آدم ها وقتی دل به جاده می زنند ، می دانند حادثه همین دور و اطراف منتظرشان است . شاید به همین خاطر برای مواجهه با حوادث کمی آماده تر می شوند.
اما خانه ، جاده نیست. مأمن و مسکن است . جایی ست که قلب های خسته ، هر لحظه عاشق تر می شوند و گمان به اتفاق بد نمی برند.
خدا نگذرد از آن پست تر از حیوان های رذلی ، که خانه های مردم زیادی را روی سرشان می ریزند ، دست و پاشان را بین زمین و آسمان معلق می کنند و قلب هاشان را متحیر از یافتن عزیزانِ زیرآور.
#فلسطین
#جنگ
@misaq85
پرنده ای فلزی با رنگ خاکستری مرده ، سرد، بی قواره و خشن که شبیه هیچ چیز در طبیعت نیست. طبیعت هر چند وحشی ، پیش از شکار مردانه به طعمه ی خویش نزدیک می شود ، پنجه در پنجه ی طعمه ، او را به دندان می کشد. او اما ؛ نه !
هر چند بزدلانه از دور مصاف می کند ،بوی گندش انگار از همین نزدیکی ها هوا را مسموم کرده است . آمیزه ای از بوی خون و لجن و کثافت صاحبانش.
من از او و همه ی چیزهایی که به او مربوط می شود ، متنفرم . او موجود بی قلبی است که پیش از حمله به آدم های درستکار دیار ما ، حتی یک بار هم از خود نپرسید کدام طرف این جنگ ، برای چه کسی و چرا می جنگد؟ آنها که به جنگشان رفته چه کسانی هستند و حرف حسابشان چیست؟
او و صاحبان فاقد شعورش هیچ گاه نفهمیدند این جنگ برای چیست؟ جنگی نه فقط برای زیستن بلکه بالاتر از آن ، برای چگونه زیستن است. جنگی همگانی که ازل بوده و تا ظهور ادامه خواهد شد.
این جنگ ، جنگ حق و باطل است.
این ها جواب من است به سوال :«هرمس چیست؟»
#جنگ
@misaq85
اولین باری که رفتم شهرضا ، مثل حلوای سوخته لبریز از احساسات تلخ بودم. با هیچ کس احساس خویشی نداشتم و همه چیز برایم غریبه و خاکی رنگ بود . آدم ها ، خانه ها ، مغازه ها ، خیابان ها و حتی هوا.
احساس می کردم این شهر مقصر تنهایی من است و دلش می خواهد بین من و دنیایی که دوستش داشتم فاصله بیندازد. شهری که زورگویانه نمی گذارد راه رشدم را انتخاب کنم.
صبح ها ، وقتی که سکوت همه جای شهر پاسبانی می داد و حواسش به مغازه های در بسته بود ، کل راه پیاده ی ایستگاه اتوبوس تا حوزه را ، با شهید همت و امامزاده ی شهر حرف می زدم و از کلافگی و حال روزم شکایت می کردم.
غر زدن هایم نتیجه داد و امامزاده و شهید همت را دست به کار کرد تا خدایی نکرده من بی سوغات از این شهر نروم و همه چیز متفاوت تر از آنچه در ابتدا می اندیشیدم برایم رقم خورد و راه رشدم حالا دیگر دنیایی که در تهران جا گذاشتم نبود.
درست یکسال بعد از آمدنم به شهرضا از این شهر رفتم ؛ اما نه از آن رفتن ها که سراغی از پشت سرشان نمی گیرند. باید هر چند وقت یک بار به شهرضا باز می گشتم و به خانواده ی خودم و خانواده ای که تازگی واردش شده بودم ، سر می زدم.
حالا بیشتر از دو سال از اولین باری که به شهرضا رفتم می گذرد و من باز هم لبریز از غم دوباره به این شهر می روم. این بار هم برای یک امتحان دشوار. برای در آغوش گرفتن رفیقی داغ دیده که زین پس « همسر شهید » صدایش می کنند.
#شهید_محمد_ثقفی
#جنگ
@misaq85
هدایت شده از دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
دیروز صبح ، قبل از بلند شدن از رختخواب، چند صفحه ی آخر رمان «آناکارنیا» را با چشم های خواب آلود خواندم و بعد از نوزده روز بالاخره با هم خداحافظی کردیم.
ظهرش بدو بدو ، به کتابخانه رفتم و دو جلدش را روی میز کتابدار گذاشتم.احساس کسی را داشتم که دیگ خیلی بزرگِ پر از آش را ملاقه ملاقه خالی کرده و به یمن این پیروزی می خواهد ملت را یک دیگ دیگر آش مهمان کند. خسته و پیروز از خواندن «آناکارنینا» مشتاق گرفتن کتاب جدید بودم!
اسمش را خیلی سال پیش از دایی یحیی شنیدم که داشت به مادرم می گفت :«مادر زنش از جوانی می خواسته این کتاب را بخواند و حالا چند وقتی است به سراغش رفته »
آن زمان موضوع و اندازه ی کتاب خیلی برایم غیر منتظره بود و شاید همین باعث شد به عنوان یک نوجوان علاقه ای نداشته باشم رمانی راجع به یک زن خائن بخوانم.
تصور قبلی و مبهم من از چندش آور بودن چنین رمانی ، با احساس دیشبم موقع خواندن تحلیل ها یکی نبود.
حالا دیگر می دانم «تولستوی»_نویسنده ای خداباور است _ که در این هزار و خرده ای صفحه ، برای تعلیم ادب ، زندگی بی ادبی را شرح داده و به تو می فهماند برای خوشبخت بودن ، راهی به جز راه دین نداری.
از سرگشتگی یک آدم شکاک بی ایمان ( پیرو شکاکیت فلسفی ، شکاک به وجود خدا) می نویسد و درست در برهه ای از تاریخ که اروپا، دین و دانش را رو در روی هم معرفی می کند ، او دین را بر می گزیند.
من این کتاب را ، صد و چهل و هفت سال بعد از اولین چاپش خواندم . شاید جوابم به برخی از سوالات با آنچه «تولستوی مسیحی» نوشته ، متفاوت باشد ؛ اما از او بابت نوشتن شاهکاری مذهبی و انسانی به اسم «آناکارنینا» ممنونم.
#تولستوی #روسیه #داستان
#ادبیات_جهان
@misaq85
بعضی سوال ها بی جواب نیستند. اما جوابشان را سر کوچه یا توی تاکسی هم خیرات نمی کنند.
همانطور که نمی شود یکباره ده پیمانه برنج را در یک قابلمه چهار نفره پخت ، نمی شود جواب های بزرگ را در حلق آدم های کوچک ریخت.
اما اگر فقط یک قابلمه چهار نفره داشتیم چه ؟ اینجا سرآشپز محترم یا عطایش را به لقایش می بخشد و بی خیال ده پیمانه برنج می شود یا تصمیم می گیرد برنج ها را در چند مرحله بپزد.
و من گاهی که با سوال بزرگی به اسم حضرت معصومه سلام الله مواجه می شوم ، یاد قابلمه چهارنفره ی درونم می افتم و حسرت می خورم که چرا ظرفم را بزرگ نکرده ام ، باید به خودم یادآوری کنم که میشود به اندازه ی خودم از جواب شیرین این سوال شیرین بخورم.
#دختر_رسول_خدا_صلی_الله
@misaq85
سه تا لیوان پر از آب و یک فروند پسربچه ی یازده ماهه هم باعث نشد دست از اصرارم بردارم و این گونه ، من و دوستم برای ساعتی مهمان «همسر شهید مطهری» شدیم.
چندین متر دور تر از ما ، درست وسط صحن و در اوج آفتاب ، پیرمردی بساطش را روی زمین پهن کرد و ایستاد به نماز خواندن.
به دوستم گفتم کیف می دهد عکسی با گنبد از پیرمرد بگیریم.اجازه اش هم باشد بعد از نماز!
نمازش که تمام شد، با کمی ترس و خجالت ، آهسته به سمتش رفتم ، بابت انتشار عکس هایش اجازه خواستم و توضیح دادم که برای جایی کار نمی کنیم، عکس را خودمان می خواهیم.
پیرمرد تبریزی به گمانم اندکی با اکراه اجازه صادر کرد و با رفتن من دوباره به نماز ایستاد.
خیال نمی کردم ماجرا ادامه پیدا کند؛ اما پیرمرد بعد از نماز به سمت ما آمد.کمی نگران شدم.نمی دانستم چه کار دارد؟ با هم گفتیم شاید پشیمان شده ، می خواهد بگوید عکسش را پخش نکنیم.
اما حرف پیرمرد چیز دیگری بود. با صفا و سادگی گفت:« آمدم بگویم من ده سال پیش در همان نقطه که نماز می خواندم ، از دست این خانم ، شفای پایم را گرفتم !»
پیرمرد با دو پای سالم به سمت خروجی راه افتاد و قلب من در همان نقطه منتظر شفا.
@misaq85