eitaa logo
میثاق
89 دنبال‌کننده
30 عکس
5 ویدیو
1 فایل
و اذکروا میثاق خدا را @misaq_85
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱فهرست مطالب کانال🌱 🌱ان شاءالله به مرور این لیست پربارتر خواهد شد🌱 🆔🌱@misaq85🌱
▫️﷽▫️ استاد نویسندگی خلاقمان می گفت برای نوشتن،احتیاج به انبوهی از کلمات دارید.کلمه ابزار کار نویسنده است و دست خالی نمی شود کار کرد. اگر می خواهید دست و بالتان پر از ابزارهای کارچاق کن باشد کتاب زیاد بخوانید.مطالعه حرفه ای اولین قدم از نویسنده حرفه ای شدن است. بین همه ی کتاب های دنیا و داستان ها و رمان ها و نوبل برده ها اما ادبیات کهن ایرانی را فراموش نکنید.ادبیات کلاسیک ایران معجزه ی کلمات است.خلاقیتتان را شکوفا می کند. غرب یک روز ادبیاتش گل کرد.چون پر از سمبل ها و نماد های قابل لمس برای اندیشه هاش بود.ما هم براش کف و سوت زدیم و یادمان رفت فردوسی خودمان توی شاهنامه یا مولوی توی مثنوی اش یا سعدی توی گلستان و بوستانش سلطان نمادسازی برای عمیق ترین مفاهیم هستند. حرف های استاد و گلستان و بوستان کش رفتن از خانه ی پدری اولین تلاش من برای ارتباط دوباره با ادبیات تکرار نشدنی کشورم بود. شاید به اندازه کسی که تو آسیاب ادبیات مو سفید کرده،از جملات سخت خوان و قلمبه سلمبه نیاکان سر در نیاورم و بعضی ابیات را زیر سبیلی رد کنم؛اما هر جور هست می خوانم. دوستی نصفه نیمه با این دنیای مترقی هنرمندانه را به قهر بودن باهاش ترجیح می دهم. روح من از همسفرگی با نصیحت های عالم ترین مردمان قرن های گذشته ایران حظ می برد و نصیحت هاشان را سخت محتاج است. 📜ادبیات کهن فارسی به امتحانش می ارزد. 🆔🌱@misaq85🌱
هدایت شده از غربت نشین☫
_بازیِ مورد علاقه‌ی من، پیدا کردنِ دوستی است که باهام بازی کند... امروز در خانه بازی، کودکی بود که انگار هیچ بازی‌ای سیرابش نمی‌کرد. گوشه‌گیر نبود؛ برعکس، با ولع عجیبی از این وسیله به آن وسیله می‌پرید. هر پیشنهادِ مرا امتحان می‌کرد، اما نه برایِ لذتِ خودِ بازی، بلکه برای اینکه ببیند آیا در این میان، کسی پیدا می‌شود که با او هم‌قدم شود یا نه. اوجِ این جست‌وجویِ بی‌قرار را وقتی دیدم که جلوی درِ کلبه نشست و با صدایِ رسا فریاد می‌زد: «کسی مهمون نمی‌خواد؟» او نمی‌خواست بازی کند؛ او داشت برای «بودن» التماس می‌کرد. می‌خواست کسی درِ کلبه‌اش را باز کند و این دعوتِ ساده را بپذیرد. وقتی در نهایت خسته از پیِ ناکامی تلاشش، کنارش نشستم،چندتا گزینه بهش پیشنهاد دادم و با جواب منفی مواجه شدم نهایتا پرسیدم چه بازی‌ای دوست داری؟ و او با همان نگاهی که هنوز در جست‌وجویِ یک «دیگری» بود، گفت: « بازیِ مورد علاقه‌ی من، پیدا کردنِ دوستی است که باهام بازی کند » ساعت‌هاست که این جمله، ذهنم را رها نمی‌کند و غصه‌ای عمیق در دلم نشانده است. غصه‌ای که شاید از درکِ یک تنهاییِ زودرس می‌آید؛ تنهاییِ کسی که زودتر از دیگران فهمیده بازی بدونِ حضورِ دیگری، تنها یک «تک‌گوییِ ملال‌آور» است. او در آن لحظه به من نشان داد که برایِ او، بازی نه در ابزارها، که در «امتدادِ نگاهِ یک نفر دیگر» تعریف می‌شود. اینکه تنهایی بازی نمی‌کرد، ضعفِ او نبود؛ آگاهیِ غریزیِ او بود به اینکه انسان، بدونِ «هم‌نشین»، حتی در میانِ کوهی از اسباب‌بازی‌ها، همچنان در حالِ تجربه کردنِ خلاء است. این تجربه، مربی‌بودن را برایم به حاشیه برد و با خودم روبرو کرد. اینکه ما در این جهان، چقدر برای «مشغول بودن» نقشه می‌کشیم و چقدر از اصلِ ماجرا که همان «پیوند خوردن» است، غافلیم. او با آن فریادِ پشتِ درِ کلبه، حقیقتِ عریانِ تنهاییِ بشر را به رخم کشید؛ حقیقتی که می‌گوید ما همگی، در هر سنی، در حالِ جست‌وجویِ دوستی هستیم که بازیِ زندگی را با او شریک شویم، پیش از آنکه سکوتِ دور و برمان، باورمان را به «بودن» سست کند...