Mind Palace.-
من کُردی نمیفهمم. کلهر اما، لالاییاش را کُردی میخواند، زیر لب. انگار که با دخترکش در اتاقی تنهاست، بالای سرش نشسته، و اگر صدایش را بالا ببرد خواب نازش را میشکند. انگار که ساعتهاست چشم به پلکهای بستهاش، موهای آشفتهاش، و دستهاش زل زده - و شاید غصهی دخترکش را میخورده. آوازی چُنین، و صدای کمانچه، غیر حزن آلوده به عشق را در ذهنم مجسم نمیسازد.
به پدرهای دیگر فکر میکنم. به پدرِ دخترهای دیگر. به پدرِ پسرهای دیگر. به پدرِ بچههای دبستانی. به پدر بچههای میناب. به آنها که شبهایی، شاید زیر لب لالایی خواندند، و به اجزای صورتشان زل زدند، فکر و خیال کردند، که آیندهاش کجاست و چه خواهد شد، که چه بر سرش خواهد آمد. و آرزو کردند. و شاید گریستند.
من کُردی نمیفهمم. فرزند داشتن را هم. اما در پس اعماق وجودم، لالاییِ کُردی من را به گریه میاندازد، لالاییِ پدری برای فرزند...
کمکم دارم این موضوع که "مهم نیست فعل یکی باشه، درست و غلطیِ هدفش مهمه" بیشتر پی میبرم. ای دانشجوی بدبخت که همیشه سعی کردن بچپونن تو مغزت که به درست و غلط هیچی فکر نکنی، بعدم به خودت افتخار کنی که بلدی حتی جنایت رو "منطقی" جلوه بدی.
بیشتر از چالشها و کشمکشها، نوسنات زندگی خستم میکنه. اینکه یه روز انگار آینده در دستان توعه و روز بعدش فقط داری به اینکه چطوری روزتو تموم کنی فکر میکنی.
نمیدونم که باید بگم غلط کردم یا اینکه خوشحال باشم. اضطراب اجتماعی ما را نابود کرد😭