◌اُتاقِ ذهن
خدایا لطفا یه خونه،دارای درخت نارنگی.
خدایا لطفا یه حوض و تابِ بزرگ هم توی حیاطش باشه.
من در حال نگاه کردن به در و دیوار به جای نگاه کردن به چشمای آدمی که داره باهام حرف میزنه
(ارتباط چشمی خیلی اذیت کنندهس اه)
هدایت شده از لحظهٔ گم شده𖤓٭
چیزی نمی گویم.فقط قهوه می نوشم.شاید قهوه تمام بغض هایم را بشوید و با خود فرو برد.
_سم هستم بفرمایید_