از دیماه تاحالا، حسم نسبت به رشته و درسایی که میخوندم خیلی بد بود. مودم این بود که انگار وسط یه زلزله نشستی که روزها و ماهها ادامه داره و تو اون وسط سعی داری به این فکر کنی که راستی چرا آدما نمیرن به جای گوش دادن به موسیقی رپ به بتهوون گوش بدن، همینقدر بیربط، پَرت، و جدا از فضایی که توش زیست میکنی و مقتضیاتش. برای همینم رها کردم، درس رو، و کتابایی که خوندنشون مسخره و مضحک بود.
و الان میفهمم چرا این حسو داشتم... و میفهمم چرا اون جامعهشناسی هیچوقت قرار نبود به من، به مایی که توی ایران، توی جنوب غرب آسیا (و به زعم اونها، خاورمیانه) و مشرقزمین هستیم کمک کنه. هیچوقت قرار نبود داستان ما رو توضیح بده، داستانی که توش غربیها قهرمان و برنده نبودن.
"علوم انسانیای که در خدمت و برای آمریکا ایجاد شده، نمیتونه و نمیذاره که در اون آمریکا چیزی جز قهرمان باشه."
این رو استادم گفت. و دیدم دقیقا برای همینه که تمام اون کلهگندههای جامعهشناسی یک چیز میگن؛ هر بولشتی غیر از اینکه کی دشمنه و باید از بین بره. در مختصات ذهنیشون چنین چیزی وجود نداره - و به تبع اون، در مختصات ذهنی جوجهدانشجوی علوم انسانی. وقتی هر چیزی که خوندی و هر تحلیل، در راستای تبدیل یا ستایش یک چیز و یک ایده بوده، نمیتونی از چیزی که بهش تبدیل خواهی شد فرار کنی. شانس آورده باشی تو همون سرزمین این مزخرفات رو بخونی و بهرحال تعلقی داشته باشی، شانس هم نداشته باشی هم که معلومه، به کشورت حمله شده و تو هنوز یک مزخرف رو تکرار میکنی.
شاید این آرزو دور باشه... شاید هم نزدیک، نمیدونم. اما امیدوارم اون روز رو ببینم، یا دَرِش نقش داشته باشم که بالاخره ما برای خودمون حرف بزنیم و حداقل در داستان خودمون قهرمان باشیم...
Mind Palace.-
"علوم انسانیای که در خدمت و برای آمریکا ایجاد شده، نمیتونه و نمیذاره که در اون آمریکا چیزی جز قهر
علوم انسانی ای که برای ما، انسانهای آسیایی حرفی برای گفتن داشته باشه
حرفی جز جهان سوم بودن وقتی در اوج پیشرفت تاریخمون داریم به سر میبریم، ما و بعضی کشورای دیگه آسیا
Mind Palace.-
منو یاد یه چیز خیلی غمانگیز میندازه.
یه نمایشی اجرا شد که موسیقی متنش همین بود، و اون نمایش داستان واقعیِ یه مادر شهید بود.
این خانوم پسرش جبهه بوده، و خودشون تو اهواز زندگی میکردن. موقعی که جریانات چایخانه پیش میاد و خانمهای دیگه میرن اونجا که رخت و لباسای شهیدا و مجروحای جنگ رو بشورن، ایشونم میره.
اونجا که بوده یه مدت از پسرش خبری نمیشه، تا اینکه یه روز وقتی داشته یه لباسو میشسته، وقتی از تشت آب درش میاره میبینه اسم پسرشو پشت لباس نوشتهان که این یعنی شهید شده...
بقیه تعریف میکنن که اون موقع به روی خودش نمیاره و سکوت میکنه، اما بقیه متوجه حال بدش میشن و میگه که لباس خونی پسرشو با دستای خودش شسته. بعد از اون لباس رو خشک و اتو میکنن و میدن دستش که حداقل از پسرش چیزی دستش داشته باشه، ولی قبول نمیکنه. میگه لباس باید برگرده به جبهه چون اونجا بیشتر از من نیازش دارن...