من گریه نمیکنم، گریه نمیکنم
بعد مثلا خیلی ناگهانی با شنیدن یه دکلمه غمگین از رادیو میزنم زیر گریه
◌اُتاقِ ذهن
من گریه نمیکنم، گریه نمیکنم بعد مثلا خیلی ناگهانی با شنیدن یه دکلمه غمگین از رادیو میزنم زیر گریه
داداشِ دلقکمم اومده میگه پاشو درستو بخون
د آخه
خیلی دلم میخواد بگم کاش از این هفته خلاص بشم
منتهی به این نتیجه میرسم از دست هر هفتهای که خلاص شدم، هفتهی بعدیش بدتر بوده
◌اُتاقِ ذهن
شاید چون آدما نیاز به توضیح دارن، نیاز به کلمات دارن، نیاز به دلیل و منطق دارن
و من همهی اینا رو ندارم.
غمگینم مثل کسی که داستان شیرین و فرهاد براش اسپویل شده
و نمیدونه برای اسپویل شدن غمگین باشه یا پایانِ داستان
◌اُتاقِ ذهن
+تا مبحثِ عمونیاک- چیز، آمونیاک بخونید - بله بچهها باران یه عمو داره که اسمش نیاکه
بقیهی خانوادهی شیمی رو ساختیم
شد عمه اِتِل(اِتانول)
خاله کِلِر(کُلُر)
◌اُتاقِ ذهن
ویرگو، با احساساتش دقیقا چیکار کردی؟
چرا یکی نمیگه با احساساتِ ویرگو چیکار کردید؟
* چی گفتم