خیلی خوشحالم که بالاخره این هفته داره تموم میشه
ولی ناراحتم که دارم تموم میشه چون آخرش باید پروژه ایو تحویل بدم که چیزی ازش پیش نبردم:>
Mind Palace.-
«چرا انقدر سختش میکنی؟» رو میتونم در هر ثانیه از زندگیم از خودم بپرسم.
ولی مهمونی فامیلی واقعا سخته T-T
آخرش متوجه نشدم چطور جنگ همزمان که میتونه موجب بشه آدما احساس تعلق بیشتری به جامعهشون داشته باشن و در نتیجه کمتر خودکشی کنن، به طور طبیعی هم باعث میشه غم عمیق و عظیمی روی شونههات باشه به شکلی که حس میکنی زیرش غرق خواهی شد.
Mind Palace.-
«پس بدون ما، شما کی میشید؟»
ترجمهای بر ترجمه: بدون ما شما سگ کی باشید؟
Mind Palace.-
«پس بدون ما، شما کی میشید؟»
اطلاعات عمومی: در زمان مقاومتی که فلسطین درباره اشغال شدن داشت (شامل سالهای بسیار زیادی میشه تا همین الان) تمام قسمتهای فلسطین و مردمش درگیر مقاومت کردن نبودن، بلکه یه عدهشون تسلیم شده بودن و با اسرائیل در صلح قرار داشتن. در اون زمان، کوفیا (چفیه) تبدیل به عنصر نمادین برای افرادی شده بود که در طرف مقاومت بودن؛ زنانی که خیلیاشون مسلمون هم نبودن، به نوعی حجاب داشتن و کوفیا روی سرشون میاندختن. در عوض زنانی که صفشون جدا بود، حجابی نداشتن. درواقع حجابی که کوفیا حامل اون هست، نماد مقاومت برای زنانی هست که در این راه ایستادن.
Mind Palace.-
«جمعه» دوتا نسخه داره. یه نسخهش باکلامه. تا اونجایی که میدونم، درباره یه جمعه خونباره که توش «از ابر سیاه خون میچکه». داستان یه کشتار رو تعریف میکنه، در همون سالهای منتهی به انقلاب ۵۷. بیکلامش انگار فارغ از همه اینهاست، طوری که اگه نسخه باکلام رو گوش نداده باشی ممکنه حتی متوجه نشی که این همونه. حس میکنم امروز حال و هوای جمعه باکلام رو داشتم.