eitaa logo
مجهولات
320 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
823 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
@HopeMeansYou خب یه پولی از در غیب رسیده و خانواده می‌خوان یه چادر شیک جنس خوب برات بگیرن مثلا🙂😂 بعد چون این فرصت خیلی خاصه و ممکنه دیگه تکرار نشه، بابات یه شب قشنگ وقت گذاشتن به کار خرید تو برسن. ولی کل خانواده همراهت اومدن😂 تو ام سخت پسند می‌کنی.. تا حالا کل طبقات و مغازه‌های دو سه تا پاساژو کامل گشتی،(مثلا هیچ تمایلی آنلاین شاپم نداری😔) ولی با قیمت پیشنهادی خوانواده، اونی که می‌خواستی نبوده. بالاخره می‌رسی به یه مغازه دیگه. آبجی یا داداش کوچیکت مدام غرغر می‌کنن.. بابا و مامانتم کلافه‌ان و میگن زودتر انتخاب کن.. یعنی به اون شرایط سخت انتخاب کردن، اینام رو مخن. بعد یکدفعه پسر مغازه‌دار که می‌فهمه شرایط واقعا سخته، از پشت پیشخوان میاد بیرون‌ و شروع می‌کنه خواهر برادر کوچیکتو سرگرم کردن تا اعصابتون آروم تر بشه و تمرکزتون بره رو خرید. در عین حال توجهش به اونورم هست. مغازه‌دار چنتا چیز میاره ولی بازم هیچ‌کدوم پسند نیست. میخوای سرتو بکوبی به دیوار.. یا اصن بیخیال بشی! یه دفعه پسره بلند میشه، میره از انبار به سختی یه مدلو میاره. میگه:«اینجور چیزی چطوره؟» همینه! اکلیلی میشی و پرات می‌ریزه! رو سرت تست می‌کنی و بهتم میاد. حتی اندازته! با ذوق به مامان بابات میگی:«وای آره همین..» بعد اونا میرن تو فاز حساب کردن و اینا که می‌شنوی صاحب مغازه داره به پسرش میگه:«اینو که خواهرت می‌خواست براش گذاشتم کنار...» اونم میگه:«خب بابا این بنده خدا ام گناه داشت کلافه بود. حالا واسه اون دوباره بعدا سفارش بدید» شرمنده میشی یه خرده ولی به روی خودت نمیاری... خلاصه همونو می‌خرید و کلی تشکر می‌کنی و اینا... چند وقت بعد همون خانواده تماس می‌گیرن برای خواستگاری. پسره از مودت خوشش اومده😂 فقط من نگران روابط عروس خواهرشوهری‌تونم. شروع خوبی نداشت واقعا😂🍃 عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
جاسمین(کانالی که طی این مدت پاک شد🥲) خب حقیقت وایبتو زیاد یادم نیست.. ولی شاید یکی از رفیق فابات که خیلی با هم اوکی بودید ازدواج می‌کنه.. بعد تو خیای ذوق می‌کنی ولی خب دلتم یه خرده می‌گیره و اینا.. چون قطعا به این واسطه از هم دور میشین. ولی الحمدلله همسرش و خوانواده‌اش خیلی خوبن و تو عقد که دیدیشون خیلی ماه بودن و اینا.. بعد از چند وقت دوستت یه سری سوال می‌پرسه که مثلا بخوای ازدواج کنی معیارات چیه؟ مثلا قصد ازدواج داری و اینا..😁 بعد از چند وقت با کلی من من میگه برای برادر شوهرش دنبال زن می‌گشتن، بعد مادرشوهرش که تو عقد تو رو دیده بوده وقتی فهمیده رفیق اونه دربارت ازش پرسیده، اونم تو رو معرفی کرده ییشقب‌ققطونپجحچچخجمل‌ققق🥺😂 حالا اگر مایلی بیان خواستگاری و اینا😂✨ عا بعد برادره، یه لول خل تر و پایه‌تر از داداش بزرگشه که همسر دوستشه و دوسالم ازش کوچیکتره. و دوستت عین داداش خودش برا دوماد کردن اون ذوق داره😂🍃 عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
فانوس برای دریافت مدرک لیسانس، یه جا میری کارورزی، کارآموزی، چی بود؟.. برخلاف بقیه کارورزا که خیلی لفچ و رو مخن، شما خیلی خانمی🤓😂 یه روز همه کارمندا و اینا میگن میخوان برای رئیس(در اصل پدرش رئیسه چون سنش بالاست غالبا این میاد) تولد بگیرن.. هرکس میخواد یه هدیه کوچیک بگیره و پول برای کیک. تو ام با وجودی که تمایل چندانی نداری بخاطر این‌که ساز مخالف نزده باشی دنگتو میدی، بعدم یه بیت شعر با مضمون کاملا عرفانی😂 می‌نویسی و قاب می‌کنی برای هدیه. بعد اون روز جشنو می‌گیرن. هدیه تو میزاری رو میز و رو همونم یه عرض تبریک می‌نویسی. و خیلی وسط نمیای.. چند روز بعد که برای تحویل گزارش کار میری، می‌بینی قابتو زده به دیواز اتاقش.. بعد ناخودآگاه لبخندی از سر رضایت می‌زنی که می‌پرسه:«شما زحمت اینو کشیده بودید؟» میگی بله. شگفت زده میپرسه نکنه خودتون نوشتید؟ سرتو میندازی پایین. یه تای ابروتو میدی بالا و میگی بله و با گفتن یه خسته نباشید میری بیرون. بعد روز آخر که طرف باید امضا رو بزنه که بری.. می‌بینی قابتو گذاشته جلوش، رو میزش🥲و با خجالت و اینا میگه اگر مایل باشید میخواد بیاد برای خواستگاری. تو ام فقط میگی با خانواده تماس بگیرید😂✨ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
https://eitaa.com/vay_oo خب رسیدیم به کوثر؛ زنگ در خونه رو می‌زنن، می‌پرسی کیه، که می‌فهمی مأمور کمیته امداده. درو باز می‌کنی، صندوق رو برمی‌داری و میری بدی.. یه دفعه تو پله‌ها لیز می‌خوری و تق تق تق تا پایین همینجور میای، پات نهایتا می‌خوره به در و باز میشه. و صندوقم پرت میشه بیرون.😂 تو در حالی که از درد به خودت می‌پیچی.. خندت گرفته.. و گریه‌ام می‌کنی😂بنده خدا ام داره تلاش می‌کنه که نخنده ولی پارست. همچنان میخوای خودتو جمع کنی ولی درد داری نمیشه.. بعد ‌طرف یه خرده با نگرانی حالتو میپرسه و اینا.. میگی خوبم ولی در اصل از درد لگن و کمر نمی‌تونی تکون بخوری😂 بعد از کمی دست و پا گم کردن، زنگ آیفونو می‌زنه میگه از بالا بیان کمکت. و صندوق و از وسط کوچه برمی‌داره و می‌شمره و میره و با سر به زیر و در حالی که هنوزم خندشو داره می‌خوره میره. بعد دیگه نمی‌دونم چقدر تلفات میدی😂 چند وقت بعدش، یه خانواده‌ای میان خواستگاری؛ مامانت وقتی میاد آشپزخونه کمکت چایی بریزه، میگه پسرشون وقتی اومد سرخ شده بود. الانم همش زیر لب می‌خنده! تعجب می‌کنی و میگی خوبه خله این🤓 ولی وقتی میری بیرون و می‌بینیش سینی چایی تو دستت خشک میشه🤣 و با به یا آوردن جیغ و صحنه پهن شدنت کف زمین فقط میخوای در افق محو بشی😂🍃 *طرف صلواتی برای کمیته امداد کار می‌کرده. شغل اصلی شو نمی‌دونم😂
هدایت شده از ۅاےۅ
و این هم تقدیم به همکار خوبم تاویل😔🤝😂 سناریوی خاستگاریتم عرض کنم که: با یکی از اساتیدت و چند نفر دیگه قرار بوده برین استودیو برای تمرین صدا. تو زودتر از بقیه میری استودیو و یکمی معطل میشی. قبل از شما چند نفری برای ضبط آهنگ اومده بودن. همزمان با استادت که از راه میرسه اونا هم از استودیو میان بیرون. دو تا مردن و یه زن. با استادت سلام علیک میکنن. انگار میشناختنش. تو هم که کنار استادت وایسادی مجبور میشی بهشون سلام کنی. یه مرد موفرفری با یه گیتار توی دستش و یه مرد با موهای بلند، خانمه هم محجبه است ولی چادر نداره. خانمه با خوشرویی بهت سلام میکنه و چند ثانیه‌ای هم با لبخند بهت خیره میشه. دو سه جلسه‌ی بعدی هم که میرین استودیو اون سه نفرو میبینن. بعضی وقتا به‌ واسطه‌ی شناخت استادتون میومدن و تمریناتونو نگاه می‌کردن. حالا دیگه فهمیده بودی که زنه و گیتاریسته خواهر برادرن. جلسه‌ی آخر بود که قبل شروع کارتون اون زن میاد سمتت. با همون لبخندش بهت سلام میکنه و میگه که برادرش ازت خوشش اومده و اگه ایرادی نداره شماره‌ی خونتونو بهشون بدی برای قرار مدارای خاستگاری. تو هم با شک و تردید شماره رو میدی. نگران نباش شک داشتن و هول شدنت طبیعیه😀😂 @vay_oo
خب یه سری نقطه نظر داشتید یه عده😔😂 - چرا قیافه ها شبیه همه + ما یه سری ویژگی کلی میدیم(که قطعا توش سیبک گلو و زاویه فک و چشم شهلا ذکر نشده😂)، و یه سری تصویر تحویل می‌گیریم. از بین اون، عکسی که شبیه تر باشه به تصویر ذهنی‌مون رو انتخاب می‌کنیم. این شباهتی که بین همه تصاویر هست، دست ما نیست😂❤️ - ببخشیدا ولی حس میکنم کارتون اشتباهه. این فانتزیا چیه میکنید تو سر ملت؟ حالا طرف باید بشینه که یه علی اکبر پیدا بشه؟ نکنید آقا جون ، نکنید + یه بار دیگه پیامت رو بخون و اگر به نظر خودت نقدت منصفانه‌اس جواب بدم؟ https://eitaa.com/vay_oo/1727 هرچند من حس میکنم این پیاما رو خود کسایی که آیدی دادن نفرستادن. ولی در کل بله همون شتر و خواب و پنبه دانه و اینا😔😂
خب اینام تموم شد و..😂❤️ ان‌شاءالله در زندگی واقعی بهترینا روزی و نصیب تون بشه🥲🤍
این رمان رو تقریبا دو سال پیش تو این مقطع رها کردم و دیگه ادامه ندادم. و متاسفانه الان اصلا یادم نمیاد اون روز صبحی که بهش اشاره شده، اصلا قرار بوده چه اتفاقی بیافته؟!🙂😂
عه صد تا رو رد کردیم!
"ستاره ها چیدنی نیستند" داره تبدیل میشه به بهترین کتابی که خوندم :)
:)