باشد قبول.من فقط عید ها شمال بوده ام و به زور دو سه روز وسط سال.بلد نیستم مثل مادربزگم مازنی حرف بزنم و اگر زن عموی پدرم ازم سوال بپرسد اشتباه جواب می دهم.اما هیچ کدام از این ها دلیل نمی شود شمالی نباشم.
شاید سبزی های خوش عطر و بوی شمالی را به بدمزه ترین غذای من درآوردی دنیا تبدیل کنم اما غذاهای چرب و چیل شمال را دوست دارم چون می شود روش یک گونی نارنج خورد.
چون شمال سرزمین محصولات و نتیجه هاست.شکوفه های روی زمین افتاده اش حیف نمی شود.بهار نارنج و شیشه مربا می شود توی یخچال، قل قل چای می شود توی قوری،شربت می شود سر سفره.شکوفه های روی درختش هم،نارنج و آب نارنج و رب.
دلم می خواهد شمالی باشم.از آن شمالی ها که از همه چیز محصول تولید می کنند.از آن شمالی ها که دویست سال بعد از مرگشان همه می توانند از محصولاتشان بخورند.من هم در این جنگ محصولات سهم می خواهم.
دشمن من افکار خامش را می ریزد توی کوره ی پتروشیمی و محصولات فرآوری شده اش را سر هر کوی و برزنی می فروشد.فکرش فکر باقی نمی ماند،محصول می شود.فیلم و کتاب و خبر و بازی و هزار تا چیز دیگر می شود.
خیلی دلم می خواهد یک چیز جدید تولید کنیم.چیزی که او قبل از ما سراغش نرفته باشد.چیزی که بکر باشد.چیزی که بشود با آن همه ی افکاری که در کوچه پس کوچه های مغزمان می گذرد،سر سفره زندگی هامان دیده شود.
محصول ما چیست؟چه باید باشد؟
@misaq85
نهال پر از سوال بود.پر از ابهام.پر از آشفتگی و نداستن. اگر همین روزها تصمیمش را نمی گرفت،برایش تصمیم می گرفتند.دست و پایش را می بستند و پرتش می کردند آنجا که دل بی منطقشان می خواست.
ناگریز به جدال بود.می ماند یا می رفت باید می جنگید؛اما کجا؟اما چطور؟سر جایش می ایستاد و عرق می ریخت برای ریشه دواندن یا می دوید برای فرار از اصالت ریشه دارش؟
نه جسارت ماندن داشت.نه پای رفتن به آشفته آبادِ بی قراریِ بی ریشه ها.آنجا پر از عدم بود.پر بود از نبودها.آنجا ریشه نبود،شاخه های بلند نبود،میوه نبود،ثمر نبود،ثبات نبود،نور نبود،هیچ چیز خوبی نبود.
می رفت و می جنگید برای به دست آوردن چیزهایی که نبودند؟می رفت و طوفان زده تر از همه،بادسوار بی خانمان شهر می شد؟قرارِ ریشه داری را به چه می فروخت؟به حیرانی حرکت های نامعقولِ ناسازگار با خلقتش؟به بوی تعفن گندیدن؟
نهال هنوز هم پر از سوال بود.این بار اما برای چگونه ریشه زدن و ثمر دادن.نهال می خواست درخت شود.درخت طیبه...
پ.ن:اگر دوست دارید با مبنای قرآنی این یادداشت آشنا شوید به آیات ۲۷ تا ۲۴ سوره ی مبارکه ابراهیم مراجعه کنید.
#کتاب_خاص
@misaq85
آدمی زاد لاجرم باید به چیزی تعلق داشته باشد.باید با چیزی جز خودش نسبت داشته باشد،وگرنه تنها می شود.خودش می ماند و خودش.بدون هیچ مکان یا زمان یا شخصی که بشود با او مرتبط بود.
آدم ها گاهی با این ارتباط زاده می شوند و گاهی خودشان زاینده ی این ارتباطند.برخی از همان اولین گریه ی نوزادی،منسوب به شهری می شوند و بعضی بعد ها، شیفته ی شهری می شوند دورتر از دیوارهای شهرشان.
آدم ها یا از قبل، به بعضی زمان ها تعلق دارند یا در بعد، به بعضی زمان ها متعلق می شوند.یا از قبل به آدم های دیگر وصلند یا بعد به آنها متصل می شوند.آدم ها ناگریز به اتصالی میان خود و غیرند.
آه از آدم ها که تعلق را می فهمند؛ اما قلبشان را به چیزهای تمام شدنی گره می زنند.به مکان هایی که خراب می شوند، زمان هایی می گذرند و آدم هایی که می میرند.
آدم ها روزی که تمام شدنی ها تمام شده اند به چه دل می بنند؟با کرم تعلق درونشان چه می کنند؟دفنش می کنند؟
@misaq85
پارسال توی نمازخانه حوزه دیدمش.حرف که می زد،شالِ روی سرش،آزادانه جابه جا می شد.با آن سن و سال این همه انرژی و استفاده از زبان بدن عجیب به نظر می رسید.
بعد از مراسم به استاد اخلاق آن ترم فکر کردم و بابت تک تک لحظاتی که با استاد الهی پور کلاس نداشتم حسرت خوردم.صفای این پیرزن دانا را در هیچ مغازه ای نمی فروختند.
امروز اولین کلاس رسمی ام با او بود و من با همه ی زوری که زدم دیر رسیدم.صبحانه نخوردن صبح و سر کله زدن با نمودار نحو داشت مغزم را خاموش میکرد.ناچار رفتم مغازه ی سر کوچه چیزکی بخرم.
به خیال خودم باید به موقع می رسیدم اما در بسته ی کلاس چیز دیگری می گفت.با خجالت در زدم.نزدیک در،روی پا ایستاده بود و داشت تعریف می کرد:«ده نفره توی پیکان نشستیم تا برویم بهشت زهرا «سلام الله» امام خمینی را ببینیم.»
نمی دانستم قرار است حرف هایش به کجا برسد.از فشار حرف های استاد مستأصل شدم و هر لحظه منتظر سکانس پایانی بودم.نمی خواستم کر باشم؛اما تاب مابقیش را نداشتم.حرف های استاد درباره ی فعالیت های ساواک برایم سنگین بود.خیلی خیلی سنگین.آنقدر که نمی دانم روزی می توانم راجع بهشان بنویسم یا نه.
با همه اینها اما دلم می خواهد بروم سراغش بگویم بیشتر برایم بگو.بگو تا بنویسم پدرت معدن سنگ مرمرش را مثل یک تکه استخوان انداخت جلوی ساواک تا آزادت کنند.تا بنویسم روزگاری پس از آن ساواک با همه ی کثافت و سیاهی اش رفته بود به جهنم و شهید قدوسی برای همکاری در دادگاه انقلاب صدایت زد.
بگو.برای مایی که شاید اگر این چیزها را بدانیم ایران بی ساواک امروز را تنها نمی گذاریم!
#بیست_و_دو_بهمن
@misaq85
بسم الله الرحمن الرحیم
از کلاس دوم دبستان ارتباطمان جدی تر شد.آمدنش را می فهمیدم و از حضورش سوءاستفاده های دخترانه می کردم.به مادربزرگم زنگ می زدم که آخ سرم درد می کند و اینجام کج شده و آنجام راست نمی شود.
بار بعد که آمد ماجرا ناموسی شده بود و جدی جدی وارد دنیای آدم بزرگ ها شده بودم.خیلی جدی شب تا صبح با کتاب های نقاشی گام به گام برای کودکان بیدار می ماندم.صبح تا شب هم جام روی مبل سه تایی جلوی کولر بود.با یک بالشت و پتوی نرمالو.
مدت هاست سالی یکبار به خانه مان سر می زند.او همیشه همانطور است،مثل سال های قبل.موجوی با صفا و مهربان.من اما در تمام این سال ها،هیچ گاه مثل قبل نبوده ام.بیشتر از روزهای جنینی و کودکی ام می دانم و هر بار مواجهه جدیدی با او دارم.
او پر رنگ تر نشده،من پر رنگ تر می بینمش.البته،می دانم پر رنگ تر از آن است که من تاکنون درک کرده ام.می دانم برای دیدنش_آنگونه که هست_باید بزرگ شوم.قاب های بزرگ در چشمان کوچک جا نمی گیرند.
#مهمانی_دوست
@misaq85
سلسه مباحث مهدویت – مرکز تنظیم و نشر آثار استاد عابدینی
https://tamhis.ir/lessones/mahdaviat/