دقیقاً همینجاست که خطای شناختی جدیدی شکل میگیره
مقصر دانستن دیگران
تو این خطا، ذهن دنبال کسی بیرون از خودش میگرده تا مسئول وضعیت فعلی باشه
پدر، شریک زندگی، شانس، جامعه… هرچیزی جز سهم خودم
#پرسش
وقتی عادت میکنیم دیگران رو مقصر بدونیم چند پیامد مهم ایجاد میشه
اول اینکه فرصت یادگیری از تجربهها کمتر میشه، چون اگر همیشه مشکل از بیرون باشه، دلیلی برای تغییر در خودمون نمیبینیم.
دوم اینکه روابط انسانی پرتنشتر میشه چون سرزنش مداوم معمولا باعث دفاعی شدن یا فاصله گرفتن دیگران میشه
علاوه بر این، تمرکز زیاد روی مقصر پیدا کردن، ما را از یه سوال مهمتر دور میکنه
( حالا چه کاری میتوانم انجام بدهم تا شرایط بهتر شود؟)
برای کمتر شدن این خطا مهمترین قدم اینه که بین سرزنش و مسئولیتپذیری تفاوت بگذاریم
سرزنش فقط ما را درگیر پیدا کردن مقصر میکنه، اما مسئولیتپذیری کمک میکنه بفهمیم در یک موقعیت چه چیزهایی در اختیار ما بوده و حالا چه کاری از دستمان برمیاد
برای این کار، قبل از هر واکنش سریع، بهتره موقعیت را به سه بخش تقسیم کنیم
1. چیزهایی که کاملاً در کنترل من بود مثل لحن حرف زدن، انتخاب رفتار، دقت در کار یا زمانبندی
2. چیزهایی که تا حدی در کنترل من بود مثل نحوهٔ پیگیری، توضیح دادن، یا مدیریت احساسات
3. چیزهایی که خارج از کنترل من بود مثل رفتار دیگران، شرایط پیشبینینشده، گذشته یا تصمیمهای دیگران
این تفکیک کمک میکنه واقعبینانهتر فکر کنیم. چون خیلی از اتفاقها نه فقط نتیجه اشتباه یک نفر، بلکه حاصل چند عامل مختلفاند.
وقتی این رو بفهمیم، ذهنمون به سمت تحلیل دقیقتر میره و شاید زودتر بتونیم شرایط رو بهتر کنیم
خطای شناختی دستکم گرفتن جنبههای مثبت
در این خطا، فرد رویدادها، تواناییها یا ویژگیهای مثبت خود را کمارزش میکنه
حتی اگه اتفاقی حقیقتا مثبت، موفقیتآمیز یا شایستهی تقدیر باشه، ذهن او آن رو ناچیز، تصادفی، یا بیاهمیت تفسیر میکنه
وقتی کسی یه باور منفی عمیق درباره خودش داره، مثل من کافی نیستم یا من خوب نیستم، ذهنش نمیذاره هیچ اتفاق مثبتی این باور رو خراب کنه.
برای همین وقتی یه موفقیت یا تحسین واقعی اتفاق میافته، ناخودآگاه شروع میکنه به کمارزش کردنش
شانس بود.
کاری نکردم که!
امتحان آسون بود.
اون فقط دلش سوخت که ازم تعریف کرد.
یعنی چی؟
یعنی ذهن اتفاق مثبت رو جوری توجیه یا کوچک میکنه که همچنان با اون باور منفی قبلی بخونه.
این طوری باور من کافی نیستم سرجاش میمونه و تغییر نمیکنه، حتی اگر شواهد خلافش وجود داشته باشه.
چگونه این خطا را اصلاح کنیم؟
وقتی یک اتفاق مثبت میافته، معمولا دو چیز وجود داره
واقعیت اتفاق و تفسیر ذهن ما از اون مشکل وقتی پیش میاد که ذهن ما سریع یک تفسیر منفی میسازه و ارزش اتفاق مثبت رو کم میکنه
مثلاً مدیرت بهت میگه
گزارشت خیلی دقیق بود
واقعیت: مدیر از کارت تعریف کرده.
تفسیر ذهنی که ممکنه بیاد: حتما تعارف کرده یا چیز خاصی نبود.
درحالیکه اون جملهی دوم فقط حدس ذهنه، نه واقعیت
کار درست اینه که قبل از قضاوت بپرسی واقعاً چه اتفاقی افتاد؟
اتفاق این بوده که کارت به نظرش خوب اومده، همین
همین تفکیک واقعیت از تفسیر کمکم نگاه ذهن رو متعادلتر میکنه و موفقیت ها رو میزاره ثبت بشن و اون هارو شانسی تلقی نمیکنه
ویل نمونه بارز خطای شناختی دست کم گرفتن جنبه های مثبته
با اینکه نابغهست و مسئلههایی رو حل میکنه که استادا هم ازش میمونن باز میگه کاری نکرده و ارزش خاصی نداره. انگار هر موفقیتی رو سریع بیاهمیت میکنه تا مجبور نباشه توانایی واقعی خودش رو قبول کنه
#پیشنهاد_دیدن
خطای شناختی تعمیم افراطی
در این خطا فرد از یک یا چند تجربه محدود، یک قانون کلی درباره همه چیز یا همه موقعیتها میسازه
به بیان ساده
یک اتفاق باعث نتیجه گیری درباره همه اتفاق ها میشه
مثلاً
همه زنها به خاطر پول ازدواج میکنند.
همه مردها بالاخره یک روز خیانت میکنند.
یک نفر به من بدی کرد، پس همه آدمها بد هستند.