کننده یا حل‌نشده بنویسید. مهم نیست متن منظم باشه یا حتی با دست نوشته بشه، تایپ کردن یا ضبط صوت هم قابل قبوله اگر چیزی به ذهن نرسید، می‌توان همان جمله را تکرار کرد تا فکرهای بعدی بیایند. بهترین موضوع‌ها برای نوشتن شامل تجربه‌های دردناک گذشته، مشکلات روزمره، تغییرات بزرگ زندگی و نگرانی‌های تکرارشونده هستند. البته اگر حادثه‌ی بسیار دردناکی تازه رخ داده یا نوشتن اضطراب را شدیدتر می‌کنه، بهتر است فعلاً از این روش استفاده نشه
جان به سندرم تورت اختلالی که باعث تیک‌ها و حرکات غیرارادی میشه مبتلا میشه با چالش‌های زیادی از قضاوت دیگران گرفته تا لحظه‌هایی که احساس طردشدگی داره دست‌وپنجه نرم می‌کنه اما جذاب‌ترین بخش داستان برای من نحوه پیدا کردن معناش از دل رنج بود
به‌نظرتون شانس چیه؟ یه مهارته که میشه یادش گرفت؟ یا چیزیه که از قبل توی سرنوشت ما نوشته شده؟
ریچارد وایزمن، روان‌شناس بریتانیایی در دههٔ ۱۹۹۰ تصمیم گرفت یک سؤال جالب را بررسی کنه چرا بعضی آدم‌ها خودشان را «خیلی خوش‌شانس» می‌دانند و بعضی دیگر «بدشانس»؟ او صدها نفر را بررسی کرد؛ افرادی که باور داشتند همیشه شانس با آن‌هاست و افرادی که فکر می‌کردند بدشانسی مدام دنباله‌روشان است. وایزمن چند سال رفتار، تصمیم‌ها و طرز فکر این افراد را مطالعه کرد و نتایج تحقیقاتش را در کتابی به نام The Luck Factor منتشر کرد. نتیجهٔ این تحقیق اما جالب بود شانس چیزی نیست که فقط اتفاق بیفتد… شانس چیزی است که می‌شود آن را ساخت.
یکی از آزمایش‌هایی که انجام میداد این بود به چند نفر یک روزنامه داد و گفت «بشمار چند تا عکس توشه» اما‌ در صفحهٔ دوم با خط درشت نوشته بود «اگه این جمله رو دیدی، ۲۵۰ پوند برنده‌ای!» حدود ۸۰٪ آدمای خوش‌شانس سریع دیدنش. ولی بیشتر بدشانس‌ها اصلًا متوجهش نشدن. نه چون ضریب هوشی‌شون کمتر بود… چون ذهنشون بسته‌تر بود و فقط به شمردن عکس‌ها چسبیده بودن. فرصت از جلوی چشمشون رد شد، اما نگاه نکردن.
وایزمن بعد از ده‌ها آزمایش به ۴ نکته رسید آدمای خوش‌شانس فرصت می‌سازن. بیشتر حرف می‌زنن، بیشتر امتحان می‌کنن، بیشتر تجربه می‌کنن. فرصت‌ها رو می‌بینن چون نگاهشون بازه. به حس درونیشون گوش می‌دن. وقتی آروم‌تر باشی، شهودت بهتر کار می‌کنه. استرس زیاد یعنی کور شدن نسبت به سیگنال‌های واقعی. انتظار اتفاق خوب دارن. بنابراین بیشتر تلاش می‌کنند بیشتر می‌ایستند و رفتارهای مثبت‌تری نشان می‌دهند بدشانسی رو تبدیل به درس می‌کنن. از شکست جلوتر میرن، نه اینکه توش گیر کنن. یعنی از شکست به عنوان بازخورد استفاده می‌کنند
و نتیجهٔ بزرگ تحقیق وایزمن چی بود؟ حدود ۸۰٪ آدمایی که خودشون رو بدشانس می‌دونستن، بعد از یک ماه تمرین همین ۴ اصل گفتن زندگی‌شون خیلی خوش‌شانس‌تر شده. پس شاید شانس اون چیزی نیست که خود به خود اتفاق بیوفته شانس، مهارته و هر مهارتی قابل تمرینه
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه‌مون یه جایی از زندگی‌مون گیر همین اتفاقیم کتاب چطور قوی باشیم می‌خونیم پست‌های مربوط به مرزبندی رو سیو می‌کنیم ویدیوهای بالا بردن اعتمادبه‌نفس رو لایک می‌کنیم ولی وقتی می‌رسه به عمل؟ باز همون آدم قبلی‌ایم باز هم باشه اشکال نداره، باز هم سکوت، باز هم تلاش برای راضی نگه‌داشتن آدم‌هایی که حتی حواسشون به ما نیست مسئله این نیست که نمی‌دونیم. مسئله اینه که فقط از دور می‌فهمیم. تا وقتی که می‌ترسیم وارد زندگی واقعی بشیم، همه چیز فقط یک دانش باقی می‌مونه. تو با خوندن درباره آب‌ها شنا کردن رو یاد نمی‌گیری، تا وقتی خودت اولین قدم رو بزنی تو آب. و سوال اینجاست
تو الان تو کدوم بخش زندگیت، هنوز وارد آب نشدی؟
تصور کن یک مهمانی خانوادگی است. میز شام پهن شده، صداها در هم می‌پیچد و فضا ظاهراً آرام است. ناگهان یکی از نزدیکان، خیلی معمولی و بی‌مقدمه، درباره انتخاب‌های زندگی‌ات نظر می‌دهد، قضاوت‌گرانه، تند و دقیقاً همان‌جایی که می‌داند برایت حساس است. شاید درباره شغلت، رابطه‌ات، یا تصمیمی که تازه گرفته‌ای. اولش سعی می‌کنی لبخند بزنی. بعد یک فشار عجیب در قفسه سینه‌ات حس می‌کنی. ضربان قلبت بالا می‌رود. ذهنت تندتند جواب‌های آماده می‌سازد. و ناگهان… منفجر می‌شوی. صدا بالا می‌رود، دفاع می‌کنی، حمله می‌کنی، و چند دقیقه بعد، یا از جمع بیرون زده‌ای یا در سکوتی سنگین گیر افتاده‌ای.