سلام دوستان من ادمین عرفان هستم و اومدم امروز یه چند تا چیز رو توضیح بدم
امروز میخوام فرق
دیتاپک
مود
ادان
مودپک
حرف بزنم و فرقشون رو بگم
🅿️ دیتاپک
دیتا پک فایل زیپ هستش که فقط تو جاوا میشه آوردش که اگه تیلانچر داشته باشین و برین به قسمت فایل های مپتون، یه پوشه داره به اسم دیتاپک که فایل زیپ رو اونجا وارد میکنین یا تو قسمت بازی یه قسمت هست به اسم دیتاپک که بزنین روش و فایل زیپتون رو میکشین روی صفحه و وارد بازی میشه
حالا طرز کار دیتاپک چجوریه ، خلاصه بگم که روند عادی بازی رو تغییر میده مثلا اگه دیتاپک مخصوصی را ریخته باشین مثلا تعداد زامبی هارو زیادتر میکنه یا مثلا میتونین با تخت و سنگ بدراک بسازین همین و فقط هم برای جاوا هستش
☮ مود
مود چیزیه که توی بدراک و جاوا میشه ریخت
و طرز آوردنش هم تو کانال هست من دیگه چیزی نمیگم
فقط مود یه چیزی رو اضافه میکنه در کنار وسیله های بازی یه چیزی رو اضافه میکنه مثلا خرچنگ رو به ماب ها اضافه میکنه همین
✴️ ادان
ادان رو میشه روی بدراک و جاوا ریخت
ادان چیزیه که یه چیزی رو جایگزین یه چیز دیگه تو بازی میکنه
طرز آوردنش هم تو کانال هست
مثلا اگه ادان خرچنگ رو بریزین مثلا جای مرغ میاد مثلا اگه ماب مرغ رو بزنین رو صفحه به جاش خرچنگ میاد
همین
🆘 مودپک
مود پک رو جاوا کار میکنه ولی با یه راه حلی میشه تو بدراک هم آوردش
مودپک پوشه ای از چند تا مود مربوط به هم هستش اگه میخواید رو بدراک داشته باشید باید همون مودهارو تک تک اضافه کنین
بگذریم
مودپک چند تا موده همین که از صفحه ی بازی تا خود بازی و آخرش رو عوض میکنه
ممنون که دیدین و امیدوارم اشتباه نکنین👋👋
#erfan
#learn
@minecraftlnd
یک مدل ساز ایده ترکیب ویدر و گاو رو داده😐🥀🐄 خلاقیت مرز نداره
#shayan
join us 🍄 🌳
🍋 @minecraftlnd 🥞 🍞
سلام امروز میخواهم راجب یک شخصیتی با شما صحبت کنم که تقریبا 2سال پیش تو بازی باهاش
اشنا شدم که تقریبا شبیه به هیروبراین بود.
2سال پیش توی سرور من تنها بازی میکردم تو یک روستا که کنارش ی باتلاق بود و انورترش جنگل های درخت کاج که توش گرگ های وحشی بودن زندگی میکردم ان روستا خیلی بزرگ بود و بیشتر ولیجر ها کار و شغل خوبی داشتن اما کوهی که کنار روستا بود توجه من را به خودش جلب کرد روی کوه یک حکاکی از علامت کلیسا یا علامت مسیح بود جالب تر این بود که این علامت شب ها روشن بود در حالی که هیچ شمع و چراغی کنارش نبود. من شبها عادت به خواب نداشتم و وسایلم را مرتب میکردم یشب که همین کار را داشتم انجام میدادم زنگ روستا به صدادر آمد 3بار زنگ خورد من سریع با شمشیر از خانه امدم بیرون که قشنگ دیدم زنگ خود به خود تکان تکان می خورد
و هیچ کس هم بالا سرش نبود.
ولیجر ها با صدای زنگ از خواب بیدار شدن و به سمت زنگ آمدن وقتی دیدن خبری نیست رفتن خوابیدن منم با تعجب چند لحظه ای به زنگ نگاه کردم و بعدش رفتم خوابیدم صبح با صدای دمیج خوردن یک ولیجر از خواب بیدار شدم حتما زامبی ها بهش حمله کرده بودن با شمشیر سریع از خانه زدم بیرون که با صحنه ای عجیب مواجه شدم خانه ی یکی از ولیجر ها در حال سوختن بود که یک ولیجر اتش گرفته از داخلش پرید بیرون و از شدت اتش در حال دویدن بود من سیع کردم نجاتش بدم اما دیر شده بود تاشب خانه در حال اتش گرفتن بود که فردا صبح دیدم بازم درحال اتش گرفتن بود رفتم که خاموشش کنم یک شعله فقط ازش باقی مانده بود وقتی خاموش کردم با صحنه ای عجیب مواجه شدم.................
#داستان_ترسناک_مانکرافتی
(پارت2)
وقتی اخرین شعله را خاموش کردم با اتفاق عجیبی مواجه شدم
...دیدم سنگ جهنمی که مخصوص ندر هست زیر این اتش بود و برای همین این اتش خواموش نمی شد خیلی دیگه ترسیده بودم تصمیم گرفتم چند روزی مانکرافت بازی نکنم و تو این سرور نرم شب که تو رختخواب خوابیدم یکدفعه باصدای کامپیوترم از خواب بیدار شدم و دیدم کامپیوتر خود به خود وارد بازی مانکرافت شده
خیلی ترسیدم دیدم وارد گزینه ی منو شد و به سروری که دلم نمیخواست وارد شم اشاره می کرد و گزینه ی کلید کردن چشمک میزد تصمیم گرفتم وارد سرور شم و داخل خانه ام اسپان شدم هیچ چیز تغییر نکرده بود بجوز ی تابلو که روش نوشته بود: (لنکستر مرین) ی شمع زیرش بود خیلی ترسیدم اما وقتی خواستم بازی را کنترل کنم دیگه هرکت نکرد و با ارور (1971) مواجه شدم
بعد کامپیوتر خواموش شد ان شب از ترس خوابم نبرد فردا صبح بازی نکردم وبه دوستم زنگ زدم و بهش لینک سرور را دادم و همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم ان تصمیم گرفت که با من بیاد و ان هم این اتفاقات را ببینه
یک هفته بعد با دوستم وارد سرور خودم شدیم و راهنماییش کردم که چه اتفاقاتی افتاده ولی هنوز ان تابلو انجا بود بهش نشون دادم ی نگاهی به تابلو کرد و گفت: این تابلو از چوب درختای کاج ساخته شده پس فردی که این را اینجا گذاشته باید حتما تو این مناطق باشه تو این منطقه ای که درخت کاج داشته باشه را سراغ داری؟
گفتم اره یکم دور تر از ویلیج است. تصمیم گرفتیم شب بریم راستی اینم بگم که اسم دوستم محمد بود و ادم نترسی بود برای همین به ان این پیشنهاد را دادم که باهام بیاد سرور...............
#داستان_ترسناک_مانکرافتی
(پارت3)
شب شد و من و ان تصمیم گرفتیم که به ان سمت بریم که متوجه شدیم یک راه نو رانی بدون شمع و چراغ جلومون باز شده و تصمیم گرفتیم به دنبال نور بریم به دنبال نور رفتیم و به یک جنگل با درختان کاج بر خورد کردیم صدای سگ های وحشی شنیده میشد که دارن بره ها را میکشند یکم ترسیدم اما محمد نمیترسید و به راهش ادامه میداد.
کم کم هوا برفی شد!!!!
خیلی عجیب بود که تو جنگل هوا برفی شه نور مارا سمت یک تابلوی برد که از جنس چوب قرمز جهنمی بود که به انگلیسی روش نوشته بود : (سندرم ایمپاستر)
خیلی عجیب و بی معنی بود.
اما در همان لحظه ساعقه ای
به قسمتی از جنگل خورد وتوجه ما را به خودش جلب کرد به سمت ساعقه رفتیم و با صحنه ای عجیب و هیرت اور مواجه شدیم
شخصی سیاه که شبیه به نال بود روی تنه ی درخته شکسته ای نشسته بود و با نگاه می کرد من خیلی ترسیده بودم محمد را نمیدانم محمد رفت سمت ان شخص تا کامل تر ان را از نزدیک ببینه و ازش بپرسه که کی هسته
بشنویم از زبان محمد:بهش نزدیک شدم ترسی ازش نداشتم چون هرچی باشه ان یک بازی است و شاید این اتفاقات جزو خود بازی باشه شایدم نباشه !
اروم اروم رفتم سمتش و به اون نزدیک شدم شمشیرم را اماده کردم و سمتش گرفتم که یک دفعه
بازی کراش خورد ما وارد جایی تاریک در همون جنگل اسپان شدیم اما راه خانه را گم کرده بودیم!
بشنوین از خودم: درحال فرار بودیم خبری از ان نبود من به اینور و انور نگاه میکردم و از ترس سریع تر فرار می کردم
هنوز هوا برفی بود و ما تو جنگل گم شده بودیم کم کم هلولا ها اسپان شدن و وضعیت خراب تر میشد تا اینکه ...........
#داستان_ترسناک_مانکرافتی