جان به سندرم تورت اختلالی که باعث تیکها و حرکات غیرارادی میشه مبتلا میشه
با چالشهای زیادی از قضاوت دیگران گرفته تا لحظههایی که احساس طردشدگی داره دستوپنجه نرم میکنه
اما جذابترین بخش داستان برای من نحوه پیدا کردن معناش از دل رنج بود
#پیشنهاد_دیدن
ریچارد وایزمن، روانشناس بریتانیایی در دههٔ ۱۹۹۰ تصمیم گرفت یک سؤال جالب را بررسی کنه
چرا بعضی آدمها خودشان را «خیلی خوششانس» میدانند و بعضی دیگر «بدشانس»؟
او صدها نفر را بررسی کرد؛ افرادی که باور داشتند همیشه شانس با آنهاست و افرادی که فکر میکردند بدشانسی مدام دنبالهروشان است. وایزمن چند سال رفتار، تصمیمها و طرز فکر این افراد را مطالعه کرد و نتایج تحقیقاتش را در کتابی به نام The Luck Factor منتشر کرد.
نتیجهٔ این تحقیق اما جالب بود
شانس چیزی نیست که فقط اتفاق بیفتد…
شانس چیزی است که میشود آن را ساخت.
یکی از آزمایشهایی که انجام میداد این بود
به چند نفر یک روزنامه داد و گفت «بشمار چند تا عکس توشه»
اما در صفحهٔ دوم با خط درشت نوشته بود
«اگه این جمله رو دیدی، ۲۵۰ پوند برندهای!»
حدود ۸۰٪ آدمای خوششانس سریع دیدنش.
ولی بیشتر بدشانسها اصلًا متوجهش نشدن.
نه چون ضریب هوشیشون کمتر بود…
چون ذهنشون بستهتر بود و فقط به شمردن عکسها چسبیده بودن.
فرصت از جلوی چشمشون رد شد، اما نگاه نکردن.
وایزمن بعد از دهها آزمایش به ۴ نکته رسید
آدمای خوششانس فرصت میسازن.
بیشتر حرف میزنن، بیشتر امتحان میکنن، بیشتر تجربه میکنن.
فرصتها رو میبینن چون نگاهشون بازه.
به حس درونیشون گوش میدن.
وقتی آرومتر باشی، شهودت بهتر کار میکنه.
استرس زیاد یعنی کور شدن نسبت به سیگنالهای واقعی.
انتظار اتفاق خوب دارن.
بنابراین بیشتر تلاش میکنند
بیشتر میایستند
و رفتارهای مثبتتری نشان میدهند
بدشانسی رو تبدیل به درس میکنن.
از شکست جلوتر میرن، نه اینکه توش گیر کنن. یعنی از شکست به عنوان بازخورد استفاده میکنند
و نتیجهٔ بزرگ تحقیق وایزمن چی بود؟
حدود ۸۰٪ آدمایی که خودشون رو بدشانس میدونستن، بعد از یک ماه تمرین همین ۴ اصل گفتن زندگیشون خیلی خوششانستر شده.
پس شاید شانس اون چیزی نیست که خود به خود اتفاق بیوفته
شانس، مهارته
و هر مهارتی قابل تمرینه
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهمون یه جایی از زندگیمون گیر همین اتفاقیم
کتاب چطور قوی باشیم میخونیم
پستهای مربوط به مرزبندی رو سیو میکنیم
ویدیوهای بالا بردن اعتمادبهنفس رو لایک میکنیم
ولی وقتی میرسه به عمل؟
باز همون آدم قبلیایم
باز هم باشه اشکال نداره، باز هم سکوت، باز هم تلاش برای راضی نگهداشتن آدمهایی که حتی حواسشون به ما نیست
مسئله این نیست که نمیدونیم.
مسئله اینه که فقط از دور میفهمیم.
تا وقتی که میترسیم وارد زندگی واقعی بشیم، همه چیز فقط یک دانش باقی میمونه.
تو با خوندن درباره آبها شنا کردن رو یاد نمیگیری، تا وقتی خودت اولین قدم رو بزنی تو آب.
و سوال اینجاست
تو الان تو کدوم بخش زندگیت، هنوز وارد آب نشدی؟
تصور کن یک مهمانی خانوادگی است. میز شام پهن شده، صداها در هم میپیچد و فضا ظاهراً آرام است.
ناگهان یکی از نزدیکان، خیلی معمولی و بیمقدمه، درباره انتخابهای زندگیات نظر میدهد، قضاوتگرانه، تند و دقیقاً همانجایی که میداند برایت حساس است.
شاید درباره شغلت، رابطهات، یا تصمیمی که تازه گرفتهای.
اولش سعی میکنی لبخند بزنی. بعد یک فشار عجیب در قفسه سینهات حس میکنی. ضربان قلبت بالا میرود. ذهنت تندتند جوابهای آماده میسازد. و ناگهان… منفجر میشوی. صدا بالا میرود، دفاع میکنی، حمله میکنی، و چند دقیقه بعد، یا از جمع بیرون زدهای یا در سکوتی سنگین گیر افتادهای.
Mind Depths|ژرفای ذهن
تصور کن یک مهمانی خانوادگی است. میز شام پهن شده، صداها در هم میپیچد و فضا ظاهراً آرام است. ناگها
تا حالا چنین چیزی براتون پیش اومده؟
بعد از تموم شدن بحث چی کار کردین و چه احساسی داشتین ؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1mr3pui&btn=پیام.ناشناس.ژرفای.ذهن